مغازه قاسم احمدی، بیشتر از اینکه محل کسب باشد، محلی برای دیدار رفقا و همسایههای قدیمی است، حتی آنها که از این محل رفتهاند. این کاسب خوشنام، شعر و ورزش و کار را در هم تنیده و با راهاندازی کار زائر امام رضا(ع) و همسایههای قدیمی، روزگار میگذراند.
محمدتقی علیزاده عطایی دلیل ورودش به شغل کفاشی را نیاز جامعه آن دوران میداند و میگوید: من جدول انتخاب شغلی طراحی کردم که خودم هم در سال ۱۳۶۱، براساس آن همین شغل را انتخاب کردم.
علی رحمدل، پستچی داستان ما و موتورش رسانای نامههای مردم است. میگوید یک بار پلیس جلویم را گرفت و گفت حتما در این برف و یخ زمین میخوری و من پاسخ دادم نامههای مردم را که نمیشود نگاه داشت.
علی حسینی از شیرینیها و تلخی کار در چاپخانه میگوید، از حضور عروسخانمها و آقا دامادهایی که برای سفارش میآیند و لبخند از لبشان دور نمیشود تا کسانی که میشود فهمید عزیزشان را از دست دادهاند.
مهندس سارا کیخا که چندین سال سابقه فعالیت در معاونت شهرداری و معماری شهرداری مشهد را دارد از خانمهای دست به آچار است که حتی کارهای فنی خانه را هم انجام میدهد.
تعریف اهالی از نان خوب و خلق خوش نانوای محله سید رضی است که ما را به این نانوایی میکشاند و بهانهای برای همکلام شدن با «محمدحسین سعادتخو» دستمان میدهد.
بازار فرش برای هادی ایرانی بخشی از زندگی است؛ زندگیای که از کودکی درمیان تار وپود فرش گذشته و شغلی که از پدربزرگ و عموها و پدر به او رسیده است. او جزئیاتی را نشان میدهد که چشم خریدار عادی از کنارشان راحت میگذرد!
علی اورعی، آتشنشان جوان ایستگاه۲۶ آتشنشانی مشهد، معتقد است که او و همکارانش نظرکرده هستند تا منجی جان انسانهای گرفتار باشند؛ انسانهایی که تنها امیدشان بعد از خدا به دستان آتشنشانی است که جانش را کف دستش میگیرد تا جان دیگری را نجات دهد.