خبر شهادت محمود نظامدوست را به خودش دادند
انقلاب اسلامی را پیش از خیابان، روی نیمکت مدرسه درک کرد. معلم کلاس چهارم دبستان بیآنکه بداند، در دل یکی از شاگردانش جرقهای روشن کرد که سالها بعد، او را به متن حادثهها کشاند.
محمود هنوز نوجوان بود که مشهد به جوشوخروش انقلاب افتاد و خیابانها زبان اعتراض گشودند. او هم کنار مردم ایستاد. با شعارهایی که شبانه روی دیوارها مینشست و حضوری که در لحظههای حساس شهر معنا پیدا میکرد؛ از واقعه بیمارستان امامرضا (ع) گرفته تا چهارراه استانداری.
آن روزها، ایستادن خودش یک انتخاب بود و محمود انتخابش را کرده بود. پیروزی انقلاب، نقطه پایان نبود؛ آغاز راه بود. راه دفاع از سرزمینی که حالا باید حفظ میشد. سه نوبت عازم جبهه شد و دو بار با تنِ مجروح برگشت؛ یادگارهایی از روزهایی که گلوله و ایمان، شانهبهشانه هم پیش میرفتند.
روایت محمود نظامدوست که حالا پنجاهوششساله و ساکن محله کوشش است، قصه مردی است که زمانی از مرز مرگ عبور کرد، اما هر بار با تعهدی پررنگتر برگشت؛ مردی که زندگیاش شاهدی زنده بر تاریخ انقلاب و دفاع است حتی یک بار مجروح شد، اما به اشتباه خبر شهادتش به خانه رسید.
روشنگری در کلاس
محمودآقا متولد تربتحیدریه است و از پنجسالگی همراه خانوادهاش به مشهد آمدهاند. او خاطرات رنگارنگی از دوران کودکی دارد. اما وقتی حرف از آشناییاش با وقایع انقلاب میشود، خاطره آقای احمدی، معلم کلاس چهارم دبستان، پیش چشمانش جان میگیرد.
انگار همین دیروز است و او پشت میز مدرسه نشسته و چشم به جملهای دوخته که آقای احمدی با گچ سفید روی تخته نوشته است. او رشته کلام را اینطور به دست میگیرد: آقای احمدی از اول سال جستهگریخته برایمان از مردی میگفت که او را آقا خطاب میکرد. ما بچهها با آن سنوسال متوجه نمیشدیم که آقا چه کسی است، تا اینکه یک روز روی تخته با گچ سفید نوشت «خمینیای امام». به ما هم گفت این جمله را در دفترهایمان یادداشت کنیم. تأکید کرد که پیروزی نزدیک است و هر وقت صدای انقلاب را شنیدیم، این جمله را تکرار کنیم.
نه فردای آن روز و نه تا آخر سال دیگر خبری از آقای احمدی خوشاخلاق و مهربان نشد. بهجای او معلمی خشن و بداخلاق آمد و گاه و بیگاه محمود و سایر دانشآموزان را کتک میزد؛ حتی از بچههای کلاس مدام میپرسید که احمدی سر کلاس دیگر چه حرفهایی به شما زده است.
دیدبان شعارنویسی در محله
بعد از نیامدن آقای احمدی به کلاس، پسرهای محله که هممدرسهای محمود بودند به او پیشنهاد کردند در محله شعارنویسی کنند. آن پسرها که از محمود چندسالی بزرگتر بودند، خواستند شبها همراهشان برای شعارنویسی برود، کشیک بدهد و نقش دیدهبان را داشته باشد.
پسرها شبها به کوچههای محله میرفتند و بایک سطل رنگ، شعارهایی مانند «درود بر خمینی»، «تا شاه کفن نشود این وطن، وطن نشود.»، «مرگ بر شاه» را روی دیوارها مینوشتند تا اینکه یک شب اتفاقی افتاد؛ «در قسمتی از محلهمان پرسنل ژاندارمری ساکن بودند. بچهها داشتند شعار مینوشتند که سه تا از زنان همین پرسنل متوجه شدند. آن شب وقتی به کوچهشان رسیدیم، دنبالمان کردند. تاجاییکه توان داشتیم، دویدیم. یکی از بچهها گفت برویم خانه همسایهمان، بابای ابوالفضل. او مردی خیّر و مؤمن بود. وقتی ما را در آن حال دید، چیزی نپرسید و در حمام خانهاش پنهانمان کرد.»
آن سه زن درِ خانهها را یکییکی میزدند و دنبال بچهها میگشتند، اما آقای همسایه کارش را بلد بود. او اظهار بیاطلاعی کرده و به زنها گفته بود میتوانند خانه را بگردند. همین جمله باعث میشود آنها منصرف شوند و برگردند. پسرها تا صبح در خانه بابای ابوالفضل ماندند. صبح که محمود به خانه رفت، دید مادرش از نگرانی تا صبح گریه و نذر و نیاز کرده که پسرش سالم به خانه برگردد.

شجاعت آقای عرفانی
محمودآقا برای اینکه کمکخرج خانه باشد، بعداز مدرسه نزدیک بازار رضا دستفروشی میکرد. در یکی از همین روزها که برای گرفتن لباس به آقای عرفانی در بازار رضا (ع) مراجعه کرده بود، متوجه شد یکی از مشتریها بسته سفیدرنگی را به آقای عرفانی میدهد و صاحب مغازه آن را بین لباسها با دقت و وسواس خاصی پنهان میکند. این کار چندبار در حضور او تکرار شد. بالاخره محمودآقا دل به دریا زد و درباره آن کاغذها از عرفانی جویا شد و جواب شنید که «اینها اعلامیه امام است.»
این فعال انقلابی در ادامه توضیح میدهد: اعلامیه را یواشکی در پستوی مغازه دیدم. فقط یادم است که نوشته بود ملت ایران به پا خیزید. پیروزی نزدیک است و عکس امامخمینی (ره) در گوشهای از اعلامیه چاپ شده بود. بعد هم آقای عرفانی گفت، چون میدانم پسر قابل اعتمادی هستی، میتوانی نوارهای کاست سخنرانی امام (ره) را گوش بدهی، اما گفتم امکان گوشکردنش را در خانه ندارم. به همیندلیل قرار شد آقای عرفانی گوش بدهد و برایم نقل کند.
شاهد یورش به بیمارستان امام رضا(ع)
فعالیتهای محمود و دوستانش ادامه داشت. آنقدر درگیر کارهای سیاسی شده بودند که تصمیم گرفتند به مدرسه نروند. او میگوید: میترسیدیم در مدرسه دستگیر شویم. بدون اطلاع به پدر و مادرم به اتفاق دوستانم در خانه آیتالله شیرازی ماندیم. صبح به راهپیمایی میرفتیم و شب دعا و قرآن میخواندیم.
در ماجرای بیمارستان امام رضا (ع) وقتی مأموران به سمت مردم یورش بردند، به سمت بیمارستان رفتیم. در یک لحظه محشری به پا شد. صدای تیراندازی از بخش اطفال آمد و یک نفر را دیدم که کودکی مجروح را روی دست گرفته است و میدود. صحنههای دلخراش زیادی در آن روز دیدم که نمیتوانم آنها را فراموش کند.
آیتالله شیرازی به بچهها میگوید نترسید و به خانههایتان بروید و تا انقلاب پیروز نشده به مدرسه نروید
آیتالله شیرازی به بچهها میگوید «نترسید و به خانههایتان بروید و تا انقلاب پیروز نشده به مدرسه نروید.»
محمودآقا که به خانه میرسد، متوجه میشود پدر و مادرش همهجا را دنبالش گشتهاند و مادرش، تنها مرغ خانه را برای سالم برگشتنش نذر کرده است.
در انتظار امام در بولوار فرودگاه
۱۲ بهمن محمود و دوستانش که شنیده بودند امام (ره) با هواپیما به ایران میآید، دستهجمعی به بولوار فرودگاه میروند، اما متوجه میشوند منظور فرودگاه تهران بوده است، نه مشهد. هنگامیکه به خانه برمیگردند، یکی از همسایهها که تلویزیون داشته است، به آنها میگوید که به خانهاش بروند تا شاهد این لحظه تاریخی باشند.
محمودآقا میگوید: هنگامیکه امام (ره) از پلههای هواپیما پایین آمدند، برای اولینبار تصویر ایشان را دیدم. هرروز به خانه همسایه میرفتیم و سخنرانیهای امام (ره) را از تلویزیون نگاه میکردیم.
زمان جنگ تحمیلی محمود چهاردهساله بود. او تصمیم گرفت درس را رها کند و به جبهه برود. سه بار برای اعزام به پادگان بسیج انتهای خیابان نخریسی رفت، اما هربار به خاطر سن کم پذیرش نشد؛ «بار آخر خیلی ناامید و ناراحت بودم. یکی از بچههای توی صف، من را کنار کشید و یادم داد چطور شناسنامهام را دستکاری کنم. با تیغ سال تولدم را از ۴۶ به ۴۴ تغییر دادم.
رضایتنامه را هم به مادرم دادم که امضا کند. او یکبند اشک میریخت. سعی کردم آرامش کنم. گفتم همه بچههای محله به جبهه رفتهاند. مادرم حاضر نشد برگه را امضا کند. بهناچار خودم زیرش را انگشت زدم و با رضایتنامه و شناسنامه دستکاریشده به پادگان رفتم.»
مسئول پذیرش نگاهی به شناسنامه و نگاهی به اثر انگشت انداخت. به محمود فهماند که این اثر انگشت یک زن نیست. اما درنهایت با التماس و خواهش، او را اعزام کردند.

جوراب سهرنگ عباس
محمود سال۶۰ به لشکر ۵ نصر در اهواز اعزام شد، اما بهدلیل سن کم، او و دوستانش بهعنوان دژبان پشت خط مقدم مستقر شدند. بعداز یک ماه و تمامشدن علمیات فتحالمبین به مشهد برگشت. دومین بار حضورش در جبهه به تابستان سال ۱۳۶۱ برمیگردد. اینبار به ایلام میرود و در پادگان ظفر بهعنوان دژبان خدمت میکند. سومین بار دیماه سال۶۲ به جبهه میرود. اینبار با آموزشهای کار با سلاحهای سنگینی که میگذراند به تیپ ۱۸ جواد الائمه (ع)، جایی که فرماندهش شهید برونسی بود، اعزام میشود.
محمودآقا به همراه دوستش، عباس چابک، به این عملیات میرود، اما او تنها برمیگردد؛ «عملیات خیبر بود. از دوستم، عباس، خداحافظی کردم. او بههمراه سایر رزمندگان رفت. ما هم ازسوی دیگر پیشروی کردیم. درنهایت فرمانده دستور عقبنشینی داد. وقتی برگشتیم، یکی از دوستان مشترکمان گفت تصور میکند عباس را دیده که شهید شده است. هنگامیکه برگشتم، مادر عباس بهسراغم آمد و خبری از پسرش میخواست. گفتم بیاطلاعم.»
پانزدهسال بعد، مادر عباس بهسراغ محمود رفت تا پیکر عباس را شناسایی کند. در دلش شوری به پا شده بود. بعداز پانزدهسال، چطور عباس را تشخیص بدهد. هنگامیکه به معراج شهدا رفت، بهدنبال نشانهای میگشت. از روی لباسها سعی میکرد دوستش را بشناسد. خودش بود.
محمودآقا شانههایش میلرزد و اشک امانش نمیدهد. میگوید: آخرینباری که با هم رفتیم ایلام، عباس یک جفت جوراب ورزشی ساقبلند با پرچم کشورمان خرید. گفت وقتی برگردد، میخواهد فوتبال را ادامه بدهد. از همان جورابها او را شناختم. خودش بود.

گفتم من هنوز زندهام
نظامدوست سال۱۳۶۳ وقتی هفدهسال داشت، ازدواج کرد. محمودآقا با لبخند تعریف میکند: مادرم تصور میکرد اگر ازدواج کنم، دیگر به جبهه نمیروم. اما آنقدر ذوق و شوق رفتن داشتم که با همسرم صحبت کردم. او هم گفت خدا پشت و پناهت.
سال۱۳۶۴ برای خدمت سربازی به خوزستان اعزام شد و در عملیاتهای کربلای ۴ و ۵ و فاو شرکت کرد. روزی که مجروح شد، عملیاتی در کار نبود. او بهاتفاق چند رزمنده دیگر برای آوردن غذا به پشت خط رفته بودند. از دور هواپیماهای جنگی را دیده و به راننده هم اعلام کرده بود. در یک لحظه، هواپیماهای دشمن بالای سرشان آمدند و محشری به پا شد. از شدت موج انفجار به بیرون از ماشین پرت شد. نیروهای خودی که آتشگرفتن ماشینشان را دیدند، به سراغشان آمدند.
آقامحمود تعریف میکند: تصور میکردم حالم خوب است، اما رزمندهای که کنارم بود، گفت پایت ترکش خورده است.
مادرم حاضر نشد برگه را امضا کند. بهناچار خودم زیرش را انگشت زدم و با رضایتنامه و شناسنامه دستکاریشده به پادگان رفتم
او با آمبولانس به بیمارستان صحرایی و سپس به اهواز و بعد از چهاردهروز به مشهد اعزام شد. هیچکدام از رزمندگانی که با او بودند، متوجه نشدند که او به پشت خط و سپس مشهد اعزام شده است. به همیندلیل تصور میکردند در انفجار مجروح شده است.
آقامحمود وقتی به خانه میرسد، همسر و پدر و مادرش از دیدنش خوشحال میشوند. در عینحال دیدن عصای زیر بغلش و جراحت پایش آنها را نگران میکند. فردا آن روز اتفاق جالبی برایش میافتد.
این جانباز هشت سال دفاع مقدس میگوید: فردای آن روزی که به خانه رسیدم، ساعتهای ۸ یا ۸:۳۰ صبح بود که درِ خانهمان را زدند. با همان عصای زیربغل رفتم دم در. دو خانم پشت در بودند و کمی آنطرفتر ماشین بنیاد شهید را دیدم. آنها از حالم پرسیدند. گفتم کسالت دارم و نگفتم مجروح شدهام. پرسیدند از اعضای خانواده کسی به جبهه میرود. بدون اینکه خودم را معرفی کنم، گفتم بله. گفتند آمدهایم خبر شهادتش را به مادر و همسرش بدهیم. گفتم آن فرد خودم هستم و برایشان تعریف کردم که مجروح شدهام. آنها به یکدیگر نگاه کردند و رفتند سراغ مردی که در ماشین بود. آن آقا آمد و بغلم کرد و روبوسی کردیم. گفت «این بهترین خبری بود که در این مدت شنیدهام. خوشحالیم که سلامت هستید.»
با آنکه هشت سال دفاع مقدس تمام شده، محمودآقا، سلاحش را بر زمین نگذاشته است و در این سالها در محله خودش سعی کرده در سنگر بسیج به خدمت ادامه دهد.
* این گزارش سهشنبه ۱۴ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۸ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.
