پسرعموی استاد شفیعی کدکنی؛ خیاط ماهر محله مصلی است
لباسهای پلوخوریاش را پوشیده و دستبهسینه ایستاده است. یک پایش را جلو گذاشته و با دوربین زاویهای تقریبا ۴۵ درجهای دارد. ردِ نگاهش را که بگیرید، به جای خاصی نمیرسید، فقط میبینید که به دوردست چشم دوخته است. سبیلهای مشکی یکدستش را با خطی نازک و دقیق از لب بالاییاش جدا کرده است. یقه بلند پیراهن افتاده است روی کت اندامی؛ شلوارش هم هرچه به سمت پایین میآید، گشادتر میشود، تا جایی که وقتی به پاچهها میرسد، آنقدر گشاد شده است که کفشها به زور از زیرِ آن دیده میشود. در این عکس سیاه و سفید که حالا به کِرِم میزند.
جوان ۲۰، ۲۵ ساله ۴۰ سال پیش ژست گرفته است، اما امروزِ روز دیگر کسی از این تیپها نمیزند. خیلیها اصلا یادشان نمیآید که چنین شلواری هم روزی مد بوده و طرفدارانِ سینهچاکی هم داشته است؛ خیلیها هم اصلا چنین کت و شلوارهایی را ندیدهاند.
اما هر که یادش نباشد، محمدحسین شفیعیکدکنی خوب یادش است که چند مدل شلوار با مُد زاییده شدند و بااز مُد افتادن، مردند و دستِ کم سیرِ تحولِ مدِ کت و بهویژه شلوار را از ۶۰ سال پیش تا امروز به خاطر دارد؛ از دمپاگشاد و خمرهای بگیرید تا ساسوندار و لوله تفنگی و راسته؛ از شلوارهایی که آنقدر گَل و گشاد بودند و ساسون داشتند که اگر خیاط آن را میشکافت، میتوانست چهارتا شلوار از دلش بیرون بیاورد تا شلوارهایی که آنقدر تنگ بودند که به زحمت میشد بالا کشیدشان! اگر قرار بود بازنشسته شود، دو بار بازنشسته شده بود.
از این ۶۰ سال تجربه برش و کوک و دوخت، بیش از ۴۰ سالش را در همین جایی که الان هست، بوده است؛ خیابان سرخس و میان اهالی خیابان سرخس. کم نیستند کسانی که زحمت بالارفتن از ۱۰ پله نیممتری را به جان خریدند و نقشه کت و شلوار دامادیشان را در خیاطی کوچک «شفیعی» کشیدند. برای شنیدن صحبتهای این هممحلهای به اندازه یک استکان چای با ما همراه باشید.
از پادویی تا اوستایی
متولد ۱۳۱۴ است و همانطورکه پسوند نام خانوادگیاش نشان میدهد، زادگاهش روستای کدکن از توابع تربت حیدریه است؛ روستایی که حالا برای خودش شهر شده است، اما محمدحسین جوان بار و بندیل را میبندد و میآید مشهد دنبال روزی. خیابان امام رضا (ع) (تهران) همان جایی است که مشغول میشود.
خودش مختصری از آن روزها را اینگونه به یاد میآورد: از خیاطی بدم نمیآمد؛ آن روزها بازار خوبی داشت. این بود که رفتم و در مغازهای شاگرد خیاط شدم. از پادویی شروع کردم؛ آن زمان رسمش اینطور بود که هرکس وارد حرفهای میشد، باید از پایینترین کارها شروع میکرد، از پادویی. من هم مثل همه از پادویی شروع کردم و بعد از هفتهشتسال شاگردی، چم و خم کار را یاد گرفتم و آمدم بیرون و برای خودم مغازهای باز کردم و شدم اوستا.
او ادامه میدهد: چندسالی را در ۲۰ متری مصلی مغازه داشتم و بعد از آن به اینجا آمدم. ۴۲ سالی میشود که اینجا هستم.
از کت وشلوار ۱۲۰ ریالی تا یک میلیون و ۲۰۰ هزار ریالی
خیاط قدیمی محلهمان به یاد ندارد اولین کت و شلوار را کی و برای چه کسی دوخته است، اما یادش هست که آن زمان یعنی اوایل کارش، اُجرت دوخت کت و شلوار از ۱۲ تومان بیشتر نبود. این اُجرت حالا رسیده است به ۱۲۰ هزارتومان یعنی ۱۰۰ برابر شده است.
شفیعی میگوید: آن زمان بازارمان خوب بود؛ یعنی از امروز خیلی بهتر بود. خیاطها از سه ماه مانده به عید دیگر کار قبول نمیکردند و همیشه در یک مغازه خیاطی یک اوستا و چند نفر شاگرد کار میکردند.
کسادشدن بازار را میشود از تعداد پارچهها و کت و شلوارهای آماده و نیمهآماده مشتریان و از آمدشان به مغازه این خیاط باسابقه فهمید. دلیل این را که چرا مدتی است صدای باز و بسته شدن دهانه قیچی و صدای چرخ خیاطی کمتر به گوش میرسد و بخار اتوی آهنی کمتر دیده میشود، اینگونه بیان میکند: قدیمها تولیدی نبود، پوشاک خارجی هم در بازار کم و اگر بود گران بود و هر کسی به سراغش نمیرفت؛ این بود که بازار خیاطها داغ بود؛ اما کارِ بازاری، چون آماده است و قیمت مناسبتری دارد، مردم استقبال بیشتری از آن میکنند.
او معتقد است کارِ دست، چیزِ دیگری است و نمیتوان آن را با کار بازاری و سریدوزی مقایسه کرد؛ میگوید: شاید مهمترین دلیل بهتربودن کار دست، دقتی است که برای آن میشود، اما برای سریدوزی این دقت وجود ندارد.

هوای مشتریهای قدیمی را دارم
کسی که ۴۲ سال است در محلهای مشغول کسب است و تا امروز یک وجب هم جایش تغییر نکرده، بیشک مشتریهای مخصوص و قدیمی خودش را دارد. شفیعی میگوید: مشتریهایی دارم که خودم کت و شلوار دامادیشان را ۴۰، ۳۰ سال پیش دوختهام و هنوز برای دوخت شلوار یا کت میآیند پیش خودم. حتی مشتریهایی دارم که فراموش کردهام، اما خودشان میگویند:
کت و شلوار دامادیشان را من دوختهام، کسانی که الان پسرانشان در سن دامادیاند یا داماد شدهاند.
طبیعی است مشتری ۴۰، ۳۰ ساله با مشتریای که برای نخستینبار وارد مغازه کاسبی میشود، فرقهایی دارد، هرچند کم. شفیعی میگوید: سعی میکنم زیاد بین مشتریهایم فرق نگذارم، اما بالاخره باید هوای مشتری قدیمی را داشت؛ این است که به آنان تخفیف بیشتری میدهم.
مشتریانی که دیگر نیستند
خیابان سرخس از خیابانهایی بوده است که افراد زیادی از روستاها و شهرستانهای اطراف مانند میامی و سرخس برای خرید لوازم موردنیاز خود یا از مسیر آن میگذشتند یا از حوالی همین خیابان اجناس خود را تامین میکردند. از این افراد تعدادی هم روزی شفیعی را تامین میکرده و سری به مغازه او میزدهاند؛ کسانی که برای دوخت کت و شلوار خود، خیاطی شفیعی را انتخاب میکردند. امروز دیگر از آن مشتریها خبری نیست، کت و شلوار تولیدی و آماده به شهر و روستای آنها هم رسیده است بنابراین دیگر سری به خیاطی قدیمیاش نمیزنند.
کتهایی برای سال بعد
تعدادی از بچههای دهه ۵۰ و ۶۰ و قبل از آن حتما به یاد دارند، دیده یا شنیدهاند یا برای بعضیهایشان پیش آمده که پدرها دست پسرها را میگرفتند، به خیاطی یا مغازه میرفتند و لباسی بزرگتر از اندازه فرزندشان میخریدند. فلسفه این کار را که شاید امروز کمی خندهدار به نظر برسد، شفیعی اینگونه بیان میکند: ۸۰ درصد مشتریهایم که میآمدند برای پسرشان کت و شلوار بدوزند، میگفتند اندازه را کمی بزرگتر بگیرم تا سال بعد هم اندازه تنشان باشد و بتوانند آن را بپوشند، یعنی بیشتر به فکر لباس سالِ بعدِ بچهشان بودند تا همان سال، بچهها هم قانع بودند و چیزی نمیگفتند.
او ادامه میدهد: نه فقط بچهها، بزرگترها هم قانع بودند و ساده؛ لباسشان را چند بار وصله میکردند، میدوختند و میپوشیدند، قدیمیها اهل تعمیر بودند، نه تعویض، در همه کارهایشان اینطور بودند.
شفیعی به یاد میآورد: پسرها لباسی که از برادر بزرگترشان مانده و برای او کوچک شده بود، میپوشیدند، کسی هم اعتراضی نداشت، اما الان اگر یک خط هم روی لباس بچههای امروزی بیفتد، آن را دور میاندازند و سراغ لباس نو میروند.
او میگوید: الان با قدیم خیلی فرق کرده، روزگار عوض شده است. هر روز یک مدل پارچه میآید، هر روز یک رنگ مد میشود.
۸۰ درصد مشتریهایم که میآمدند برای پسرشان کت و شلوار بدوزند، میگفتند اندازه را کمی بزرگتر بگیرم
کوزهگر و کوزه شکسته
میگویند کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد؛ این مثال تا حدودی درباره این خیاط پیر هم صدق میکند. برایم جالب است که بدانم کت و شلوار دامادیاش را خودش دوخته است یا نه که جوابم را با خنده میدهد و میگوید: نه؛ کت و شلوار دامادیام را برادر بزرگم خدابیامرز دوخت؛ آن کت و شلوار سرمهای بهترین کت و شلوار همه عمرم بود.
اوستامحمدحسین سه پسر دارد، هر سه را داماد کرده و کت و شلوار هر سه را هم همان برادر خدابیامرزش دوخته است. برای خودش هم جالب است که کت و شلوار دامادی پسرانش را هم خودش ندوخته و دلیلش را لطف برادر میداند.
خیابانی که بیابان بود
تصور اینکه خیابان سرخس ۵۰، ۴۰ سال پیش چه شکلی بوده است، برای من مشکل و حتی غیرممکن است، اما مرور آن برای شفیعی که تغییر و تحول این خیابان، رفتن همسایههای قدیمی و آمدن همسایههای جدید و کسبه را از ۴۲ سال پیش دیده است و به خاطر دارد، کار سختی نیست.
او اینطور به یاد میآورد: وقتی من به اینجا آمدم فقط دو سه مغازه اینجا بود، اصلا مشهد یک بست بالا بود و یک بست پایین. از فلکه برق به آن طرف بیابان بود و در زمینهای آن کشاورزی میکردند، گندم و جو میکاشتند. این محله هم جز چند خانه و دو سه باب مغازه چیز دیگری نداشت، اما اینجا هم بهمرور زمان مانند دیگر نقاط شهر پیشرفت کرد و هر روز شلوغتر شد.
شفیعی برای پسرعموی شاعرش کت و شلواری ندوخته است و دلیلش را اینگونه بیان میکند: دکتر خیلی ساده است
شاگردهایی که اوستا شدند
صحبتمان با شفیعیکدکنی گل انداخته است که مردی حدودا ۵۰ ساله وارد مغازه میشود. از نوع سلام و علیک و رفتارش میتوان خیلی سریع حدس زد که مشتری نیست. سمت بخاری نفتی کوچکی که کنار میزِ کار است و قوری و کتری چای روی آن قرار دارد، میرود. شفیعی میگوید میل ندارد و از من هم سوالی نمیپرسد و دو استکان چای خوشرنگ میریزد که در هوای بارانی آبان حسابی میچسبد؛ یکی برای خودش و یکی برای من.
علت راحتیاش با مغازه و اوستامحمدحسین را چند لحظه بعد متوجه میشوم؛ از کسانی است که بهعنوان شاگرد به این مغازه آمده و اوستا بیرون رفته است. شاگرد قدیمی اوست، یکی از شاگردانش است. میگوید: در مدتی که در این مغازه بودم، ۱۰، ۱۵ شاگرد داشتم که بعضیها برای خودشان اوستا شدند و خیاطی باز کردند و بعضیهایشان هم رفتند سراغ کارهای دیگر.
پسرعموی شاعر بزرگ
نام خانوادگیاش با نام خانوادگی یکی از شاعران بزرگ معاصر یکی است. از او میپرسم با استادشفیعیکدکنی نسبتی دارید؟ جوابش مثبت است، پسرعموی دکتر محمدرضا شفیعیکدکنی و، چهار سال از او بزرگتر است، اما قسمتهایی از کودکی را با هم گذراندهاند؛ فقط قسمتی.
میگوید: دکتر از بچگی دنبال شعر و شاعری و درس و کتاب بود. در مدرسه «خیراتخان» که در بست پایین بود درس میخواند. گاهی شعرهایش را برای ما میخواند، اما من کاسب بودم و بیشتر در بازار، برای همین کمتر با هم بودیم و رفتن خانواده عمویم به تهران این دیدارها را کمتر و فاصلهها را بیشتر کرد، اما دکتر سالی چهارپنجبار به مشهد میآید و به ما هم سری میزند و ما هم که به تهران میرویم سری به او میزنیم. از خیاطی شفیعی، کت و شلواری برای دکتر شفیعیکدکنی بیرون نرفته است. شفیعی برای پسرعموی شاعرش کت و شلواری ندوخته است و دلیلش را اینگونه بیان میکند: دکتر خیلی ساده است؛ هم در پوشش و هم در زندگی. اهل تجملات نیست. اگر او را نشناسید و در خیابان ببینیدش، نمیتوانید حدس بزنید که او میتواند شاعر و استاد دانشگاه باشد، خانهاش هم همینطور است.
* این گزارش در شماره ۷۹ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۱۱ آذرماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.
