شهیدمجید ابراهیمی تمیزکار ۱۵ساله بود که وارد بسیج محله دانشآموز شد، اما از قبل انقلاب هم با اینکه سن کمی داشت نوار سخنرانی حاجآقای کافی را گوش میداد.
حوالی پاییز سال ۷۵ یا ۷۶ زنی که چادرش را تا روی پیشانی جلو کشیده و رهگذرانه از کنار بنای نیم ساخته مدرسه در حال عبور بوده، از کارگران بنا و معمار میخواهد که مدرسه را با نام پسر شهیدش تابلو بزنند.
احمد منصوب میگوید: به محض این که برادرم به شهادت رسید، در من روحیهای به وجود آمد که هر طور که هست چهره ایشان را نقاشی و تبلیغ کنم این بود که رفتم سروقت رنگهایش که سال ۵۶ تهیه کرده بود.
مادر شهیدان خلیلی میگوید: «محبتی که پسرانم به پدر و مادرشان داشتند، زبانزد همه بود، اما ما را تنها گذاشتند و رفتند. از وقتی آنها به شهادت رسیدهاند، سعی کردهام در مقابل کسی گریه نکنم. لباس سیاه هم نپوشیدم.»
سیدقنبرعلی میرزاخانی معروف به «حاجآقا طاهری» ۳۲ سال امام جماعت مسجد صاحبالزمان (عج) خیابان عرفانی بوده تا اینکه کسالت، اجازه رفتوآمد او به مسجد را از او میگیرد و خانهنشینش میکند.
عباس کلانتر، جانباز قطعنخاعی که روزگاری قهرمان دو و میدانی بود. او در استان و در مسابقات دو و میدانی آموزشگاهها، رکورددار ۲۰۰، ۴۰۰ و ۸۰۰ متر بوده و عنوان سومی کشور را هم کسب کرده بود.
آمنه درستکار میگوید: اگر بگویم رنج و درد نبوده است، دروغ گفتهام. مگر میشود جابهجایی یک مرد آن هم با صدکیلو وزن سخت نباشد؟ مگر میشود بستری شدنهای دوسهماهه در این بیمارستان و آن بیمارستان رنج نداشته باشد؟