محمدرضا قصاب باوفا میگوید: خانه دیواربهدیوارِ مسجد، کارگاه کیک پزی دو برادر بود. آن زمان، بهخاطر پخت کیک، بوی خوشی در محله راه میافتاد. با اینکه الان این ساختمان مخروبه شده است، چون کار اولیهشان را از همینجا شروع کردند، حاضر به فروش این ملک نیستند.
مهدی حاذق از روزی که به استخدام کارخانه قند درآمد، وظیفهای خاص در خط تولید محول شد که فقط او از پسش برمی آمد. همین کار و مشغله هر سال، او و همسرش را از یک سفر خانوادگی دور و دورتر میکرد. روزی که پایان دوره کاری اش رسید، سفرکردن را کلید زد.
یک روضه خانگی در محرم سال۱۳۷۹، شروع آشنایی آمنه جونابادی و زهره رنجبر میشود؛ آشناییای که کمکم رنگ رفاقت میگیرد. چندسال بعد، سکینه فنایی هم به جمعشان اضافه میشود. حالا این سه همسایه، سالهاست در شادی و سختی کنار یکدیگرند.
محمد خوازه خاطرات زیادی از محلههای سجادیه، رضاییه مهدیآباد دارد. او میگوید: پدربزرگم، زمین کشاورزی داشت. گاهی شبها برای آب گرفتن زمینها همراه او میرفتم. میگفت: «اگر ترسیدی بگو بسما... الرحمن الرحیم.»
نقطه عطف زندگی این نجاتیافته پشت میلههای زندان عبرت، زمانی رقم خورد که با راهنمایی یکی از همبندیهایش، به خواندن حدیث کساء روی آورد. زمزمه نام کسانی که در درگاه خداوند، آبرو دارند و التماسی که تمام وجود محمد را دربرمیگرفت، مسیر بازگشتش به زندگی را هموار کرد.
امام جماعت مسجد ولیعصر (عج) بعد از ۲۰ سال پدری برای اهالی محله راهنمایی پساز تحمل سالها رنج بیماری، در شب اربعین دعوت حق را لبیک. او معتمد اهالی محله بود و بلد بود با جوانها چطور حرف بزند که جذب مسجد شوند.
اوایل دهه ۵۰ در روستای امامیه تا چشم کار میکرد باغ میوه بود و محصولات کشاورزی. آن موقع روستای امامیه حدود ۷ یا ۸ مالک و ارباب داشت به نامهای جواهری، میرزاعلی و ... و قلعه قاسمآباد سه ارباب داشت به نام توتونچیها.
فاطمه کاردان ۸۸ ساله است. دختر علی جان کاردان یکی از اولین باغبانهای حاج حسین ملک. او همبازی یکی از دختران حاج حسین آقای ملک بود و داستانهای زیادی از ایامی بسیار دور قلعه وکیلآباد یعنی ۹ دهه پیش در خاطر دارد.
برخی از کرامات امامرضا(ع)، تنها در حد یک نقل شفاهی باقی نماندهاند و پس از بررسی و صحتسنجی، در دفتر کرامات رضوی به ثبت رسیدهاند. یکی از این روایتها را شهرام تدین، خادم بارگاه ملکوتی امام رضا (ع)، از نزدیک دیده و تجربه کرده است.
۶۷ سال پیش، درست همان سالی که محمودآقا متولد شد، پدرش، خانهای در کوچه امامرضا ۳۹ خرید. کوچهای که آن زمان به «میلان هفتم خیابان بهار» شناخته میشد و برای محمود خالقی پر از خاطرات ریز و درشت است.