این روایت قصه به دنبال هم گشتن سیدحسن و پسر شهیدش سیدکاظم مهدیزاده در جبهه است. اول پسر به جبهه میرود و بعد هم پدر به دنبالش. این دو همیشه چندقدم از فاصله داشتند تا روزی که پیکر پسر برمیگردد و دوباره در سردخانه معراج شهدا به هم میرسند.
سازماندهنده اولین کمیتههای انقلاب، سازماندهنده اولین پایگاههای بسیج، جنگجوی چریک جبهه های کردستان، بسیجی فعال پشت جبهه و امدادگر خطوط مقدم تنها بخشی از فعالیت های سیدحسن مهدیزاده در زمان جنگ بوده است.
نرگس مهدویاندلاوری؛ مادر، دایی، برادران و فرزندش شهید شدهاند. او این روزها بر اثر کهولت سن خانهنشین شده و میگوید: دعا کنید خدا این داغها را قبول کند.
کار در شهرک صنعتی شهیدرجایی و ساخت مسجدی برای کسبه در این محدوده سبب شد حاجآقا عارف وارد گود تولید صنعتی شود. او حالا لوستر گازی و رحل متفاوت قرآن به نام خود دارد.
جعفر جعفرزاده پس از موافقت صیادشیرازی، گمان میکرد راه بازگشت به مشهد هموار شده است. برای تسویهحساب نهایی نزد فرماندهاش رفت اما او تسویهحساب را امضا نمیکرد و از جعفرزاده خواست نیروهایشان را به هویزه ببرد؛ ماموریتی که پرماجرا شد!
سیدجلال امینی تازه هجدهسالش تمام شده بود که ناگهان با تلخی زندان بعثیها روبهرو شد. ۱۹۹۰روز اسارت. این تنها یک عدد ساده برای آقا سیدجلال نیست؛ هر لحظه از آن روزها برای او با درد، دلتنگی و امید گره خورد!
یکم مهرماه سال ۱۳۵۹، ساعاتی بعد از هجوم سراسری رژیم صدام به مرزهای ایران، خلبانان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی، با اجرای عملیاتی گسترده موسوم به «کمان۹۹» ضربههای کاری و عمیقی به نیروهای دشمن وارد کردند.






