در کوچه شهید فارسی ۵، همسایگی فقط به سلام و احوالپرسیهای روزمره خلاصه نمیشود. سالهاست ساکنان این کوچه در روزهای مختلف، از دوران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس گرفته تا اتفاقات امروز، کنار هم ایستادهاند.
حواخانم تعریف میکند: یکبار بعد از استحمام بغچه را باز کردم، دیدم چادرم نیست. یک نفر چادر من را بهاشتباه برده بود. با چشم گریان به جامهدار گفتم اگر بدون چادر بروم خانه، شوهرم من را میکشد! او هم چادرش را داد و گفت دفعه بعد برایم بیاور.
رضا خوشطینت میگوید: آسیاب آبی در شاهنامه ۱۰، آرد مرغوبی تولید میکرد و افراد زیادی از روستاهای اطراف، گندم خود را به این آسیاب میآوردند. نزدیک آسیاب هم کسانی بودند که آرد را نان میکردند و همیشه تکهنان داغی به ما بچهها میدادند.
برای خرید مواد پیش دکتر به جاده کلات رفته بودم. ۵۰ گرم کریستال و ۲۵ گرم شیشه بههمراه داشتم. مامورها دنبالم کردند. روی موتور بودم. فکر کنم با ۱۲۰ کیلومتر سرعت حرکت میکردم.
نوزاد رها شده در بیمارستان هفده شهریور مورد حمایت پرستاران و کارکنان بیمارستان قرار میگیرد و به جای داشتن یک مادر در مدت بستری در بیمارستان ۱۸ مادر دلسوز داشت که در هر لحظه مراقبش بودند.
خاطره سیدهاشم حسینی به دوازدهسالگیاش برمیگردد که هر بار که از روستا میآمد، برای فروش بار، اول بهسراغ یکی از مغازهدارها که آشنایش بود، میرفت. گاهی به مغازهداران خیابان شهیدعرفانی میفروخت اما میان همه رفتوآمدهایش، یک روز بیشتر از همه در ذهنش مانده است.
مریم دهقان میگوید: «پاتوق دختران مروارید» را برای جذب نوجوانان به پایگاه راه انداختم. در این سالها همراه همین دختران به دیدار خانواده شهدا میروم. یکی از دیدارهای خاطره انگیزم با خانمام البنین خجسته، مادر شهیدان محمد و غلامرضا سلامی بوده است.
اگر بخواهیم داستان رشد محله تربیت در چهار دهه اخیر را مرور کنیم، قطعا حمید فرهمند یکی از کسانی است که میتواند این مسیر را روایت کند. او زمانی را به یاد میآورد که هنوز خانهها مثل امروز به سمت آسمان قد نکشیده بودند.