زهرا ربانیفرد معلم محله اسماعیلآباد میگوید: دانشآموزی داشتم که اواخر سال کمردرد و پا درد و بهمرور فلج شد و دیگر نتوانست راه برود.برای همین برگه امتحان را به خانهشان میبردم و کنارش مینشستم تا جواب بدهد.
بیشتر از ۱۴۰ فروشگاه بزرگ و کوچک با مانتوهای رنگارنگی که بر تن مانکنهای بی شمار پشت ویترینها چیده شده، شور و نشاط عجیبی بین مردمی که برای بازدید از بازار نسبتا قدیمی ایثار آمدهاند، راه میاندازد.
سال ۱۳۳۰، خیابان شیخ صدوق بیابانی بود با باغهای تو در تو و چند گاوداری و کارخانه که بیشتر این محدوده را به جایی برای تفریح در خارج از شهر شبیه کرده بودند. همان روزها عموصفر یک گرمابه ساخت تا نیاز اهالی مرتفع شود.
برای کارشناسان فوریتهای پزشکی اورژانس ایستگاه ۱۲، رفتن سر صحنه یک تصادف تنها یک مأموریت دیگر نیست؛ صحنهای آشنا و بخشی از زندگی روزمره است. آنها بارها با لحظههای سخت روبهرو شده و در کوتاهترین زمان، خود را به آنها که چشمانتظار کمک بودهاند، رساندهاند.
سیدمحمدحسین رضازاده تنها بازمانده تعمیرکاران رادیو و تلویزیون پشت سیلوی گندم است که این روزها یکه و تنها، در حاشیه خیابان رسالت همچنان مشغول به کار است. برگرداندن صدا و زندگی به وسایلی که از کار افتاده و شاید در کنج انباریها خاک میخورند، تخصص اوست.
واکسی خیابان سناباد درآمد چندانی ندارد و همه زندگیاش با فقر درگیر بوده است با این حال عاشق کارش است و از اینکه با مردم سروکار دارد، بسیار خوشحال است. میگوید: به همه عشق میورزم و برای همین همه مرا دوست دارند.
محمد غلامی میگوید: این سهچرخه پاهایم را جوان نگه داشته، وگرنه شصت و سه سالگی وقت نشستن روی صندلی راحتی است، نه رکاب زدن. او قبل از کاسبان، خودش را به بازارچههای اطراف حرم میرساند و خرده وسایل مورد نیازشان را به دستشان میرساند.
عباس کفاش را همیشه نزدیک چهارراه مقدم و در ابتدای یک کوچه باریک کنار صندوق آهنی ۷۰ سانتیمتریاش میتوانید پیدا کنید. او که چندین ماه داوطلبانه در خط مقدم خدمت کرده میگوید: نمیخوام مردم فکر کنن که از جنگ سوءاستفاده میکنم.