خاطره مریم بازمحمدی از انقلاب ۱۳۵۷ در کوچهپسکوچههای حرم
بعضی خاطرهها با اتفاقی خاص در ذهن حک میشوند؛ خاطره مریم بازمحمدی هم از همین دست است. او از روزی میگوید که در زمستان سال۱۳۵۷ در یکی از راهپیماییها همراه برادر کوچکترش از پدر و مادرش جدا ماندند و دلهرهاش هنوز در خاطر او مانده است.
روایت جمشید مهدویکوچکسرایی از تغییر نامها در محله فاطمیه
قدیم، اسم کوچههای این محدوده از محله فاطمیه، چیز دیگری بود؛ مثلا کوچه شهیدعلی قدمگاهی، معروف بود به «لاله». دوران جنگ، وقتی جوانهای محله یکییکی شهید میشدند، اسم کوچهها هم به نامشان تغییر میکرد.
همدلی و احترام راز ماندگاری همسایهها در محله ارشاد
بلوک ۶۳ در خیابان شهید نوربخش ۱۷ در محدوده مجتمعهای ۵۱۲ محله ارشاد از آن بلوکهایی است که همسایههایش همیشه از حال هم خبر دارند و گفتوگویشان فقط به یک سلام و علیک ختم نمیشود.
مسجد سناباد پایگاه همدلی اهالی محله صاحبالزمان(عج) است
از روزهایی که جوانان محل برای نگهبانی و راهپیمایی سازماندهی میشدند تا امروز، مسجد «سناباد» همچنان پایگاه همدلی و کنش مردمی باقی مانده است. سه نفر از اهالی محله صاحبالزمان(عج) این مسیر را از انقلاب تا امروز بیوقفه طی کردهاند.
مردم شعار میدادند ارتش برادر ماست
علیاکبر جلالی درباره همبستگی مردم و نیروی هوایی در ۱۹ بهمن سال ۱۳۵۷ میگوید: تمام پرسنل نیروی هوایی مستقر در ایستگاه رادار مشهد، حرکت میکردیم. ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر میشدیم. در طی مسیر با تشویقها و کفزدنهای مردم مواجه شدیم بهویژه در خیابان خسروی.
معلمهای مشهدی دست به اعتصاب غذا زدند
احمدمهدی حقیقیراد معلم بازنشسته میگوید: یک روز سرهنگی با چند سرباز وارد هنرستان شد. سرهنگ مستقیم به سمت دفتر هنرستان آمد و با عصبانیت به سربازها دستورداد که مدیر را دستگیرکنند. اما معلمها مانع کار شدند.
بیبی کبری در زمان انقلاب نارنجک دستی میساخت
بی بی کبری ثابتی میگوید: به بهانه تحویل کاموا به منزل شهید فاضل الحسینی میرفتم و از او که در ساخت نارنجک دستی مهارت داشت؛ تعدادی نارنجک تحویل میگرفتم و به شهرستان های اطراف مشهد از جمله تربت حیدریه و قوچان می بردم.
محله شهیدبهشتی برای بابک گوهرزاده رنگوبوی دهه ۶۰ دارد
بابک گوهرزاده در دهه ۶۰ در کوچهپسکوچههای محله شهیدبهشتی قد کشیده است؛ محلهای که هنوز هم برایش بوی گذشته میدهد. جالبترین نکته برای بابک گوهرزاده، این است که با وجود گذشت سالها، بافت محله تقریبا دستنخورده باقی مانده است.
ماجرای قاب عکسی که نه فرح، کلاهی داشت نه شاه، تاجی!
سفینه ظریفقربانی خاطره روز برفی شبهای سرد انقلابی را هرگز فراموش نمیکند؛ در حالیکه مشغول مراقبت از بچههای خردسالش بود، همسرش، غلام بازمحمدی در نانوایی چهارراه شهدا کارمیکرد و آن روز در راهپیمایی درگیر شده بود.
روایت محمد حسامی از مقاومت طلبهها در برابر سوختن قرآن
خاطرهای که روزهای منتهی به پیروزی انقلاب تعریف میکند، مربوط به ورود به زور تعدادی از نظامیهای رژیم به مدرسه نواب برای یافتن اثری از اعلامیههاست که البته موفق نشدند اما یکی از مأمورها میخواست کتابها و قرآنها را آتش بزند.