کد خبر: ۱۱۷۱۵
۱۵ فروردين ۱۴۰۴ - ۱۶:۳۰
آخرین کاسب راسته صابون‌پزهای مشهد

آخرین کاسب راسته صابون‌پزهای مشهد

حاج احمد برپا، از آخرین کسبه‌ای است که صابون‌پزی را در کوچه مصلی ۳ زنده نگه داشته است.

کارگر‌ها که صبح‌به‌صبح برای گرفتن سهمیه پیه گوسفند به کشتارگاه می‌رفتند، چشم می‌کشیدند کی ظهر شود تا همه دور سفره جمع شوند و دیزی آن روز را که کمی پیه هم درون آن انداخته شده با لذت بخورند. این برنامه هر‌روزه محله صابون‌پز‌ها یا همان قلعه‌چهنو بود که کارگاه‌ها و کارخانه‌های صابون‌پزی مشهد در آن قرار داشت.

با نقشه امروز که یکی کنیم، می‌شود راسته مصلی‌۳ و بخش‌هایی از مصلی ۵/۱. تمرکز کارگاه‌ها و کارخانه‌های صابون‌پزی در مصلی‌۳ امروزی بود. از همان ابتدای خیابان، کارخانه صابون‌پزی بود تا میانه آن، که کارگاه‌های مختلف یکی‌پس‌از دیگری قرار داشتند.

صنف صابون‌پز‌ها هم همان‌جا بود. اتاقی توی یکی از کارخانه‌ها را به‌عنوان دفتر صنف اجاره کرده بودند و به کار‌های اتحادیه رسیدگی می‌شد. محله صابون‌پز‌ها جایی بود که هر وقت به آنجا می‌رفتی، عده‌ای را درحال کار و تلاش و مراوده می‌دیدی؛ محله‌ای که امروز از آن تنها دو مغازه صابون‌فروشی باقی مانده با دو بازمانده از این کار که خاطرات زیبایی از روزگار صابون‌پزی دارند.

 

صابون‌پز‌ها اتحاد داشتند

ابتدای مصلی‌۳ مغازه صابون‌فروشی کوچکی است که قالب‌های قدیمی و سنتی صابون در مغازه‌اش دیده می‌شود؛ از قالب‌های خشک و‌تر صابون گرفته تا صابون‌های گیاهی مخصوص شستشوی سر و صورت و بدن. وارد مغازه‌اش که می‌شویم، دو پیاله چینی سفید از چای گیاهی که روی اجاق دارد، پر می‌کند و می‌گذارد جلویمان.

بوی چای گیاهی با عطر لطافت صابون‌های گیاهی در‌هم‌می‌آمیزد. «حاج احمد برپا» از قدیمی‌های صنف صابون‌پزهاست که جانشین رئیس صنف هم بوده است. کار‌های کارگران و کارگاه‌ها و کارخانه‌ها برعهده او بوده. او به‌عنوان قدیمی‌ترین و تنها بازمانده این صنف، خاطرات فراوانی برای بازگوکردن دارد.

 ولی جالب است قبل‌از اینکه بخواهد درباره خاطره خاصی برایمان بگوید، از اتحاد و همبستگی بین صابون‌پز‌ها و کارگرهایشان حرف می‌زند. سری تکان می‌دهد و با حسرت می‌گوید: «اتحاد عجیبی بین همه‌مان بود. هر کدام از صابون‌پز‌ها مشکلی برایش پیش می‌آمد، همه به کمکش می‌شتافتند و تنهایش نمی‌گذاشتند.» اینها را که می‌گوید، ناخودآگاه مقایسه می‌کند با روابط سرد امروزی‌ها با هم؛ به‌ویژه در صنف‌های مختلف که رقابت منفی، جای صمیمیت قدیم را گرفته است. می‌گوید: «اتحادی که قدیم بین آدم‌ها به‌ویژه صابون‌پز‌ها بود، هیچ‌جا نیست. همین حالا این راسته پر از مغازه شده ولی هر کس، سرش توی کار خودش است و حاضر نیست به درد همسایه‌اش فکر کند.»

 

کار یکدیگر را راه می‌انداختیم

خیلی وقت‌ها وقتی برای یکی از صابون‌پز‌ها کاری پیش می‌آمد، مغازه‌اش را به «حاج‌آقا برپا» می‌سپرد و می‌رفت. تا طرف برگردد، حاج‌آقا هوای کارگاه او را هم داشت. گاه این کار، چندین ساعت طول می‌کشید و حاج‌آقا یک پایش توی کارگاه خودش بود و یک پایش در کارگاه آن فرد.

اینها را تعریف می‌کند که بگوید آن زمان واقعا مردم کار همدیگر را راه می‌انداختند بدون هیچ چشمداشتی؛ «این اتفاق برای همه‌مان رخ می‌داد که کاری پیش بیاید یا مشکلی سر راهمان قرار بگیرد. به‌راحتی می‌توانستیم روی هم حساب کنیم و به کارمان برسیم. جالب اینکه همه‌مان بدون هیچ چشمداشت یا انتظار جبران، این کار را انجام می‌دادیم؛ مثلا اگر کسی می‌آمد کار مرا راه می‌انداخت، انتظار نداشت من هم کاری برایش انجام دهم. اما ناخودآگاه این اتفاق می‌افتاد و ما از اینکه وقتمان را برای هم می‌گذاشتیم و کار هم را راه می‌انداختیم، لذت می‌بردیم و این صمیمیت بینمان را بیشتر هم می‌کرد.»

 

خاطره کاسبی در راسته صابون‌پزهای مشهد

 

منتظر سهمیه پیه بودیم

هر روز تعدادی کارگر از صنف صابون‌پز‌ها به کشتارگاه مشهد می‌رفتند و سهمیه «پیه» کارگاه صابون‌پزی خود را می‌گرفتند. پیه‌ها را روی گاری‌ها می‌گذاشتند و سهم هر کارگاه را همان‌جا می‌دادند. آن‌طور‌که حاج‌آقا برپا می‌گوید این کار اصلا نیاز به حساب‌و‌کتاب خاصی نداشت و هر کس به سهم خودش قانع بود. هیچ‌وقت هم مشکل و درگیری در این زمینه پیش نمی‌آمد. پیه‌ها که می‌رسید، صابون‌پز‌ها می‌نشستند و پیه‌گرده‌ها (بخش‌هایی از پیه که سفت‌تر از بقیه جا‌ها بودند) را جدا می‌کردند، تکه‌های روده را جدا کرده و به دو شکل از آنها استفاده می‌کردند. یا جزغاله پیه را در صابون‌های رختشویی می‌ریختند یا خود پیه را برای تهیه صابون‌های گیاهی سر و بدن استفاده می‌کردند.

 

هر روز برنامه دیزی داشتیم

بوی آبگوشت و دیزی هر روز در محله صابون‌پز‌ها می‌پیچید. این برنامه هر روز آنها بود که یک یا چند‌نفر از بزرگ‌تر‌ها دیزی را بار می‌گذاشتند و ظهر که می‌شد، همگی از یک دیگ دیزی می‌خوردند. شیخ برپا می‌گوید: چیزی که دیزی را خوشمزه می‌کرد، تکه پیه‌ای بود که وقت رسیدن پیه‌ها به آبگوشت اضافه می‌کردیم. بعد همگی می‌نشستیم دور‌تا‌دور سفره و دیزی را که توی کاسه‌های بزرگ ریخته می‌شد، با هم می‌خوردیم. هر روز بوی دیزی در راسته می‌پیچید؛ کارگر و مسئول کارگاه‌ها همگی دور یک سفره می‌نشستیم به دیزی خوردن.»

 

خاطره کاسبی در راسته صابون‌پزهای مشهد

 

وقتی صابون‌ساز اصفهانی می‌خواست بازار مشهد را بگیرد

یکی از خاطرات جالب حاج‌آقا برپا برمی‌گردد به آمدن یک صابون‌پز اصفهانی که به مشهد آمده بود و پیه مشهد را قبضه کرده بود؛ طوری که سهمیه پیه صابون‌پز‌ها کم شده بود و بازارشان داشت خراب می‌شد. حاج‌آقا برپا تعریف می‌کند: «او را کشیدیم کنار و با او حرف زدیم ولی طرف، لجباز بود و می‌گفت می‌تواند این کار را انجام بدهد.

 به او گفتیم «تو اصفهان هستی؛ برو و در شهر خودت کارت را بکن.» که برگشت گفت «نه، قصد دارم در مشهد بمانم.» دیدیم بازارمان در‌حال خراب‌شدن است و عده‌ای هم نگران شدند. به او گفتیم «پس ما هم می‌رویم از اصفهان پیه می‌گیریم.» همین شد که رفتیم اصفهان و از آنجا پیه گرفتیم که اتفاقا برایمان ارزان‌تر درآمد.

بعد برای اینکه به آن فرد درس بدهیم، یک سال در اصفهان ماندیم و بازار صابون‌سازی اصفهان را در دست گرفتیم. کارگران، اول مقاومت می‌کردند که برای ما کار کنند ولی بعد با حقوقی که به آنها پیشنهاد دادیم، آمدند و مشغول کار شدند. خلاصه ما در اصفهان یک‌سال به بهترین شکل کار کردیم و در قراردادی که با کشتارگاه آنجا بستیم، سهمیه زیادی پیه گرفتیم. این موضوع برای بازار اصفهان نگران‌کننده بود. وقتی برگشتیم مشهد، اصفهانی‌ها از ما خواستند بازارشان را به آنها برگردانیم.

خلاصه ماجرا طوری شد که صنف صابون‌پزان اصفهان و آن طرف که آمده بود مشهد، مقابل هم قرار گرفتند؛ چون ما گفته بودیم این آقا به شهرش برگردد و ما هم دیگر از اصفهان پیه نمی‌گیریم. او زیر بار نمی‌رفت تا اینکه صابون‌پز‌های اصفهان توانستند راضی‌اش کنند. ما هم قبول کردیم ولی قبل از آن، تعهدی از او گرفتیم که دیگر این کار را نکند. می‌خواهم بگویم با چنین همبستگی و اتحادی که بین ما بود، توانستیم این موضوع را حل کنیم؛ موضوعی که یک سال طول کشید. شاید اگر الان چنین مسئله‌ای پیش بیاید، که صد‌در‌صد در بازار زیاد اتفاق می‌افتد، چنین همبستگی‌ای بین افراد صنف وجود نداشته باشد. همین می‌شود که مردم بینشان فاصله می‌افتد، ناامید می‌شوند و اصلا نمی‌توانند روی کمک هم حساب کنند.»

یک صابون‌پز اصفهانی که به مشهد آمده بود و پیه مشهد را قبضه کرده بود؛ طوری که داشت بازار مشهد خراب می‌شد

 

صابون‌هایی که درحال فراموشی هستند

طوری از صابون‌های روی پیشخوانش حرف می‌زند که انگار از گنجینه‌های درحال نابودی می‌گوید؛ «من هنوز نمی‌فهمم مردم با چه دیدگاهی این صابون‌های گیاهی را می‌گذارند و می‌روند سرشان را با شامپو‌هایی می‌شویند که رنگش شیمیایی است، عطرش شیمیایی است، ترکیباتش شیمیایی است! در قدیم، خانم‌ها مو‌های بلندی داشتند. اصلا ریزش مو معنا نداشت ولی امروز همه به‌خاطر ریزش زیاد، موهایشان را کوتاه می‌کنند.

در‌حالی‌که اگر برگردند به سنت‌ها بخشی از مشکلات پوست و مو برطرف می‌شود.» حاج‌آقا برپا از مشتری‌های ثابتش حرف می‌زند که با گذشت سال‌ها و باوجود تمکن مالی می‌آیند و از این صابون‌ها برای شستشوی سروبدنشان می‌برند؛ چون به سلامتی‌شان اهمیت می‌دهند.

 

فرزندانی که صاحب کارخانه‌های صابون‌سازی هستند

حاج‌آقا برپا و برادرزاده‌اش تنها بازماندگان صنف صابون‌پز‌ها در محله هستند. از فرزندان صابون‌پز‌های سابق هرکس در این کار مانده، ظاهرا به اطراف شهر رفته و کارگاه‌ها و کارخانه‌هایی بنا کرده است؛ مثلا فرزندان خود حاج‌آقا برپا به‌غیر یکی‌شان، در کار صابون‌پزی مانده‌اند و اکنون در جاده فریمان، کارخانه دارند. می‌گوید: بااین‌حال من صابون صنعتی را قبول ندارم؛ چون صابونی که به‌شکل سنتی تهیه می‌شد، هیچ عنصر شیمیایی در آن وجود نداشت.

 

پیشکش صابونی

وقت خداحافظی، دوتا پلاستیک برمی‌دارد و توی هر کدام دو عدد صابون می‌اندازد و می‌دهد دستمان. بعد با لحن مشاورگونه توصیه می‌کند از آنها استفاده کنیم تا فرق صابون سنتی را با صابون صنعتی ببینیم و حس کنیم. می‌گوید «خودتان مشتری می‌شوید.» تا وقت برگشت به اداره، عطر گیاهانی که در صابون به کار رفته همراهمان است. بوی طبیعت است، بوی پاکی؛ یک جور‌هایی آدم را یاد ذات انسانی می‌اندازد. به این فکر می‌کنیم که قدیمی‌ها هر روز با همین عطرها، چه در صابون و چه در چیز‌های دیگر سرو‌کار داشتند؛ پس آنها هر روز با طبیعت خود رو به رو بودند؛ چیزی که امروز کمتر به چشم می‌آید و کمتر حس می‌شود.

 

*این گزارش دوشنبه، ۱۳ دی ۱۳۹۵ در شماره ۲۲۸ شهرآرامحله منطقه ۶ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
ارسال نظر
آوا و نمــــــای شهر
03:44