کد خبر: ۱۳۵۶۰
۰۹ آذر ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
چراغ کارگاه خیاطی مجید صالحیان در مشکلات هم روشن ماند

چراغ کارگاه خیاطی مجید صالحیان در مشکلات هم روشن ماند

مجید صالحیان ۲۵ سال پیش با شروع تعطیلات تابستانی، کار در یک مغازه خیاطی را شروع کرد و حالا تمام زندگی و هویت او با کارگاهی که با همراهی همسرش راه انداختند، گره خورده. از آن‌زمان فصل تازه‌ای از کار و زندگی‌شان را شروع کردند.

حدود ۲۵ سال پیش، مجید، بچه آرام و درس‌خوان محله طبرسی‌شمالی، بعد‌از تمام‌کردن کلاس پنجم تصمیم گرفت به‌جای ادامه تحصیل وارد بازار کار شود. با آنکه درس‌هایش خوب بود و معلم‌ها حسابی از او راضی بودند، دلش پی یاد‌گرفتن یک هنر و مهارت بود. دوست داشت هرچه زودتر مهارتی یاد بگیرد و از همین ابتدای نوجوانی وارد بازار شود.

این تصمیم با موافقت خانواده هم روبه‌رو شد و مجید با شروع تعطیلات تابستانی، کار در یک مغازه خیاطی را شروع کرد؛ کاری که حالا تمام زندگی و هویت مجید صالحیان و همسر او، مهری خوری، شده است.

 

اولین شکست

مجید صالحیان، متولد‌۱۳۶۸، خیلی زود پا به دنیای کار گذاشت و به‌عنوان اولین پسر خانواده سراغ خیاطی رفت. او با یادآوری آن روز‌ها می‌گوید: کلاس پنجم که تمام شد، دیگر دلم نمی‌خواست درس بخوانم. اولین عضو خانواده بودم که رفتم سراغ خیاطی. هر‌روز ساعت ۶ صبح پیاده راهی کارگاه می‌شدم. کرکره را بالا می‌دادم، جارو می‌کردم، چای می‌گذاشتم و همه‌چیز را آماده می‌کردم.

ماه‌ها کار‌های ساده‌ای مثل قیچی‌کاری و اتوی جیب انجام داد تا بالاخره استادکار به او اعتماد کرد و اجازه داد پشت چرخ بنشیند. اما ساعات طولانی و بیکاری‌های مقطعی باعث شد استاد مجبور به آموزش بیشتر او شود؛ موضوعی که بعد‌ها به اختلاف منجر شد. به‌گفته مجیدآقا «به‌خاطر آموزشی که می‌داد، حقوقم را کمتر حساب می‌کرد.»

ماجرا زمانی تلخ‌تر شد که استادکار به مشکلات مالی برخورد کرد و حقوق چندماهه او را نپرداخت؛ «حدود ۲۰۰‌هزار‌تومان طلب داشتم. مدام عقب انداخت و آخرش هم فرار کرد.» این اتفاق برای نوجوانی کم‌سن‌وسال، ضربه‌ای روحی بود. خودش می‌گوید: مدتی حالم آن‌قدر بد بود که خانه‌نشین شدم و به فکر هیچ کاری نبودم.»

 

پیداکردن کار و پیداشدن یار

مجید بالاخره به اصرار برادرش دوباره به کار برگشت و چندسالی را در کارگاه‌های مختلف مشغول به کار خیاطی شد. چندباری هم، وقتِ بازارخرابی، سری به کاروبار دیگر زد و از آشپزی در رستوران گرفته تا برق‌کاری را امتحان کرد و البته که هربار بعداز چندماه دوباره سر از کارگاه خیاطی درآورد. علاوه‌بر اینکه تجربه و مهارت کاری‌اش ارتقا پیدا کرد، کار‌های مهم‌تر و ظریف‌تر در خیاطی را بلد شد. در آن چند سال، کاروبار بد نبود و همین شد که مجید هفده‌ساله تصمیم به ازدواج گرفت.

مهری خوری، همراه و همکار او در کار و زندگی مشترک، دقیق‌تر به ماجرای ازدواج و اتفاقات پس از آن می‌پردازد؛ «با مجیدآقا همسایه بودیم. من با خواهرش دوست بودم و باهم به بسیج مسجد رفت‌وآمد داشتیم. یک روز در همان مسجد من را دید و قصه ازدواج ما شروع شد. فقط چهارده‌سالم بود. همه‌چیز را خیلی ساده گرفتیم و خیلی زود رفتیم زیر یک سقف. من هم از بچگی خیلی به خیاطی علاقه داشتم. چند وقتی که از ازدواجمان گذشت، رفتم و در یک آموزشگاه خیاطی ثبت‌نام کردم. آقامجید گفت اگر به خیاطی علاقه داری، خودم یادت می‌دهم و بیا با هم کار کنیم.»

مهری‌خانم تعریف می‌کند که آنها در خانه مادر همسرش زندگی می‌کردند؛ در دو تا اتاق کوچک. یک اتاق را برای کار اختصاص دادند و چند پایه چرخ و یک چرخ زیگزاگ خریدند و شروع کردند با هم کارکردن؛ «از بیرون سفارش می‌گرفتیم، با هم کار می‌کردیم و تحویل می‌دادیم. بعد از یک مدت حتی دو تا چرخ‌کار دیگر آوردیم تا اینکه بارداری و شرایط من دیگر اجازه کار نمی‌داد. قرار شد مغازه کوچکی اجاره کنیم و وسایل را ببریم آنجا و کار را ادامه بدهیم، اما باز خرابی بازار و نبود مشتری باعث شد آقای صالحیان برود سراغ کاردیگر.»

 

ماجرای شکست دوم

کار‌های پراکنده‌ای که مجید برای جبران مخارج انجام می‌داد، جواب‌گوی قسط‌های خانه تازه‌خریده‌شان نبود؛ به‌ویژه حالا که مهسا و محمدپارسا هم به خانواده اضافه شده بودند. در همین اوضاع، یکی از صاحب‌کار‌های قدیمی، دوباره او را به کار خیاطی دعوت کرد و مجید پذیرفت، به شرط اینکه فقط برش‌کاری انجام دهد. اما خیلی زود فهمید مسئولیت‌ها سنگین‌تر از تصورش است. خودش می‌گوید: کارگاه عملا دست من بود. صبح تا شب زن‌وشوهر می‌دویدیم، اما از حقوق خبری نبود.

آقامجید گفت اگر به خیاطی علاقه داری، خودم یادت می‌دهم و بیا با هم کار کنیم

صاحب‌کار هر بار با بهانه‌ای، پرداخت‌ها را عقب می‌انداخت و این روز‌ها برای خانواده صالحیان از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌شان شد. در همین زمان، بنکداری که برای همان صاحب‌کار، کار می‌آورد نیز از او دلخور و طلبکار بود. او به مجید پیشنهاد همکاری مستقیم داد. مجید ابتدا قبول نکرد؛ «گفتم نامردی است پشت پرده با کسی ببندم.»، اما وقتی دید که زن و بچه‌اش در سختی‌اند و صاحب‌کار دنبال تفریح است، تصمیم گرفت پیشنهاد را بپذیرد.

با‌این‌حال، بزرگ‌ترین مانع، بی‌پولی بود؛ «حتی پول رهن یک مغازه هم توی دست‌وبالمان نبود.» در‌نهایت با حمایت مالی بنکدار و جست‌وجوی فراوان، این زوج توانستند کارگاه کوچک خود را راه بیندازند و فصل تازه‌ای از کار و زندگی‌شان را شروع کنند.

 

همه‌اش کار خدا بود

وقتی فکر روز و شب این زوج پرتلاش، پیدا‌کردن یک مغازه و تأمین هزینه اجاره آن بود، اتفاق خوبی افتاد و همراهی یک آشنا، مسیر کاری آنها را کمی هموار کرد.

همسر صالحیان درباره شبی می‌گوید که یک مهمان سرزده به داد کسب‌وکار آنها رسید؛ «دختر‌دایی همسرم شب مهمان ما بود. بعد‌از شام و پذیرایی نشسته بودیم به حرف‌زدن که از کاروبارمان پرسید. وقتی توضیح دادیم که دنبال مکانی هستیم که آماده‌اش کنیم برای کارگاه خیاطی، با تعجب گفت چه جالب! و از شرایط و متراژ جایی که مد‌نظر داشتیم، پرسید. گفتیم برای ما هیچ فرقی نمی‌کند، فقط یک مغازه دوازده‌متری می‌خواهیم که بشود چند پایه چرخ گذاشت و کار را شروع کرد. خندید و گفت کار‌های خدا را ببین! من اصلا آمده‌ام مشهد که فردا بروم دنبال کار اجاره‌دادن مغازه‌ام. اگر برای شما فرقی ندارد، برای من، چه کسی بهتر از شما. بیایید و همین‌جا را آماده کنید.»

مغازه نزدیک خانه‌شان و صاحب مغازه هم آشنا بود و حسابی با آنها راه می‌آمد؛ «وسایل را آقای غنیمی فراهم کرد. همه‌اش کار خدا بود که یکهو برای ما جفت‌وجور شد. فکر می‌کنم سال‌۹۶ بود که ما اولین سفارش‌ها را آماده کرده و تحویل دادیم. تازه در‌کنار کار آقای غنیمی به سفارشات اجرتی دیگر هم می‌رسیدیم. جا افتاده بودیم توی بازار که خوش‌قول هستیم و کار‌ها را به‌موقع و تمیز و منظم تحویل می‌دهیم.»

 

شکست سوم، طوفان کرونا

خانواده صالحیان پس‌از سال‌ها تلاش و تجربه فراز و فرود‌های بی‌شمار در شرایط کاری، و دست‌و‌پنجه‌نرم‌کردن با چالش‌های متعدد، بالاخره به آرامشی نسبی رسیدند. تا سال‌۹۸ اوضاع و شرایط مساعد و زندگی به روال مطلوب پیش می‌رفت. مغازه وسیع‌تر، میز برش بزرگ‌تر و سفارشات و تولید بیشتر، ثمره سال‌ها تلاشی بود که این زوج دوشادوش هم متحمل شدند.

حالا دیگر هم شرایط بازار خوب بود، هم اوضاع مالی بهتر. این موفقیت مقدمه تصمیم بزرگ‌تری بود که مجید صالحیان در سر می‌پروراند، بی‌خبر از آنکه اتفاقی مهیب در راه بود و کسی از آن خبر نداشت؛ «سال ۹۸ تصمیم گرفتم دیگر برای خودم کار کنم. یعنی خودم پارچه بخرم، خودم تولید کنم و خودم به بازار عرضه کنم. فکر می‌کردم بعداز بیست‌سال حضور در بازار کار و یاد‌گرفتن همه چم‌وخم‌های آن حالا دیگر می‌توانم یک تولید‌کننده مستقل باشم. چند طاق پارچه بنگال ساده گرفتیم، دوختیم و صفر‌تا‌صد کار تمام شد.

منتظر بودیم تا به اولین بازار هفتگی برویم و با فروش کار‌ها تولید و فروش مستقل را برای اولین‌بار تجربه کنیم. روز پنجشنبه بود. غرفه را گرفتیم، میله‌های غرفه آماده و همه مجوز‌ها و هر چیزی که لازم بود، فراهم شد و فقط منتظر بودیم که جمعه برسد و کار‌ها را ببریم بازار هفتگی. چند‌روزی بود که زمزمه شیوع یک بیماری در صدر اخبار بود، اما هنوز کسی جدی نگرفته بود. همان شب، اولین تعطیلی سراسری به خاطر کرونا اعلام شد! نه‌فقط آن جمعه، بلکه تا ماه‌ها بعد، هیچ روز‌بازاری برپا نشد.»

 

چراغ کارگاه خیاطی مجید صالحیان در مشکلات هم روشن بوده است

 

ناامیدی؟ هرگز!

کرونا، تعطیلی‌های پی‌درپی و باری که روی دست تولیدی کوچک خانواده صالحیان ماند، باز هم آنها را از حرکت و تکاپو نینداخت. مهری‌خانم از آن یک سالی می‌گوید که طول کشید تا بالاخره اولین پیراهن‌های تولیدی به فروش رفت؛ «این بار هم دوست و آشنا به کمکمان آمدند. چند‌نفری، پیراهن‌ها را دسته‌دسته به محل کار و روستا‌های زادگاه و بین در و همسایه و هم‌محله‌ای‌های خودشان می‌بردند و هر‌طوری بود، کمک می‌کردند به فروش.

خودم می‌بردم مدرسه بچه‌ها و به کادر مدرسه و مادر‌ها می‌فروختم و خلاصه هرطوری بود، فقط توانستیم چک‌هایی را که برای خرید پارچه داده بودیم، پاس کنیم. پیراهن‌ها فروش رفت، اما تازه اول بیچارگی ما بود. غول بی‌پولی دوباره آمده و نشسته بود توی کار و زندگی‌مان. به‌خاطر محدودیت‌های کرونایی و تعطیلی بازار و روزبازار‌ها دیگر سفارشات اجرتی هم خیلی کم بود و عملا همه دست از تولید کشیده بودند.»

 

زمین‌خوردن دوباره

بعد‌ها که کمی موج شیوع بیماری فروکش کرد و روزبازار‌ها با محدودیت شروع به کار کردند، اندکی اوضاع بهتر شد و کم‌وبیش سفارش کار به کارگاه کوچک آقای صالحیان داده شد. همت و پشتکاری که این خانواده برای سرپا نگهداشتن کسب‌وکار خود در پیش گرفته بودند، شایسته ستایش بود.

پایان‌یافتن کرونا، برگشت اوضاع عادی به بازار، آقا‌مجید را به فکر خرید دوباره برای تولید شخصی انداخت. اوضاع تولید دوباره به روال قبل برگشته بود که تابستان گذشته، تجربه‌ای تلخ، بنیان کار خانواده صالحیان را لرزاند.

مجید روایت می‌کند: مدتی لباس‌های کنفی، بازار خوبی داشت. ما هم از یک فروشنده چندین طاقه چکی خریدیم؛ فکر کردیم جنسش عالی است. اما پس‌از دوخت، مشخص شد پارچه کیفیت خوبی ندارد و فروش خوبی نداشت.

موعد چک‌ها که می‌رسید، مجبور شدند همه پس‌انداز و دارایی را بفروشند تا پرداخت کنند. مجید می‌گوید: این‌بار چوب بی‌تجربگی را خوردیم و یک‌جور ورشکستگی کامل شد.

با همه اینها این زوج هنوز دست از کار نکشیده‌اند. چراغ کارگاهشان روشن است و هر‌طوری که هست، همین کسب‌وکار کوچک را به قوت ایمان و زور بازوی جوانی، زنده نگه داشته‌اند، هرچند که مجبور شده‌اند چند کارگر چرخ‌کاری را که در سایه کارگاه آنها مشغول به کار بودند، مرخص کنند و حالا دو‌نفری و با کمک فرزندانی که هر‌کدام گوشه‌ای از این بار سنگین را به دوش گرفته‌اند، کار را پیش ببرند.

 

دلگرم به رضایت اهالی محله

با‌وجود همه سختی‌هایی که پشت سر گذاشته‌اند، امید هنوز در چشم‌های مجید صالحیان و همسرش، مهری‌خانم، پیدا‌ست؛ امیدی که از دل سال‌ها کار صادقانه و دلگرمی مردم محله جان گرفته است. هر دو باور دارند اگر «حق‌خوری‌ها و نامردی‌ها» جلو مسیرشان سد نمی‌شد، امروز باید کارگاهی پررونق‌تر می‌داشتند و حتی چند فرصت شغلی برای جوانان همین محله فراهم می‌کردند.

با‌این‌حال، چیزی که این زوج را سر پا نگه داشته، اعتماد و وفاداری اهالی محله است؛ مردمی که سال‌هاست مشتریان ثابت تولیدی آنها هستند. طبرسی‌شمالی‌۵۶ کوچه‌ای بلند و پرجمعیت است و به گفته آقا‌مجید، «اگر از اول کوچه تا آخرش بروی، لباس‌های ۱۰‌نفر از آدم‌هایی که بهت سلام می‌کنند، کار خودمان است.» لباس‌هایی که به گفته او، بعضی‌هایشان پنج‌شش سال پیش دوخته شده‌اند، اما هنوز آن‌قدر کیفیت دارند که از آنها استفاده می‌کنند.

 

چراغ کارگاه خیاطی مجید صالحیان در مشکلات هم روشن بوده است

 

خط قرمز ما، کیفیت کار است

مهری‌خانم نیز از رابطه‌ای می‌گوید که میان آنها و اهالی شکل گرفته است، رابطه‌ای فراتر از خرید و فروش معمولی؛ «اهل محل هرکدامشان که می‌خواهند به مکه یا کربلا مشرف بشوند، برای سوغاتی از تولیدی ما خرید می‌کنند. خیالشان از قیمت و کیفیت راحت است.»

او با لبخند ادامه می‌دهد: «یا اگر خدای‌نکرده کسی از محل فوت کند، بعد از چهلم، یک نفر بانی خرید لباس‌های نو و روشن برای خانواده می‌شود. همین است که یک‌دفعه چندین دست لباس از تولیدی ما بر تن اهالی می‌نشیند.»

حتی اگر جنس لباسی کمی ضعیف‌تر باشد، موقع فروش حتما به خریدار می‌گوییم چه ضعف‌هایی دارد

این زوج تأکید می‌کنند که، چون مشتری‌هایشان بچه‌محل خودشان هستند، کیفیت کار برایشان خط قرمز است؛ چیزی که حاضر نیستند حتی در سخت‌ترین شرایط قربانی‌اش کنند. مجید می‌گوید: وقتی هر‌روز با مشتری‌ها چشم در چشمیم، نمی‌شود کار بد دستشان بدهیم.

مهری‌خانم نیز حرف او را کامل می‌کند: حتی اگر جنس لباسی کمی ضعیف‌تر باشد، موقع فروش حتما به خریدار می‌گوییم چه ضعف‌هایی دارد. نمی‌خواهیم به‌هیچ وجه پیش کسی مدیون بمانیم.

 

چراغ کارگاه خیاطی مجید صالحیان در مشکلات هم روشن بوده است

 

۲ رؤیای بزرگ در کارگاه خانوادگی

محمدپارسا، دانش‌آموز کلاس پنجمی که از سه‌چهارسالگی پایش به کارگاه خیاطی پدر باز شده، حالا چند‌سالی است که خودش یکی از نیرو‌های ثابت این کارگاه شده است. کار‌های مقدماتی مثل قیچی‌کاری و اتوکاری از قبل آماده می‌شود تا او بعد‌از مدرسه سراغشان برود. با شیطنتی کودکانه، اما اعتمادبه‌نفس زیاد می‌گوید: من در مدرسه شاگرد اولم. به بچه‌ها هم می‌گویم که تاحدودی خیاطی بلدم و کمک پدر و مادرم هستم.

محمدپارسا رؤیای بزرگی دارد و بدون مکث اضافه می‌کند: دوست دارم یک روز کارگاه بزرگ خودم را داشته باشم.

در سمت دیگر کارگاه، مهسا صالحیان ایستاده است؛ اولین فرزند خانواده و دانش‌آموز کلاس نهم. علاقه‌اش به خیاطی آن‌قدر زیاد است که می‌گوید می‌خواهد رشته طراحی دوخت را در دبیرستان ادامه دهد. مادرش تعریف می‌کند که مهسا از چند سال پیش، بخش زیادی از کار‌های خانه را به دوش کشیده و خیال خانواده را راحت کرده است.

مهسا با لبخند آرامی، حرف مادر را تأیید می‌کند و می‌گوید:، چون کار‌های خانه برعهده من بود، وقتی می‌آمدم کارگاه، معمولا کاری به من نمی‌دادند و مراعات حالم را می‌کردند. ولی خودم دلم می‌خواهد پشت چرخ بنشینم.

او آینده‌اش را هم روشن می‌بیند: می‌خواهم درس بخوانم و در آینده از هنرم در کارگاه پدر و مادرم استفاده کنم و کارشان را گسترش دهم.

 

* این گزارش یکشنبه ۹ آذرماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۱ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44