امیررضا کریمی از روز بعد شهادت قائد امت اسلامی، بخش زیادی از اوقات فراغتش را در اجتماع مردمی گذرانده است. او تنها به تعداد انگشتان دست نتوانسته به اجتماع برود و بیش از نود شب در میدان بوده است.
فاطمهجهان پروری که ۷۳ بهار را پشتسر گذاشته، داستان ازدواجش را روایت میکند وقتی در سیزدهسالگی راهی خانه بخت شد و روز خواستگاری در حالی سور و سات قلیان کشیدن را فراهم کرده که مشغول بازی بوده است.
سیدامیرحسین قاضیزاده هاشمی میگوید: «من بچه خیابان طبرسی هستم و در واقع نوغانیام. پدربزرگ و مادر و پدرم هم نوغانی بودند. پس از مهاجرتم به اتفاق خانواده به فریمان، دوباره از ۹ سالگی ساکن نوغان شدیم.»
سیدمحمدمهدی اسدی میگوید: مردم نگاه خاصی به بچه سیدها دارند. هرجایی میرویم، به خاطر لباس روحانیت و عمامه سیاه که من بر سر دارم، دیگران احترام ویژهای به من میگذارند؛ در نماز جماعت تا وارد مسجد یا نمازخانهای میشوم، لطف دارندو من را جلو میفرستند.
زهراخانم میگوید: ما در خانواده پدرم پنجفرزند بودیم و خانواده همسرم هم ۹ فرزند بودهاند. هردو خاطرات خوبی از چندفرزندی داشتیم. برای همین دوست داشتیم این حس خوب را بچههایمان هم داشته باشند.
رامین شاهینفر بزرگشده محله هفدهشهریور مشهد است. همه زندگی او از سال ۱۳۵۶ تا به امروز، با کوچههای خیابان نسترن گره خورده و دوران کودکیاش با خرید یخهای قالبی بزرگ و ماندن در صفهای دوساعته نان عراقی سپری شده است.
مریم عباسی ۹سال بیشتر نداشت که همراه خانواده از محله مصلی به پورسینا کوچ کردند. آن زمان، محله شکل امروزی را نداشت و خبری از بافت تودرتوی خانهها و معابر شلوغ نبود و تا چشم کار میکرد، زمین خالی و خاکی در اطراف دیدهمیشد.
نصرت عباسی مدرّس مکتب فاطمه الزهرا (س) با شناخت و شور و نشاط مذهبی خود نسبت به مباحث دینی این اشتیاق را در فرزندانش به وجود آورد تا قدم در مسیری که مادر رفته است بگذارند.
شهید آیتالله رئیسی با آنکه تولیت آستان بود، عادت به پشت میزنشینی نداشت. خودش هرشب وقت میگذاشت و اطراف و داخل حرم را بازدید میکرد تا خیالش آسوده باشد که زائران حرم، مشکل و کم وکسری ندارند.
خاطره نوروز سال۱۳۶۱ و پهن کردن سفره هفتسین در خط مقدم همیشه در ذهن سیدمحمود حسینی ماندگار شده است اما دشمن دائم موقعیت آنها را هدف قرار میداد تا سرانجام بر اثر اصابت خمپاره سقف سنگر روی سرشان آوار شد.