کد خبر: ۱۴۱۶۶
۲۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
محمود صفرپور انگشترهایی تولید می‌کند که وارداتش قاچاق است

محمود صفرپور انگشترهایی تولید می‌کند که وارداتش قاچاق است

محمود صفرپور یکی از اصلی‌ترین تولیدکننده‌های انگشتر‌های طرح ترک در ایران است؛ کاری که به گفته خودش ابتدا به‌طور انحصاری در دست خودش بوده است، اما حالا چندتایی رقیب دارد. او برای رسیدن به این جایگاه، رنج‌های بسیاری را پشت سر گذاشته است.

همه‌چیز از یک تابستان شروع شد؛ وقتی کلاس اول راهنمایی بود و پدرش در خیابان به‌طور اتفاقی یکی از دوستان قدیمی‌اش را دید و فهمید انگشترساز شده است. همان‌جا قرارمدار را گذاشت و از فردا پسرش را نزد او فرستاد تا در ایام تابستان سرش بند باشد و کاری را یاد بگیرد.

از آن موقع تا الان ۳۷‌سال می‌گذرد و محمود صفرپور که آن زمان نوجوانی خام بود، حالا تبدیل به یکی از تجار و کارآفرینان انگشتر شده است. او برای رسیدن به این جایگاه، رنج‌های بسیاری برده و مراحلی همچون ورشکستگی و به قول خودش به‌خاک‌نشستن را پشت سر گذاشته است.

وارد کارگاه محمود صفرپور که می‌شویم، شلوغ‌تر از آنی است که تصورش را می‌کردیم. حدود پانزده‌نفر پشت میز‌ها نشسته‌اند و هرکدام کاری انجام می‌دهند. یکی مواد را به قالب‌ها تزریق می‌کند. یکی درحال سنباده‌زدن انگشترهاست، دیگری نگین‌ها را سوار می‌کند و.... صدای چرخ‌ها و دستگاه‌ها چنان در فضا پیچیده است که باید بلندتر از حد معمول صحبت کنیم.

همراه محمود‌آقا به دفتر کارش که در محله حجاب و چند قدم آن طرف‌تر از کارگاهش است، می‌رویم. روی میزش پر از بسته‌های نگین و انگشتر است. او یکی از اصلی‌ترین تولیدکننده‌های انگشتر‌های طرح ترک در ایران است؛ کاری که به گفته خودش ابتدا به‌طور انحصاری در دست خودش بوده است، اما حالا چندتایی رقیب دارد.

 

یک نقشه کودکانه

سابقه ورود او به دنیای انگشترسازی برمی‌گردد به دوران نوجوانی. این کارآفرین تعریف می‌کند: کلاس اول راهنمایی بودم که برای گذراندن اوقات فراغت تابستان، پدرم من را به مغازه انگشترسازی دوستش فرستاد. آنجا یک شاگرد دیگر به نام امیر داشتند که موردتوجه استادکار بود، اما من توانستم خیلی زود از او پیشی بگیرم.

محمودآقا تعریف می‌کند: یک بار برای اینکه خودم را به پدر و صاحب‌کارم ثابت کنم نقشه‌ای کودکانه کشیدم. به پدرم گفتم استاد می‌خواهد شما را ببیند. وقتی آمد، همان‌طور که داشتند چاق‌سلامتی می‌کردند گفتم می‌خواهم با امیر مسابقه بگذارم.

به گفته خودش آن زمان کار انگشترسازی با دست انجام می‌شده است و او توانسته است انگشتری را زودتر از امیر درست کند.

 

روایت محمود صفرپور از تولید داخلی انگشترهایی که وارداتشان قاچاق است

 

درست‌کردن انگشتر دور از چشم استادکار

بعد از این، از سمت استادش مورد‌توجه بیشتری قرار می‌گیرد و به قول خودش اعتماد‌به‌نفسش بالاتر می‌رود. او از نقشه کودکانه دومش یاد می‌کند و می‌گوید: از استادم خواستم اجازه دهد ظهر‌ها به خانه نروم و ناهار را در مغازه بخورم. استاد هم موافقت کرد. اما ناهار بهانه بود.

در زمان ناهار که کسی در کارگاه نبود، شروع می‌کردم به تمرین و کار روی انگشتر‌های سخت‌تر. بعد از مدتی، چند انگشتر را نشان استاد دادم و الکی گفتم اینها کار امیر است؛ ببینید ایرادی دارد یا نه. استاد هم گفت درست است؛ بگذار کنار کار‌های دیگر. وقتی این حرف را زد، گفتم کار‌های خودم است و ظهر‌ها که کسی در مغازه نبوده است، درستشان کرده‌ام.

محمودآقا می‌گوید: بعد از تأیید استاد فکر می‌کردم می‌توانم به‌تنهایی کار کنم. به‌همین دلیل دنبال بهانه برای جداشدن بودم. چندی بعد به دلایلی مورد غضب استادکارم قرار گرفتم و بهانه برای اخراجم جور شد.

او در این زمان توان مالی برای اجاره مغازه نداشته است. زیر پاگرد پله‌های خانه‌شان می‌شود محل کارش و با کمک پدرش به‌سختی وسایل اولیه کار را تهیه می‌کند. این کارآفرین تعریف می‌کند: در اولین کار‌هایی که درست کردم، نمی‌توانستم رنگ نقره را سفید کنم و انگشترهایم قرمز‌رنگ بود. به‌همین‌دلیل در بازار کسی آنها را نمی‌خرید و اینجا بود که فهمیدم فوت کوزه‌گری را یاد نگرفته‌ام.

به گفته خودش پنج‌سال طول کشیده تا توانسته این فوت کوزه‌گری را یاد بگیرد و انگشتری بسازد که در بازار خریدار داشته باشد. او کم‌کم کار می‌کند و می‌تواند مغازه‌ای اجاره کند. در این زمان، پدرش هم نزد او می‌آید و با هم کار می‌کنند.

 

روایت محمود صفرپور از تولید داخلی انگشترهایی که وارداتشان قاچاق است

 

روزهای سخت ورشکستگی

محمودآقا تعریف می‌کند: همین که کار‌وبار مغازه پا گرفت، من باید راهی سربازی می‌شدم. سال‌۷۱ برای خدمت رفتم و سال‌۷۳ که برگشتم، دیدم اعتبار پدرم در بازار از من بیشتر شده است. نمی‌خواستم این روالش را به هم بزنم. دوباره برای خودم مغازه زدم و این بار از تجربیات پدرم در بازاریابی کمک گرفتم.

در اولین کار‌هایی که درست کردم، نمی‌توانستم رنگ نقره را سفید کنم و انگشترهایم قرمز‌رنگ بود 

او سال۷۴ ازدواج می‌کند؛ اتفاقی که انگیزه‌اش برای کار و کسب درآمد را بیشتر می‌کند. حدود سال ۸۷ به پیشنهاد یکی از دوستانش راهی تایلند می‌شود تا از آنجا نقره‌جات ساخته‌شده وارد کنند. بعد که متوجه می‌شود این کار قانونی نیست دیگر سراغش نمی‌رود، اما فکر رفتن به چین را در سر می‌پروراند.

او می‌گوید: بسیاری از نگین‌هایی که در ایران روی انگشتر‌ها سوار می‌کنند، از چین وارد می‌شود. برای همین به آنجا رفتم، اما سرمایه من با چین همخوانی نداشت و در اولین سفر نه‌تنها سود نکردم بلکه ضرر هم دادم.

در ادامه، تعدادی از اعضای خانواده‌اش با او همراه می‌شوند تا به‌صورت شراکتی کار کنند، اما این شراکت زیاد دوام نمی‌آورد و حدود سه‌سال بعد، از هم می‌پاشد. در این زمان محمودآقا کلی بدهی بالا می‌آورد و به قول خودش به خاک می‌نشیند و تا مرز ورشکستگی می‌رود.

او مجبور می‌شود ماشین زیر پایش و طلا‌های همسرش را برای پرداخت بدهی‌ها بفروشد. محمودآقا از این دوران به‌عنوان روز‌هایی بسیار سخت یاد می‌کند که هنوز هم از یادآوری آن احساساتش خدشه‌دار می‌شود، اما به قول خودش آن روز‌های سخت می‌گذرد و با بازشدن راه پایش به ترکیه، دوران جدیدی آغاز می‌شود.

 

روایت محمود صفرپور از تولید داخلی انگشترهایی که وارداتشان قاچاق است

 

رو آوردن به تولید داخلی به‌جای واردات قاچاق

او تعریف می‌کند: یکی از دوستانم از من خواست به ترکیه برویم. در آنجا دیدم رفیقم چم‌وخم تجارت در آنجا را می‌داند، اما نمی‌گذاشت من به آن پی ببرم. همین پنهان‌کاری او من را کنجکاو کرد و باعث شد برای دومین‌بار و بدون دوستم راهی ترکیه شوم. آنجا رابطان خوبی پیدا کردم و با واردکردن انگشتر‌های ترک، سود خوبی به دست آوردم، اما مجدد متوجه شدم که این کار هم قاچاق است.

همین موضوع جرقه تولید کار‌های ترکی در ایران را در ذهنش زد و سال ۹۶ او تصمیم گرفت با واردکردن قالب‌ها و دستگاه‌ها، خودش به تولید طرح‌های ترک در ایران بپردازد. محمودآقا ایده‌اش را عملی می‌کند و از آن زمان تاکنون کارگاهش رو به پیشرفت و توسعه است.

این کارآفرین، انگشتر‌های جعبه روی میزش را نشانمان می‌دهد و می‌گوید: این انگشتر دورنگ را ببینید؛ کمتر کسی است که بتواند مانند این کار را بزند.

او انگشتر دیگری را در دستش می‌چرخاند و می‌گوید: جوشکاری‌هایی که روی این کار شده، تقریبا کار اختصاصی خودمان است و کمترکسی در ایران است که بتواند این کار‌ها را با این ظرافت تولید کند.

 

روایت محمود صفرپور از تولید داخلی انگشترهایی که وارداتشان قاچاق است

 

همکاری محمودآقا و چهارپسرش

محمودآقا پنج‌پسر دارد و به‌جز پسر کوچک هفت‌ساله‌اش، چهار پسر دیگرش با خودش کار می‌کنند. پسر بزرگش، رضا، دفتر پخش او در بازار رضا را در دست دارد. پسر دومش، مرتضی، مرکز فروش بازار رضا را می‌گرداند و پسر‌های سومش، مجتبی و مصطفی که دوقلو هستند، در گرداندن امور کارگاه مشارکت دارند. مجتبی که ۲۲ سال بیشتر ندارد، می‌گوید: نوجوانی من مصادف شد با زمان ورشکستکی پدرم. برای همین از سیزده‌سالگی به‌صورت پاره‌وقت آمدم پای کار. بعد هم این‌قدر تخصصی درگیر کار شدم که تحصیلات دانشگاهی را ادامه ندادم.

او ادامه می‌دهد: من این‌قدر وارد عرصه کار شدم که به قول خیلی‌ها جوانی نکردم، اما وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم چقدر از هم‌سن‌وسال‌های خودم به لحاظ مالی و کاری جلو هستم، خوشحال می‌شوم و به این همه تجربه و جایگاهی که دارم افتخار می‌کنم.

او که تجربه رفتن به چین، ترکیه و دبی برای کسب‌وکار را دارد، می‌گوید: همین سه ماه پیش چین بودم. دیدن این حد از تخصص من آن هم در این سن‌وسال برای آنها عجیب بود. وقتی می‌فهمیدند ۱۰ سال سابقه کار دارم، بیشتر تعجب می‌کردند و کلی احترام می‌گذاشتند و اینها برای من خیلی لذت‌بخش است.

وقتی می‌فهمیدند ۱۰ سال سابقه کار دارم، بیشتر تعجب می‌کردند و کلی احترام می‌گذاشتند و خیلی لذت‌بخش بود

او ادامه می‌دهد: کار‌های تولیدی ما این‌قدر کیفیت دارد که خیلی از همکارانمان آنها را با قیمت زیاد و به نام کار ترکیه به فروش می‌رسانند.

 

موقع کار با سنگ‌ها گذر زمان را حس نمی‌کنم

سراغ کارگران کارگاه محمودآقا می‌رویم. زهرا معتمدی چهارسال است که در اینجا فعالیت می‌کند. او که در بخش بسته‌بندی فعال است، می‌گوید: کار اینجا را بیشتر از کار‌های قبلی‌ام دوست دارم و از آنجایی‌که به محل سکونتم نزدیک‌تر است، راحت‌ترم. پدر زهرا چند‌سال پیش فوت کرده است و با مادرش زندگی می‌کند. درآمد اینجا کمک‌خرج زندگی‌شان است و به قول خودش راضی است.

ابوالفضل اسماعیل‌زاده با دستگاه در‌حال سنباده‌زدن روی بازوی انگشتر است. او دانشجوی کارشناسی رشته مکانیک خودرو است و دو ماه پیش با اینجا آشنا شده. قبل از آن در مکانیکی کار می‌کرده است. ابوالفضل تعریف می‌کند: دوستم در اینجا کار می‌کرد و راضی بود. وقتی دید من دنبال کارم، اینجا را پیشنهاد کرد و آمدم. او کار اینجا را بیشتر از مکانیکی دوست دارد و می‌خواهد در آینده، همین رشته انگشترسازی را ادامه دهد.

مریم قربانی نوزده‌ساله است. دیپلمش را که گرفته وارد بازار کار شده است. او در اینجا نگین‌های ریز کنار انگشتر‌ها را در قالب می‌گذارد؛ کاری که به گفته خودش به‌خاطر ریز و دقیق‌بودنش از عهده و حوصله هر‌کسی برنمی‌آید. او تعریف می‌کند: اینجا اولین تجربه کاری من است. چون با نگین‌های بسیار ریز سروکار دارم و دقت و تمرکز زیادی می‌خواهد، ابتدا فکر می‌کردم نتوانم از عهده انجامش برآیم، اما بعد که یاد گرفتم، به آن علاقه‌مند شدم و یک‌سالی هست که دارم می‌آیم.

مریم سنگ‌های گوناگون روی میز کارش را نشان می‌دهد و می‌گوید: این سنگ‌های رنگی را بیشتر دوست دارم و وقتی آنها را روی کار می‌گذارم، کمتر گذر زمان را حس می‌کنم.

در کارگاه انگشترسازی صفرپور ۱۰‌نیرو به‌طور مستقیم مشغول کار‌ند. به گفته خودش برای حدود پانزده‌نیرو هم به‌طور غیرمستقیم اشتغال‌زایی شده است. راه‌انداختن این کارگاه علاوه‌بر کارآفرینی موجب شده است انگشتر‌هایی که در گذشته از کشور ترکیه با قیمت زیاد وارد می‌شدند حالا با قیمت مناسب‌تری در داخل کشور تولید شوند. او رمز موفقیتش را در این دو عامل می‌داند؛ پشتکار و عشق.

 

* این گزارش چهارشنبه ۲۹ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۳ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44