صبح ۲۸آذر، کسی نمیداند برای دانش آموز سال آخری که مهرماه از مشهد بیرون آمد، این آخرین روز تقویم خواهد بود. نبرد سنگین است و نیروهای اعزامی مشهد در برابر تانکهای عراقی قرار گرفتهاند. گلوله به سینه رضا میخورد و آخرین روزهای پاییز، با رضا تمام میشود.
شهید حسین پاکدلخانقاهی در همان چهار سال زندگی مشترکشان صاحب یک فرزند شد، اما هیچ وقت پسرش را ندید. او همیشه به همسرش میگفت میدانم فرزندم پسر است. اسمش را جواد بگذار.
محدثه خوشکام، مادر حسنا خیلی به شهید کاوه ارادت داشت، دستبرقضا حسنا روز تولد شهید کاوه به دنیا آمد و دهم شهریور که شب شهادت شهیدکاوه است، درحالیکه همراه مادرش پرچم ایران را در دست داشت به شهادت رسید.
ربابه شمقدری آخرین فرزند حاج علیاصغر شمقدری است؛ خانوادهای که امروز دیگر هیچکدام از سه خواهر و پنج برادرش در قید حیات نیستند و او حالا خودش به نوعی یک تاریخ شفاهی است از سالهای پیش از انقلاب تا دفاع مقدس و سالهای پس از جنگ.
شهید محمدرضا ابارشی برادر کوچکتر شهید علیاصغر ابارشی است و بیشتر روزها و ماههای زندگی خود را با او گذرانده است. آن دو علاوه بر برادر، دو رفیق صمیمی و همراه هم بودند، حتی تا مرز شهادت.
فاطمه یحییپور یکی از شیرزنان محله بهشتی است که عمرش را وقف نگهداری از همسر جانبازش کرده و با تمام سختیها و مشکلات زندگیاش کنار آمده است. او همسر احمد خدادادی، جانباز ۷۰ درصد است.
یادی از شهید سیدجلال توکلی، مسئول فنی رادار نیروی هوایی بود که ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ در نخستین ساعات جنگ، به شهادت رسید. او از کسانی بود که جنگ فرصت نداد حتی یک روز کامل، رزمنده باشد، اما همان چند ساعت، برای باقی ماندن نامش در تاریخ ایران کافی است.
روایت اسرای عراقی در خراسان، تنها روایت جنگ و اسارت نیست؛ روایتی است از پناهجویی، کرامت انسانی و خاطره مردانی که سرانجام، برخی به عراق بازگشتند و برخی برای همیشه همجوار شاه خراسان شدند.
غلامحسین اعتقادی، رزمنده ۸ سال دفاع مقدس، بیش از ۲۰۰ شب است که به نیت شهدا در تجمعات شبانه حضور دارد. میگوید: فقط دو یا سه ماه از ازدواجم گذشته بود که گفتند برای اعزام به جنوب حاضر باش و بدون معطلی وسایلم را جمع و از همسرم خداحافظی کردم.