حمام المهدی بنگاه خبرپراکنی محله بود
نمیدانم چطور یکهو سر از حمام درآوردیم. از بس که در خانههایمان حمام رفتیم، دیدن تک و توک حمامهای عمومی که گاهی چشمت به آنها میافتد حال خوبی دارد. همیشه حال و هوای حمام به آدم حس سبکی میدهد بهخصوص اگر حمام شلوغ باشد و همه دستهجمعی با هم به حمام بروند. کسانی که در آن روزگار با هم به حمام میرفتند شاید یک دلیل اصلیشان از این کار، با هم بودن و دور هم حرف زدن بود. چه بسا که در همین گردهم جمع شدن داخل حمام خیلی از مشکلات هم رفع میشد. سراغ این حمامها را بیشتر باید در محلههای قدیمی گرفت که هنوز بافتشان چندان تغییری نکرده است.
محله المهدی مشهد یکی از محلههایی است که میتوان در آن بهراحتی هم شغلهایی را که شاید دیگر کسی به سراغشان نمیرود، پیدا کرد و هم حمامهایی که فقط درشان باز است و به اصطلاح در حال مگس پراندن هستند! من هم که به آنجا رفتم، چند پیرمرد کمی کنجکاو را دیدم که با هم نشستهاند و خیلی هم علاقهای به صحبت کردن ندارند. ولی ما آنقدر کنجکاو و مصمم بودیم تا جریان ساخت این حمام را دنبال کنیم.
حمام المهدی
نامش را به نام محله زدهاند. کنار در حمام ایستادهایم؛ لُنگ بلند و درازی سر در حمام را گرفته است. پیرمردی بیرون میآید که دوست ندارد اسمش را بگوید. میگوید: من خیلی وقت نیست که اینجا آمدهام. مدتی است که اینجا را اجاره کردهام و کار میکنم، صاحب اصلی این ملک سر کوچه مغازه دارد.
بالاخره راضی میشود که داخل حمام را ببینیم. کاشیهای حمام همیشه شکل خاصی دارند. با بقیه کاشیها فرق دارند و انگار که با تو حرف میزنند و میتوانی آنها را بو بکشی. همین حس را با اینکه هیچکسی داخل حمام نبود میتوانستم راحت احساس کنم.
خود پیرمرد شروع میکند به صحبت کردن از فصلفصل این حمام تقریبا متروکه؛ میگوید: زمستانها اینجا سوت و کور است و شاید چهار یا پنج نفر در هفته اینجا بیایند. ولی تابستانها وضع کمی بهتر است (انعکاس صدای پیرمرد همهجا میپیچد انگار داد میزند). کلامش که تمام میشود هنوز طنین صدایش در فضا باقی است. ادامه میدهد: بیشتر آنهایی که میآیند، مسافر و زائر هستند وگرنه از بین خود اهالی کسی زیاد اینجا را نمیآید.
معمولا آنهایی که اینجا میآیند شامپو و صابون با خودشان میآورند و کم پیش میآید که از ما چیزی خرید کنند
حالا کمی به او حق میدهم که ما را زیاد تحویل نگیرد! شامپوهای کوچک یکنفره و مواد بهداشتی داخل ویترینش دستنخورده باقی ماندهاند. من هم سوالم را به طرف ویترین میکشانم و او در حالیکه مینشیند، میگوید: اینها بیشتر برای دکور اینجا هستند! (این را به طعنه میگوید) معمولا آنهایی که اینجا میآیند همهچیز با خودشان میآورند و کم پیش میآید که از ما چیزی خرید کنند.
پیرمرد دیگری که پیش ما ایستاده است، بدش نمیآید کمی به دورتر اشاره کند: آن وقتها مردم همه لوازم موردنیاز خود را از حمام میخریدند از صابون فرد اعلا گرفته تا لُنگ یزدی که چند متر طول داشت. ما خودمان حمام که میرفتیم، یکی دو ساعت طول میکشید و از حمام کردن لذت میبردیم.
حمام بچهها
حمام رفتن بچهها از آن کارهای سختی است که چند ساعت وقت آدم را میگیرد و تازه بعد از آن میبینی بچه همان جور کثیف و چرک با چشمهای پفکرده از گریه زیاد زیر دوش بیرون میآید. او از حمام بچهها هم میگوید: آن وقتها بچهها از حمام لذت میبردند، با خودمان آخر هفتهها میبردیمشان برای آبتنی داخل حوض وسط حمام. داد و فریادی به راه میشد.
حمام نمره یا عمومی؟
فرقی ندارد که کدام نوع حمام بهتر است. چون متناسب با علایق و ساختار یک حمام شما میتوانستید تصمیم بگیرید که به کدام یک بروید. صاحب ملک هم به جمع ما اضافه میشود و از فرق این حمامها میگوید: هیچ فرقی نمیکند ولی اعیان و بزرگان حمام عمومی را بیشتر دوست داشتند فکر کنم میخواستند دور و اطرافشان همیشه شلوغ باشد و یکی از اوضاع و احوال مملکت برایشان گزارش دهد. (اینجای کلامش کلی با هم میخندیم). البته این را هم خودم میدانم که از نظر بهداشتی به حمام نمره، بیشتر میتوان اعتماد کرد تا حمام عمومی؛ به هر حال هر فردی نیاز به بهداشت شخصی دارد که خیلی نمیتوان آن را در حمام عمومی یافت.
کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد!
حالا تقریبا جمع پیرمردان (خیلی از گفتن این کلمه خوشم نمیآید) جمع است و همه دارند با ذکر خاطرهای، یاد آن دوران را تازه میکنند. از صاحبان اینجا میپرسم که خودتان هم اینجا حمام میروید؟ یکی از آنها میگوید: چرا نرویم! بعضی اوقات به خاطر یادآوری خاطرات، آبی بر بدن میزنیم تا جانی بگیریم و تا شب اینجا میمانیم. ما حمام را از ۶ صبح باز میکنیم تا شب؛ بعدش هم خدا بزرگ است.
ماساژوری به نام دلاک!
حقیقتش خودم آمده بودم از نزدیک یک دلاک را ببینیم. با اینکه ماساژور همان دلاک خودمان است، نمیدانم چرا دلاکی کیف دیگری دارد (از خود کلمه «دلاک» هم خوشم میآید) یکی از پیرمردها با همان خستگیاش درباره دلاکان میگوید: من یادم نمیآید که اینجا دلاک داشتیم یا نه! ولی معمولا همه حمامها کسی را به اسم دلاک داشتند؛ دلاکی یک شغل بود و دلاک آخر شب با دست پر به خانه میرفت، چون حمام کردن باوجود یک دلاک بیشتر میچسبد؛ نپرسید که چرا حالا اینجا یا هر جای دیگری دلاک نمیبینیم، واضح است که، چون حمامهای عمومی روز به روز کمتر میشوند شغل دلاکی هم کمتر شده است، زیرا یک دلاک نمیتواند از این راه نان در بیاورد.
*این گزارش سهشنبه، ۲۱ شهریور ۹۱ در شماره ۲۱ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.


