مدیر کتابخانه امامخمینی(ره) در محله کودکیاش خدمت میکند
علیرضا ارجمندی پس از دو دهه فعالیت در مراکز فرهنگی شهر، حدود هشتسال است که هر روز از کوثر شمالی خودش را به کتابخانه امامخمینی(ره) در محله دوران کودکیاش میرساند؛ هدفش بالابردن سطح فرهنگی کودکان محله است.
سوغات خاطرهانگیزی که پدربزرگ مصطفی از مکه برایش آورد
مصطفی مهندس میگوید: در دهه ۶۰، همسایهها اعضای یک خانواده بهحساب میآمدند. آنها در غم و شادی کنار هم بودند، بهخصوص در مواردی مثل استقبال از حاجی و زیارتبرگشته که اتفاقی شادیبخش در محله بود.
قصه «باغ یک قِرانی» محله چهنو چه بود؟
«محمدحسن فِراتی»از ساکنان قدیمی خیابان چهنو میگوید: در گذشته محله یک چاه داشت، صاحب باغ که «میرزا حنایی» نامی بود برای هر دفعه شستن لباس یک «قِران» از زنان میگرفت، برای همین آن باغ به «باغ یک قرانی» معروف شد.
شهادت شهید حسین در صف نفت اتفاق افتاد
زمستان ۵۷، زمستان عجیبی بود؛ هم سرد، هم در بحبوحه انقلاب. آن روزها، مهدی اردکانی، دهیازدهساله بود که شهادت یکی از هممحلهایهایش، شهیدمحمدحسین رادمرد را در صف نفت دید!
مامور به تبلیغ انقلاب در مشهد
حجتالاسلام محمدجواد فاضلی، از انقلابیون محله چهنو است که خاطرات مشترکی از اقدامات دهه ۴۰ و ۵۰ در کنار مقام معظم رهبری دارد.
سه شاهد محل رضائیه و روایت وقایع بهمن۵۷
سال ۱۳۵۷ اوج اعتراضهای مردمی به رژیم ستمشاهی پهلوی بود؛ اعتراضهایی که با وقایع و کشتارهای خونینی همراه شد. وقایعی که سه شاهد ساکن محله رضائیه، مهر تاییدی میشوند بر مبارزاتی که تا ابد آثارش جاوید خواهد ماند.
محمدعلی آینهچیان، تریبوندار راهپیماییهای مشهد در روزهای انقلاب بود
محمدعلی آینهچیان از اهالی قدیمی محله فرهنگیان و معلم سالهای پس از انقلاب، مجری صدا و سیما در دهه اخیر و تریبوندار راهپیمایی ۲۲ بهمن است و از سالروز پیروزی انقلاب اسلامی خاطرات فراوانی دارد
خاطرات انقلاب از زبان مسئول مهدیه مشهد
جواد سقایرضوی، مسئول مهدیه مشهد میگوید: «۲۳ بهمن چند معلول آمدند پیش آیتا.. مجتهدی. گفتند رئیسمان طاغوتی بود، بیرونش کردیم و حالا نان نداریم بخوریم. آیتا... من را فرستاد تا ببینم حرفشان چیست.»
وقتی فرمانده تانک به انقلابیون پیوست
محمدرضا حافظنیا متولد۱۳۳۴ بیرجند، لیسانس رشته جغرافیای طبیعی، در سال۵۶ میشود فرمانده یکی از دستههای تانک لشکر خراسان. روحیه انقلابی او، اما تاب حضور در این فضا و تحمل رنجهای مردم را ندارد.
خاطره مریم بازمحمدی از انقلاب ۱۳۵۷ در کوچهپسکوچههای حرم
بعضی خاطرهها با اتفاقی خاص در ذهن حک میشوند؛ خاطره مریم بازمحمدی هم از همین دست است. او از روزی میگوید که در زمستان سال۱۳۵۷ در یکی از راهپیماییها همراه برادر کوچکترش از پدر و مادرش جدا ماندند و دلهرهاش هنوز در خاطر او مانده است.