کد خبر: ۱۵۵۹۵
۱۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
بازار فرش - هادی ایرانی

قصه قالی‌های «ایرانی» که در بازار فرش مشهد نقش گرفته است

بازار فرش برای هادی ایرانی بخشی از زندگی است؛ زندگی‌ای که از کودکی در‌میان تار وپود فرش گذشته و شغلی که از پدربزرگ و عمو‌ها و پدر به او رسیده است. او جزئیاتی را نشان می‌دهد که چشم خریدار عادی از کنارشان راحت می‌گذرد!

در انتهای بازار فرش در خیابان اندرزگو، به آخرین مغازه بازار محله بالاخیابان که درست روبروی حمام مهدی قلی بیگ قرار گرفته می‌رسیم. قالیچه‌های عشایری رنگ به‌رنگ کنار هم نشسته‌اند. هرکدام با نقشی متفاوت، دیوار و کف مغازه را پر کرده‌اند؛ یکی لاکی و گرم، آن یکی تیره و بلوچی و دیگری با نقش‌های ذهنی، اما منظم و قرینه و با قصه‌های جذاب.

اینجا برای هادی ایرانی بخشی از زندگی اوست؛ زندگی‌ای که از کودکی در‌میان تار وپود فرش گذشته و شغلی که از پدربزرگ و عمو‌ها و پدر به او رسیده است. ایرانی از حدود دوازده‌سالگی، پا به کارگاه‌های فرش پدرش گذاشته است؛ زمانی‌که هنوز مدرسه و درس را درکنار علاقه‌اش به قالی دنبال می‌کرد. آن‌قدر در کارگاه‌ها، کنار بافنده‌های پدرش نشست و برخاست داشته که از شناخت نخ و رنگ و نقشه تا نقشه‌خوانی، گره‌زدن، پودکشی، کوبیدن و حتی مراحل آماده‌سازی نخ برای رنگرزی را آموخته است.

هنوز هم وقتی قالیچه‌ای را نشان می‌دهد، دستی روی فرش می‌کشد و جزئیاتی را نشان می‌دهد که چشم خریدار عادی از کنارشان راحت می‌گذرد؛ از رج، تراکم، جفتی‌بافی گرفته تا حس و حال فرش، وقتی که داد می‌زند بافنده از شهرش و نقشه فاصله گرفته است.

 

میراثی از کودکی

حاج‌باقر، پدر هادی ایرانی از تولیدکنندگان شناخته‌شده فرش مشهد بود و پیش از او، پدرش هم قالی‌باف بود و در نوغان، دار قالی داشت. پدربزرگ آقاهادی در بازار به «رجب خیاط» معروف بود، نامی که کم‌کم تغییر کرد و «خیاط‌زاده ایرانی» شد. هادی ایرانی با‌توجه‌به این پیشینه تعریف می‌کند: از بچگی وقتی پدرم برای سرکشی به کارگاه می‌رفت، همراهش می‌رفتم. صدای منظم بافندگی و رفت‌وبرگشت دست بافنده، من را کنجکاو می‌کرد که چطور یک فرش تولید می‌شود.

همین علاقه باعث می‌شود در ده‌دوازده‌سالگی، پدرش او را نزد استادکاری به نام قاسمی بگذارد تا بافندگی را از نزدیک یاد بگیرد. هادی صبح‌ها حدود ساعت‌۸ به خانه استاد می‌رفت و تا ظهر، کنار دار قالی می‌نشست. آنجا نقشه‌خوانی و نقشه‌چینی را یاد گرفت؛ اینکه از روی نقشه بداند کجا چند‌گره با چه رنگی بزند و چطور یک نقشه کاغذی، رج‌به‌رج روی دار قالی جان بگیرد.

 

نخ و رنگ در جوی آب

همین پیشینه باعث می‌شود هادی ایرانی، امروز فقط یک مغازه‌دار قدیمی نباشد؛ کاسبی باشد که چم‌وخم کارش را هم بلد است. بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی او، کار دشوار آماده‌کردن نخ برای رنگرزی است که امروز کمترکسی تصور درستی از آن دارد. تعریف می‌کند: نخ‌ها پس از خرید، باید سورت می‌شدند؛ یعنی نازک و ضخیم از هم جدا می‌شدند، کلاف شده و بعد برای رنگرزی آماده می‌شدند. در این فرایند، بعضی نخ‌ها باید در آب روان شسته می‌شدند تا «زُمار» رنگ آنها گرفته شود. منظور این بود که تیرگی و رنگ اضافه خارج شود تا رنگ نهایی فرش، تغییر نکند و اعلا بماند.

این کاسب قدیمی هنوز خاطره رفتن به جوی آب را با جزئیات به‌یاد می‌آورد و می‌گوید: کلاف‌های نخ را باید با گاری از داخل کارگاه پدرم، کنار جوی آب برده و آنها را یکی‌یکی در آب فرو می‌بردم و تکان می‌دادم تا زُمارش گرفته شود. اگر کلاف رنگ‌شده مثلا دو کیلو بود، وقتی توی آب می‌رفت، پنج کیلو می‌شد و برای منِ بچه، کار سختی بود.

این مرحله از کار هادی‌آقا در نوجوانی، قلقی بوده برای کیفیت بهتر قالی‌ها. او از روزی یاد می‌کند که به‌دلیل حواس‌پرتی این کار را انجام نداد؛ «یادم می‌آید بخشی از نخ‌های لاجوردی را داخل آب نبردم و همان نخ‌ها در قالی استفاده شد. نتیجه‌اش هم حاشیه‌ای بود که به‌جای رنگی زنده، حالتی بور پیدا کرد.»‌

البته کار پرزحمت قالی‌بافی به همین‌جا ختم نمی‌شد. نخ‌های شسته‌شده باید خشک می‌شدند، دوباره جمع می‌شدند، کلاف می‌شدند و به دوک می‌رسیدند. به گفته ایرانی، همه این مراحل را کارگران کارگاهشان انجام می‌دادند و پدرش هیچ‌وقت خانواده را درگیر شغل خودش نمی‌کرد.

 

هادی ایرانی

 

امانت پدر

حاج‌باقر ایرانی در سال‌۱۳۷۸ از دنیا رفت، اما پیش از آن، راه ورود پسرش به بازار را هموار کرد. هادی ایرانی می‌گوید: پدرم تولیدکننده بود و بیشتر فرش‌ها را تولید می‌کرد و برای فروش در‌اختیار مغازه‌داران بازار می‌گذاشت، ولی من سر‌و‌کله‌زدن با کارگر را دوست نداشتم. مدت کمی در مغازه‌های دیگر شاگردی کردم، چون پدرم عمدا اجازه نمی‌داد از همان اول در مغازه خودش بنشینم. رسم قدیمی‌ها این بود که پسرشان پشت نام پدر، از کار‌های ساده مثل جاروکردن، شستن ظرف، آوردن چای و کار‌هایی که یک شاگرد انجام می‌دهد، سر باز نزند.

بعد‌ها پدر، مغازه‌ای را در‌اختیار او گذاشت و تعدادی از قالیچه‌ها را به امانت سپرد. حساب‌وکتاب را هم روشن کرد؛ سرمایه مال پدر، حفظ آن و برگرداندنش بعد از یک‌سال، از هادی. همین سرمایه، شروع کاسبی مستقل او در جوانی شد.

همان‌جا متوجه شدم بخشی از قالی، مطابق نقشه بافته نشده است و بعضی گل‌ها و جزئیات حذف شده بود

بازار فرش خیابان اندرزگو هم مانند بسیاری از بازار‌های قدیمی، در گذر زمان شکل دیگری پیدا کرده است. ایرانی روز‌هایی را به یاد می‌آورد که راسته فرش، امتداد بیشتری داشت و از بخش‌های مرکزی‌تر شهر و مسیر‌های منتهی به حرم، رفت‌وآمد و رونق بیشتری در آن جریان داشت. او می‌گوید: رفته‌رفته بخشی از بازار تخریب شد و مغازه‌های باقی‌مانده تغییر مکان دادند. مغازه ما، سال‌ها در میانه بازار بود که با تخریب بخش‌های دیگر، به انتهای راسته رسید.

شاید مهم‌ترین چیزی که سال‌ها کار در این حرفه به هادی ایرانی داده، توانایی دیدن چیز‌هایی باشد که در نگاه اول دیده نمی‌شوند. ایرانی با لبخندی از خاطره‌ای یاد و تعریف می‌کند: یک‌بار برای برداشتن قالی‌ای که بافنده در خانه‌اش بافته بود، همراه مرحوم پدرم به خانه او رفتیم. همان‌جا متوجه شدم بخشی از قالی، مطابق نقشه بافته نشده است. بعضی گل‌ها و جزئیات حذف شده بود و همین باعث می‌شد فرش خلوت‌تر به نظر برسد. موضوع را آهسته به پدرم گفتم. ایشان هم به بافنده گفتند پسرم نکته‌ای دارد. وقتی بافنده متوجه نکته‌ام شد، با خنده گفت «پاییزه؛ برگاش ریخته.» از همان‌سال‌ها وقتی دست روی قالی می‌کشم و نقشه‌اش را می‌بینم، متر و معیار‌های زیادی را برای کیفیتش بررسی می‌کنم.

 

شنبه‌ها با کارگر‌ها

مرحوم حاج‌باقر خودش سختی کارگری را دیده بود و شاید به همین دلیل، در رفتار با کارگران و بافنده‌ها منصف بود. ایرانی می‌گوید: پدرم هر شنبه کارگران را سوار ماشین می‌کرد و در تابستان به پارک ملت یا استخر می‌برد و در هوای خنک‌تر، به وکیل‌آباد می‌رفتند. ناهار را دور هم می‌خوردند و برای کارگاه هم تا جایی‌که می‌توانست، شرایطی فراهم می‌کرد که کارگران راحت‌تر کار کنند.

این کاسب قدیمی با ناراحتی بیان می‌کند: قالی‌بافان به‌دلیل اجحافی که در پرداخت دستمزد در حقشان می‌شد، با وجود زحمت زیاد، اغلب نمی‌توانستند صاحب سرمایه و زندگی متناسب با هنری شوند که تولید می‌کردند. بافندگی یکی از سخت‌ترین بخش‌های تولید فرش است؛ کاری که هم چشم می‌خواهد، هم گردن و کمر و دست و پای سالم. بافنده باید ساعت‌ها در یک فضای ثابت بنشیند و رج‌به‌رج، گره‌به‌گره، نقشه را بخواند و ببافد.

حالا بخش مهمی از فضای مغازه او را قالی‌های بلوچی، قشقایی و دیگر دست‌بافته‌های عشایری تشکیل می‌دهند؛ فرش‌هایی که هرکدام برایش، پیشینه و زبان مخصوص خودشان را دارند. درمیانشان از رنگ‌های لاکی، اناری، ماستی، تیره و «سیاه‌قلم» حرف می‌زند؛ رنگ‌هایی که در نظر یک مشتری شاید فقط قرمز تیره یا سبز و کرم باشند، اما برای او نشانه‌ای از شیوه بافت و فرهنگ یک منطقه‌اند.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۱۶مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۱ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام