شهادت علیاصغر وار پسر ملای هیئت شاهزاده علیاصغر(ع)
نور کمجانی تا وسط هال پایش را دراز کرده است. پیرمرد چشمانش را ریز کرده است و زیر لب قرآن میخواند. او با انگشتان لاغر و باریکش، صفحات قرآن را ورق میزند. نجوای زیبایی در فضای کوچک هال میپیچد. روی میز چند کتاب دعا و قرآن دیده میشود. صفدرعلی غیورانزله، سال دیگر نودسالش را پر میکند.
او هفتادوشش سال ملای قرآن هیئت شاهزاده علیاصغر (ع) در خیابان ملکالشعرای بهار بود. این ساکن محله امامرضا(ع)، حالا یکیدوسال است بهدلیل کهولت سن کمتر میتواند به هیئت برود. وقتی به خانهاش رفتیم روزه داشت. میگفت ماه رمضان ِگذشته چند روزی کربلا رفته است و حالا دارد قضای روزههایش را میگیرد.
او پدر شهید محمدتقی غیورانزله است؛ شهیدی که پیش از شهادت به همرزمانش گفته بود به دلش افتاده مانند حضرت علیاصغر (ع) به شهادت میرسد. همینطور هم شد. انگار زندگی آقاصفدر با شاهزاده علیاصغر (ع) گره خورده است.
حافظ خوانی در سرای وزیرنظام
حاجی در نور کم اتاق، خودش را روی قرآن خم کرده است و بدون عینک و ذرهبین، خط میبرد. گاه و بیگاه لبهایش تکان میخورد و طا و ظاء از میان آن به گوش میرسد. از قرائت که فارغ میشود ما را با خودش به گذشته میبرد. آقاصفدر میگوید: خانوادهای دهنفره بودیم. مادرم بیمار بود. پدرم هرچه پول در میآورد، خرج دوا و دکتر مادر و کرایه خانه میکرد، آن هم خانهای در محله بالاخیابان که در حیاطش ۶ خانوار ساکن بودند.
هرکدام از پسرهای خانواده غیورانزله به نوجوانی که میرسیدند، همراه پدر مشغول کار میشدند تا کمکخرج خانه باشند. پدر صفدرآقا آجیدهکار بود، یعنی کفی کفش میدوخت. به گفته حاجی آن موقع به دوخت دستی کفی کفش، آجیدهکردن میگفتند. پدرش در سرای وزیرنظام کار میکرد. این سرا، آخر بست بالاخیابان قرار داشت و مشاغل مختلفی مانند تاجران، خیاطها، کفاشها و... آنجا کنار هم کار میکردند.
او هم از دوازدهسالگی مانند برادرها کنار دست پدرش کار کرد. پدر صفدر خیلی دوست داشت بچههایش درس حوزه بخوانند، اما حریف خرج و مخارج نمیشد. یک بار پدرش به او گفت وسط بازار بایستد و برای همکارانش شعری از حافظ بخواند؛ «آن وقتها حرف، حرف بزرگترها بود. من هم نتوانستم روی حرف پدرم نه بیاورم. ایستادم وسط بازار و شروع کردم به خواندن. مغازهدارها هم تشویقم کردند و احسنت احسنت گفتند. بار بعد بابا گفت برای بازاریها قرآن بخوانم. بلندگویی در کار نبود؛ با صدای بلند جوری خواندم که صدایم در کل بازار پیچید.»

نمیشد هم کارکرد و هم درس خواند
او چندسالی حوزه رفت و درس حوزوی خواند. قرآن را هم خوب یاد گرفته بود، اما نمیشد هم کارکرد و هم درس خواند. چون حریف درسهای سخت حوزه نمیشد. تا از مدرسه برمیگشت، میرفت پیش بابا و کنار دستش کار میکرد. فرصتی نبود که درسهایش را مرور کند. سر کلاس بود، اما سردر نمیآورد معلم چه میگوید. این شد که آرامآرام از درس و کتاب زده شد و به قول خودش برای آموختن جدیت نکرد.
پدر صفدرعلی، اهل قرآن و منبر بود. هر هفته جلسه قرآن میرفت و پسرهایش را هم با خودش میبرد؛ «بابا دوستی داشت که معلم قرآن بود. با او خیلی حشر و نشر داشت. من هم قرآن را از او یادگرفتم. در حوزه هم قرآن یکی از دروس واجب بود. برای همین به خوبی به خواندن قرآن تسلط داشتم.»
کوچک بود که از روی دوچرخه افتاد و دندانش شکست؛ آنقدر به هم ریختم که حد ندارد اما خبر شهادتش را شنیدم، آرام بودم
اولین ملای هیئت شاهزاده علیاصغر
حاجغلامحسین زرگری، دوست پدر صفدرعلی بود و روزی پیشنهاد شد که او برای ملایی به هیئت شاهزاده علیاصغر (ع) برود که آن زمان یعنی در سال ۱۳۲۸ تازه تأسیس شده بود. آن موقع صفدر نوجوانی چهاردهساله بود. آقای زرگری، چون جای دیگر منبر میرفت صفدر را به جای خودش پیشنهاد داد. او هم با همان سن کم، از جلسه اول تشکیل این هیئت به آنجا رفت و ملای هیئت شد. او ایراد قرائت قرآن پیر و جوان حاضر در جلسه را میگرفت.
اولین جلسه را حاجی خوب به خاطر دارد؛ «سنی نداشتم. در جمع قرآن خوانده بودم، اما چنین مراسمی را اداره نکرده بودم. سعی کردم خودم را جمعوجور کنم. در هیئت دورتادور رحلهای قرآن چیده و از پیر تا جوان نشسته بودند. قرآن را باز کردم و گفتم شروع کنند از یک طرف بخوانند. من هم ایرادی اگر داشتند، میگرفتم. از همان سال ملای هیئتشان شدم. هفتهای یک شب میرفتم و دوساعتی آنجا بودم.»
حاجی بعد از یکی دوسال به اصرار بانی هیئت بعد از دوره قرآن، روضه کوتاهی هم میخواند. برنامه روزانه خود حاج غیورانزله هنوز هم قرائت قرآن است و این عادتش از همان دوره نوجوانی ترک نشده است؛ یک روز زیاد، یک روز کم. بستگی به حال و روزش دارد.
میگویم: حاجی شما از نوجوانی قرآن خواندهاید؛ چه از آن میدانید؟ سرش را تکان میدهد و با تواضع میگوید: هیچ دخترم. هیچ. ما هم مثل شما. همینهایی که شما بلدید، ما هم بلدیم. مثلا خدا گفته به پدر و مادرتان احترام کنید؛ شما هم همین را میفهمید، ما هم در همین حد میدانیم.

غوطهخوری در میدان دروازه قوچان
آقا صفدرعلی در مرور خاطراتش، حضور روسها در شهر را بهخوبی به خاطر دارد؛ «آنها بین مردم زندگی میکردند. رفتوآمدها را کنترل میکردند. هر جا میرفتیم، روسها را میدیدیم. سمت جنوب کشور هم در اشغال انگلیسیها بود. خاطرم هست بعد از میدان توحید فعلی بیابان بود. شهر همانجا تمام میشد؛ جایی که حالا میدان است، آن موقع آب چشمهگیلاس از آن عبور میکرد. تنها تفریح ما غوطهخوری در همان آب بود. مثل حالا استخر نبود. ما هم از همان آب برای آبتنی و بازی استفاده میکردیم.»
پدر صفدرعلی آدم معتقدی بود. وقتی رضاخان دستور کشف حجاب داد صفدر خیلی کوچک بود؛ «بابا برای اینکه مادر و خواهرهایم در عذاب نباشند، در روستای رادکان خانهای کرایه کرد. باغی هم داشت که آن را اداره میکرد. به آن باغ اپو میگفتند. ما آنجا بازی میکردیم. رضاخان که بساطش جمع شد، دوباره به شهر برگشتیم.» (اپو واژهای کرمانجی به معنی عمو است).
به دوستش گفته بود به دلش افتاده مثل حضرت علیاصغر(ع) شهید میشود؛ همینطور هم بود.خمپارهای فقط گلویش را بریده بود
از سربازی تا صابونپزی
زندگی آقا صفدرعلی در کار و نیز ملایی در هیئت شاهزاده علیاصغر (ع) خلاصه میشد. وقتی بیستویکساله بود، در شهر سربازبگیری شد. او را هم از محل کار به اجباری بردند. دو سال در مشهد سرباز بود. وقتی از خدمت برگشت، ششماه نشده، خواهرش دختر همسایهشان در کوچه نوغان را برایش پسند کرد. حاصل این ازدواج، سه پسر و ششدختر بود. محمدتقی، محمدباقر و محمدمهدی، پسرهای آقا صفدرعلی بودند. او از اینکه اول اسم همه پسرها را «محمد» گذاشته، شادمان است.
کسب و کار پدر، رونق قبل را نداشت. کفشهای شرکتی زیاد شده بود و از آجیدهکردن کفش، نان درنمیآمد؛ برای همین صفدرعلی بعد از سربازی در کارخانه «صابونپزی و روغنگیری جین» استخدام شد. اوایل از بوی تند توی کارخانه سردرد میشد، اما بهمرور به آن عادت کرد و از همانجا هم بازنشسته شد.
از حاجی میپرسم: حکومت به دوره قرآنتان کاری نداشت؟ بگیر و ببندی در کار نبود؟ میگوید: تا وقتی در جلسه حرف سیاسی زده نمیشد، کاری به کارمان نداشتند. اما وای به هیئتی که منبریاش حرفی خلاف شاه و حکومتش بزند. فوری بندوبساطشان را جمع میکردند.
مثل مرغی در قفس
تصویر شهیدمحمدتقی غیورانزله روی میز تلویزیون قدیمی خانه به چشم میخورد. او سال۱۳۴۸ به دنیا آمد و سال۱۳۶۶ وقتی هجدهساله بود، به شهادت رسید. از حاجی میپرسم محمدتقی پسر اول خانه بود، چطور مادرش راضی شد که جگرگوشهاش به جبهه برود. سکوت میکند.
آنقدر سکوت بینمان زیاد میشود که صدایش میزنم. حاجآقا انزله متوجه سؤالم شدید؟ سرش را به علامت تأیید تکان میدهد و میگوید: وقتی خواست برود برای ثبتنام، به او گفتم پسرجان فکر همه جایش را بکن. شاید مجروح بشوی. اسیر شدی چه؟ قطع عضو بشوی، میخواهی باقی عمرت را چه کار کنی؟ محمدتقی خندید و گفت هرچه بخواهد بشود، میشود. ما هم راضی بودیم به رضای خدا.
به گفته آقاصفدرعلی پسرش بار اول رفت و سالم برگشت. بار دوم مجروح شد. آن هم در شرایطی که فکر کردند شهید شده است. او را بین شهدا گذاشته بودند. وقتی میخواستند پیکر شهدا را به سردخانه بفرستند، دیده بودند بدنش گرم است. فوری برای مداوایش اقدام کرده بودند.
محمدتقی در تهران بستری بود و حاجی و همسرش هم خودشان را به آنجا رساندند؛ «وقتی رفتیم، روی ویلچر نشسته بود. تا ما را دید خندید که نگران حالش نباشیم. حالش که بهتر شد دوباره به جبهه برگشت. اصلا وقتی خانه بود مثل مرغی توی قفس بود. طاقت ماندن نداشت. میخواست زودتر برود. وقت رفتن خوشحال بود و میخندید.»

وقتی رفت زمستان بود
دفعه چهارمی که محمدتقی رفت، زمستان بود. او در جبهه خمپاره شلیک میکرد. دوباره حاجی سکوت میکند. سکوتش آنقدر طولانی میشود که مجبور میشوم دوباره صدایش بزنم. حاجی شانههایش میلرزد. اشک پشت اشک. بغضش را فرو میدهد و میگوید: پسرم به دوستش گفته بود به دلش افتاده است مثل حضرت علیاصغر (ع) شهید میشوم. همینطور هم بود. همه بدن پسرم سالم بود؛ خمپارهای که نزدیکش منفجر شده بود فقط گلویش را بریده بود.
شهید به دوستانش گفته بود شب قبل خواب دیده که میخواهد گلی را ببوید و پدرش تا سه بار مانع شده، اما بالاخره گل را بوییده است. همینطور هم شد. محمدتقی گل شهادت را در چهارمین اعزامش به جبهه بویید.
برایش عجیب است که وقتی خبر شهادت پسرش را به او دادند، خدا چه صبری در دلش انداخت؛ «وقتی محمدتقی کوچک بود، از روی دوچرخه افتاد و دندانش شکست؛ آنقدر از دیدن حال و روزش به هم ریختم که حد ندارد. دلم داشت از دهنم میزد بیرون. اما وقتی خبر شهادتش را شنیدم، آرام بودم. خدا این صبر و تحمل را به آدمیزاد میدهد. این را مطمئنم.»
حاجی روزه است. چشمهایش از زور گریه سرخ شده است و مدام پلک میزند. آههایش جگر را میسوزاند. دوباره قرآن را پیش میکشد و شروع به خواندن میکند.

هادی مسلمدوست
مسئول هیئت شاهزاده علیاصغر (ع) و نوحهخوان
حاجآقا انزله اولین قاری قرآن جلسه هیئت شاهزاده علیاصغر (ع) است. پدرم هیئت را سال۲۸ تأسیس کرد. دنبال قاری میگشت. حاج آقای زرگری از قاریان معروف بود. پدرم از او خواسته بود بیاید و مسئولیت جلسه قرآن را به عهده بگیرد. اما ایشان آقای غیورانزله را معرفی کردند. بابا میگفت وقتی بار اول به جلسه آمد، نوجوانی سیزدهچهاردهساله بود. تا سالها فقط قرآن میخواند و ایراد بقیه را میگرفت. چون صدای خوبی داشت، بابا گاهی اصرار کرد چند بند هم روضه بخواند.
وقتی پدرم به رحمت خدا رفت، حاجی من را کشید کنار و گفت: خودمان خبر داریم بعضی از اعضا دستشان تنگ است؛ به این افراد تأکید کن سخت نگیرند و جلسهها را با کمترین هزینه برگزار کنند. هیئت شاهزاده علیاصغر(ع) ماهی یک بار در حسینیه ما در خیابان بهار جلسه دارد و بقیه جلسات در خانه اعضا برگزار میشود. حاجی هر وقت نوبتش میشود، سفره شام پهن میکند.
* این گزارش سهشنبه ۱۶ دیماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۴ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.
