شهید مهدی ظریف بعد از جانبازی در سوریه، دیگر آدم سابق نبود
مهدی ظریف را همه با خندههایش به خاطر میآورند؛ با شوخیهایی که یخ هر جمعی را آب میکرد و مهربانیای که بیصدا دل آدمها را میبُرد. این تک پسر خانواده برای پدر و مادر تکیهگاهی مطمئن و برای همسر و فرزندانش دوست و همراه بود. هیچکس از کنار خوبیهایش ساده عبور نمیکرد. اما پشت آن روحیه شوخ و آرام، همیشه اول برای کشورش میایستاد.
به گفته دوستانش شهید همیشه میگفت اگر روزی قرار باشد میان خانواده و آرمانهای این خاک مجبور به انتخاب شود، همسر و فرزندانش را به خدا و امامحسین (ع) میسپارد و برای دفاع میایستد. بعد از شهادت مدافع حرم، محمدرضا سنجرانی، در سال ۱۳۹۶ همرزم و رفیق دیرینهاش، مهدی دیگر شبیه آدمی نبود که دل به ماندن بسته باشد؛ دلش همانجا رفت، دنبال شهادتی که سالها آرزویش را داشت.
او درد جانبازی را تحمل کرد، خندید و شوخی کرد، کنار خانواده ماند، اما دلش همیشه جای دیگری بود؛ همانجا که رفیقش آسمانی شده بود. انگار ماندنش، تمرینی برای رفتن بود. تا اینکه سرانجام او شنبه ۲۰دیماه در اغتشاشات، به ضرب گلوله مستقیم تروریستهای مسلح مجروح شد و به کما رفت و پس از پانزدهروز، یکشنبه پنجم بهمنماه، به خواسته دیرینهاش رسید؛ همان شهادتی که سالها آرام و بیصدا دنبالش میرفت. او رفت، اما رد مهربانیاش، خندههایش و عشقی که به کشورش داشت، در دل همه کسانی که میشناختندش بهجا ماند.
مهدی بزرگ شده محله احمدآباد است و بیشتر وقتش را در مساجد المنتظر(عج)، نبی (ص) و رضا(ع) میگذراند. هر چند از سال ۱۳۹۵ ساکن محله دانشآموز شد، همچنان در مساجد محله احمدآباد فعالیت داشت.
آرزوی قلبیاش را برآورده کن
مهدی، اولین نوه در هر دو خانواده پدری و مادری بود. نازپرورده و عزیز. ریحانه بذرافشان، مادر شهید، میگوید: از مهدی چه بگویم؛ پسرم گل بود. جواهر زندگیام بود. او شیطنتها و شوخیهای خاص خودش را داشت، اما دلی مهربان و دستی بخشنده داشت. هیچ وقت فراموش نمیکنم؛ یکبار وقتی عمویش عازم جبهه شد، مهدی را روی شانههایش نشاند که با خودش تا مسیری ببرد. با خودم فکر کردم انشاالله مهدی بزرگ شود و برود با اسرائیل بجنگد.
مادر هم از آرزوی مهدی تعریف میکند و میگوید: میگفت دعایش کنم که شهید شود. جواب میدادم نه پسرم، بمان و خدمت کن، اما در دلم میگفتم «خدایا! اگر این آرزوی قلبی اوست، برآوردهاش کن.» همیشه حاضر بودم خاری به چشمم برود، اما به پای او نرود.
خیلیها میگفتند «او را لوس بار آوردهای.» با وجود شهادت پسرم از وقتی وارد حرم امامرضا (ع) شدم، آرامش عجیبی دارم. او عزیزِ دلم بود. حالا خدا به من صبری داده است که وصفنشدنی است. همیشه میگویم خدایا! هرچه خودت صلاح میدانی و خیر است، پیش پایم بگذار.
عاقبت عمرت ختم به شهادت شود
حسن ظریف، پدر شهید، از پسری میگوید که خلوص در وجودش ریشه داشت. کار خیر میکرد بیآنکه دوست داشته باشد کسی بفهمد. احترام به بزرگترها برایش یک اصل بود و خدمت به پدر و مادر را نه وظیفه، که فیض و برکت میدانست.
حسنآقا درباره رفتن مهدی به سوریه میگوید: میدانستم این مسیر، راه خداست و دلیلی برای مانعشدنش نداشتم. مهدی بارها به من میگفت «باباجان! دعا کن شهید شوم.» من هم همیشه میگفتم «انشاءالله عاقبت عمرت ختم به شهادت شود.»
پدر شهید در پاسخ به ما برای شرح دلتنگیهایش میگوید: مهدی برایم عزیز بود، اما خدا از فرزند هم عزیزتر است. آنچه اهمیت دارد، خواست و رضای اوست. هرچه صلاح خدا باشد، اتفاق میافتد.

شوخطبع، مسئولیتپذیر و گرهگشا
حمید ظریف وقتی از برادرزادهاش حرف میزند، روایتش از روز شهادت شروع نمیشود. او از سالها قبل میگوید؛ از روزهایی که مهدی آرامآرام به راهی قدم گذاشت که پایانش برای خودش روشن بود.
عموی شهید میگوید: مهدی پیش از این هم طعم سختی و جنگ را چشیده بود. او از مدافعان حرم و جانباز این مسیر بود و حدود سه سال از زندگیاش را در سوریه گذراند. روزهایی که برایش فقط میدان نبرد نبود، بلکه میدان آزمون ایمان و صبر بود.
در یکی از مأموریتها، درکنار شهید محمدرضا سنجرانی مجروح شد؛ حادثهای که محمدرضا در آن شهید شد و مهدی را با بدنی زخمی به وطن بازگرداند. این زخم فقط روی تنش نماند و از همان روزها، دل او را بیش از پیش به آرزویی گره زد که نامش شهادت بود.
ما در خانوادهای بزرگ شدهایم که ایثار و دفاع از وطن برایمان واژههای غریبی نیست
حمید ظریف از اخلاق برادرزادهاش اینگونه میگوید: او تنها پسر خانواده بود و همین موضوع، بار مسئولیت را برایش سنگینتر میکرد؛ اما هیچ وقت این سنگینی، مانع انتخابی نشد که وظیفه خودش میدانست. در جمع دوستان هم، به مهربانی و گرهگشایی شناخته میشد. هرجا کسی مشکلی داشت، بیمنت کنار او میایستاد و کمکش میکرد. روحیه شوخطبع مهدی باعث شده بود بودن کنارش سختیها را کمی قابلتحملتر کند و خیلیها دوستش داشته باشند.
آرزویی که در شادیها هم رهایش نمیکرد
به گفته عمویش، آرزوی شهادت سالها با مهدی همراه بود؛ آرزویی که حتی در لحظههای شاد زندگی هم از دلش بیرون نمیرفت. او ادامه میدهد: گاهی وسط جشن تولد هم از شهادت حرف میزد. دوستانش تعریف میکردند در اربعین امسال، وقتی مقابل حرم حضرت امام حسین (ع) ایستاده بود از سیدالشهدا (ع) خواسته بود پایان راهش، شهادت باشد؛ دعایی که چند ماه بعد، اجابت شد.
وقتی از حمیدآقا میپرسیم پدر مخالفتی با رفتن مهدی به سوریه و دیگر فعالیتهای بسیجی او نداشت؟ او میگوید: ما در خانوادهای بزرگ شدهایم که ایثار و دفاع از وطن برایمان واژههای غریبی نیست.
محسن ظریف عموی مهدی هم به شهادت رسیده است و پدر و پدربزرگش هم در دوران دفاع مقدس رزمنده بودند. شاید همین پیشینه خانوادگیمان بود که باعث شد وقتی مهدی تصمیم گرفت راهی سوریه شود، خانواده مخالفتی با او نداشته باشند. مهدی این مسیر را نه یک انتخاب شخصی، بلکه انجام وظیفه میدانست؛ وظیفهای که سالها با آن زندگی کرد و درنهایت، در همان راه از دنیا رفت.
حالا برای خانواده، دوستان و اقوامش، مهدی فقط یک نام یا یک عکس روی دیوار نیست؛ خاطرهای زنده است از مردی که ساده زندگی کرد، بیادعا ماند و همانطور که همیشه آرزو داشت، پایان راهش را با شهادت رقم زد.
با شنیدن خبر شهادت، خندیدم
آقا احسان میگوید: تا نیمساعت پیش ازحادثه، کنار هم بودیم. حدود ساعت ۲۱:۳۰ خبر رسید که مهدی تیر خورده و مجروح شده است. باورم نشد، خندیدم؛ گفتم در سوریه هم مجروح شد و خبر شهادتش آمد، اما اتفاقی برایش نیفتاد، حالا هم چیزی نیست.
او تعریف میکند: وقتی به بیمارستان رفتم، به خانواده مهدی هم همین را گفتم. جای نگرانی نیست و حالش خوب میشود. وقتی از او میپرسیم هنگامیکه خبر شهادتش را شنیدی چه کردی، پاسخ میدهد: خندیدم، البته اینبار خندهای از سر ناباوری و یاد آرزویی که مهدی سالها با خودش داشت، افتادم.
دیگر صحبت برای آقا احسان راحت نیست و پشت صدای گریهاش به آرامی میگوید: اگر مهدی را صد بار هم به دنیا برمیگرداندند، باز هم همین مسیر را انتخاب میکرد؛ مسیری که خودش آگاهانه و با دل رفت.
رفاقتی که از مسجد شروع شد
آقا احسان از دوستان قدیمی شهید مهدی ظریف است و دوستیشان به سالهای دور برمیگردد؛ روزهایی که هنوز دوران کودکی و نوجوانی را در مسجدرضا (ع) در بلوار رضا و مسجد المنتظر(عج) در کوهسنگی کنار هم میگذراندند. همین رفاقت قدیمی باعث شده بود سالها درکنار یکدیگر بمانند.
به گفته او، فعالیت مشترک در بسیج و تشکلهای مردمی، پیوندشان را محکمتر کرده بود؛ رابطهای که بیشتر از رفاقت، شبیه برادری بود.
او از روحیه خاص مهدی اینچنین میگوید: یکی از ویژگیهای بارز مهدی شوخطبعی اش بود که در جمعها حالوهوای همه را عوض میکرد. اما در زمان کار و مسئولیت جدی بود و کارش را انجام میداد.
او روحیهای لطیف داشت و به حقالناس حساس بود؛ نماز اول وقت میخواند، امانتدار بود بهویژه در گفتار. اگر کسی حرفی را با او در میان میگذاشت، مطمئن بود که همانجا میماند. همین ویژگی اش باعث شده بود خیلیها بدون دغدغه با مهدی درددل کنند. مهدی در موقعیتهای سخت، سنجیده و آرام تصمیم میگرفت.
بازگشتی که او را دگرگون کرد
به روایت آقا احسان، مهدی سال۹۴ راهی سوریه شد و دو سال بعد، در سال۹۶، بهعنوان جانباز به کشور بازگشت. اما این بازگشت مهدی از او آدم متفاوتی ساخته بود.
از مردی که ساده زندگی کرد، بیادعا ماند و همانطور که همیشه آرزو داشت، پایان راهش را با شهادت رقم زد
او ادامه میدهد: مهدی بارها از شهادت حرف میزد. از روزی که کنار محمدرضا سنجرانی در سوریه حضور داشت. هر دو زخمی شدند و سنجرانی در کنار مهدی به شهادت رسید. بعد از آن واقعه، مهدی دیگر حالوهوای قبل را نداشت؛ انگار دلبستگیاش به دنیا کمتر شده بود.
او آخرین زیارتشان بر مزار شهید سنجرانی را اینطور به یاد میآورد: با هم سر مزار شهید رفته بودیم. مهدی نشسته بود، قرآن میخواند و بعد رو به شهید کرد و گفت خسته شدم، دیگر رمقی ندارم. چرا هیچ اتفاقی برایم نمیافتد؟ انگار پوستم کلفت شده است.
به گفته او، هرجا حادثهای رخ میداد، مهدی از اولین نفراتی بود که خودش را میرساند؛ از سیل خوزستان گرفته تا روزهای سخت کرونا.
مردی با لبخند همیشگی
هاشم آقا، از دوستان قدیمی شهید مهدی ظریف، روایت میکند که آشناییاش با مهدی به حدود ۲۵سال پیش برمیگردد؛ به سال ۱۳۷۰ در هیئت مذهبی بیتالحسین (ع)، از همان هیئتهایی که خانه به خانه میگردد. جایی که رفاقتشان شکل گرفت و سالها ادامه پیدا کرد. به گفته او، این دوستی با فعالیتهای مشترک، ازجمله آموزشهای نظامی در بسیج، عمیقتر شد؛ جایی که مهدی بهعنوان مربی آموزش نظامی هم شناخته میشد.
وی میگوید: یکی از ویژگیهایی که از همان ابتدا مهدی را از دیگران برای من متمایز میکرد، ارتباط خوبش با همه بود؛ با اینکه چهار سال از من کوچکتر بود، بهراحتی با افراد بزرگتر از خودش ارتباط میگرفت. پشتکارش مثالزدنی بود و هر مسئولیتی که به او سپرده میشد، با دقت و تعهد انجام میداد. او هم مثل همه آدمها مشکلاتی داشت، اما این سختیها هیچوقت روی کار و رفتارش سایه نمیانداخت.
به روایت هاشم آقا، چیزی که دیگران را به سمت مهدی جذب میکرد، خندهرویی همیشگیاش بود. او ادامه میدهد: کافی است به عکسهای شهید نگاه کنید؛ تقریبا همهجا با لبخند دیده میشود. در جمعها شوخی میکرد و میخندید، اما در عین حال، دلبستگی عمیقی به اهلبیت (ع) داشت. محرم و صفر برایش حالوهوای دیگری داشت و ذوب در محبت اهلبیت (ع) بود. او تعریف میکند: خیلیها باورشان نمیشد کسی که اینقدر میخندد، چنین دلبستگی عمیقی به معنویت داشته باشد.

انتخابی آگاهانه
او یکی دیگر از شاخصههای مهدی ظریف را اتکای قلبیاش به خدا و اهلبیت (ع) میداند و میگوید: شهید در زمان حیاتش اعتمادبهنفس عجیبی داشت و مسئولیتپذیریاش زبانزد بود؛ وقتی کاری به او واگذار میشد، خیال همه راحت بود که آن کار تمامشده تحویل داده میشود.
هاشم آقا تعریف میکند: یکبار در گفتوگویی با شهید، بحث انتخاب پیش آمد؛ اینکه اگر روزی میان خانواده و «نظام، رهبری و اهلبیت (ع)» مجبور به انتخاب باشد، چه میکند؟ مهدی بدون تردید گفت «همسر و فرزندانم را به امامحسین (ع) میسپارم. مگر فرزندان ما با فرزندان اهلبیت (ع) چه تفاوتی دارند؟»
به گفته او، بعد از شهادت محمدرضا سنجرانی، مهدی دیگر تعلق خاطری به دنیا نداشت. اولویتش دفاع از کشور بود. پس از مجروحیت در سوریه، دیگر آن آدمی نبود که بخواهد فقط به فکر خودش باشد یا کنار بکشد؛ دوست داشت در مرکز مشکلات باشد، جایی که احساس میکرد حضورش لازم است و کاری از دستش برمیآید.
هاشم آقا میگوید: روز شهادت، حوالی ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر با مهدی صحبت کردم. ساعاتی بعد، خبر رسید که او به آرزویش رسیده است؛ آرزویی که همه اطرافیانش میدانستند سالها در دلش داشت و فقط منتظر اذن خدا بود. درواقع مهدی همان راهی را رفت که سالها در آن قدم زده بود.
* این گزارش شنبه ۱۱ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۴ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.
