خاطرات شعبان سلیمانی به دهههای دور توس پیوند میخورد
شعبان سلیمانی هفت دهه قبل در محله چهاربرج به دنیا آمد. او در همین محله بزرگ و به شغل بنّایی مشغول شد. حالا بعد از این همه سال، رد و نشانی از تخصصش در کوچههای مختلف محله پیداست و اهالی هم او را به اوستا شعبان بنّا میشناسند. به قول خودش او سازنده اولین خانههای آجری محله چهاربرج بوده است. با او در کوچهپسکوچههای چهاربرج همراه میشویم و او از خاطرات سالهایی که در این محدوده گذرانده است، برایمان میگوید.
مدرسه ابتدایی قدیمی محله در محل فعلی مرکز رویش قرار داشت. یادم است خاله فاطمه، خدماتی مدرسه بود. یک روز که چند نفر از ما درس نخوانده بودیم، معلم ما را برای تنبیه در اتاق تاریک گوشه حیاط حبس کرد. نزدیک غروب خالهفاطمه که التماس ما را دید، در اتاق را باز و ما را آزاد کرد.

در دهه۴۰ و ۵۰، تعدادی از اعضای خانواده ما، کارشان قالیبافی بود. من در یکی از کارگاههای شاهنامه ۴۴ که حالا منزل شده، بافتن فرش را یاد گرفتم و قالیبافی اولین شغلم بود. اگر بازار کارش خوب بود، بدم نمیآمد آن را ادامه دهم.

اولین مغازه عطاری محله را حاجمحمد وثوقی در شاهنامه ۴۴ راه انداخت. یکی از وسایل فروشی این مغازه نوع خاصی از صابون بود. این صابون کف خیلی زیادی داشت و ظروف و لباسها را برق میانداخت. وقتی این صابون به مغازه میرسید، در صف خرید میایستادیم تا آن را به دست مادر برسانیم.

از بیستسالگی، ساخت خانههای آجری را در محله شروع کردم. همان زمان خانهای دوطبقه در شاهنامه ۴۴ ساختم که مالکش خیلی از آن تعریف و تمجید کرد و منجر به آشنایی ما و ازدواج من با دختر ش شد.

در شاهنامه ۴۶ چشمهای جریان داشت که حالا خشک شده، اما درخت توت کهنسال کنار آن باقی مانده است. قدیمها این اعتقاد عوامانه بین مردم بود که هرکسی دستش زگیل داشته باشد و به تنه این درخت توت بزند شفا پیدا میکند؛ برای همین همیشه افرادی را در اینجا میدیدیم که از شهرهای اطراف آمده بودند.

در گذشته، چون خانهها کوچک بود و تالار عروسی هم نبود، عروسیها در میدان جلو قلعه در شاهنامه ۴۰ برگزار میشد. عروسی من در همین میدان به مدت دو شبانهروز برپا و خیلی باصفا بود.
* این گزارش پنجشنبه ۱۶ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.