کد خبر: ۱۳۵۶۴
۰۹ آذر ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
این خانه‌ به پرجمعیت‌ها اجاره داده می‌شود!

این خانه‌ به پرجمعیت‌ها اجاره داده می‌شود!

این خانه برخلاف تصور دربست نیست. دو طبقه است؛ طبقه بالا برای مستأجر و طبقه همکف برای سکونت آقای طالبی و خانواده‌اش. دغدغه‌ این خانواده، مسئله جمعیت است، از این رو خانه‌شان را به پرجمعیت‌ها اجاره می‌دهند.

«منزل مسکونی با مساحت ۱۲۰‌متر در خیابان فروزانفر شمالی، دو خواب، رهن کامل»؛ آگهی‌ای که در کانال‌های محلی، در‌حال انتشار بود، چیزی بود شبیه بقیه آگهی‌های املاک، همان‌ها که در بیشترشان، صاحبخانه‌ها به‌دنبال زوج‌هایی هستندکه هنوز فرزنددار نشده باشند، یا حداکثر یکی‌دو بچه آرام و کم‌سر‌وصدا داشته باشند. اگر مستأجر، سال‌به‌سال مهمانی برگزار نکند و رفت‌وآمدی به خانه‌اش نباشد هم که چه بهتر.

چیزی که آگهی رهن این خانه در محله رده را با دیگر آگهی‌ها متفاوت کرده، چند‌کلمه انتهای آن است: «اولویت با خانواده‌های پر‌جمعیت».

 

مراعات خانواده‌های عیالوار

صاحب میان‌سال و خنده‌روی این آگهی را در مغازه برش‌کاری‌اش پیدا می‌کنیم، در خیابان حسینی محراب، با انبوه طاقه‌های پارچه که باید به دقت بریده شوند تا برای تهیه کیف و کوله پشتی به دست چرخ‌کار‌ها برسند.

جواد طالبی متولد‌۱۳۶۱ است، زاده روستای زُهان در سرولایت نیشابور و بزرگ‌شده مشهد. او چه در سال‌هایی که دهیار روستای آبا و اجدادی‌اش بود و چه پس‌از آن، همیشه حواسش به امورات خانواده‌های پر‌جمعیت بوده است؛ «دهیار که بودم، مراعات خانواده‌های عیالوار را می‌کردم، در روستای ۲۵۰‌خانواری‌مان. یعنی اگر موقعیت کاری پیش می‌آمد، وامی می‌رسید یا خیّری کمکی می‌کرد، اولویتم خانواده‌های پر‌جمعیت بودند.»

دلیل این رفتار را این‌طور برایمان توضیح می‌دهد: به نظرم جمعیت، دغدغه اصلی است برای آینده کشور. کاش دولت هر‌چه اهتمام دارد برای این قضیه بگذارد، وگرنه این همه پل و جاده و فلان پروژه ساخته شود، برای جمعیتی رو به کاهش، چه فایده‌ای دارد؟

طالبی از آن دست شهروندانی است که دغدغه‌شان در حد حرف نیست و مطالبه‌گری‌شان باعث نشده است از انجام وظیفه انسانی و اجتماعی خود، باز‌بمانند؛ آگهی رهن خانه‌اش، یکی از نمونه‌های آن.

 

بچه باید شلوغ کند

منزلی که طالبی، آگهی رهن آن را داده بود و اکنون، قراردادش را منعقد کرده است، برخلاف تصور اولیه ما، دربست نیست. دو طبقه است؛ طبقه بالا برای مستأجر و طبقه همکف، برای سکونت خود، همسر و سه فرزند دختر؛ بنابراین تصمیم به انتخاب مستأجری پرجمعیت، آن هم در طبقه اول، با سر‌وصدا‌هایی که هر لحظه ممکن است از سمت بالا به گوش برسد، روی رفاه و آسایش خانواده‌اش تأثیر مستقیم دارد.

او برای توضیح این تصمیم، ابتدا گریزی به کودکی‌هایش در خانه پدری می‌زند و از خانواده پرجمعیت خود می‌گوید: ما پنج برادر بودیم و یک خواهر. با پدر و مادرم می‌شدیم هشت‌نفر. خانه‌مان در همین محدوده بود، با وسعت صدمتر. خیلی بازیگوش بودم و تا دلتان بخواهد، شیطنت می‌کردم. خوبِ خوبش، فوتبال بازی‌کردن بود با برادرهایم. توی حیاط نقلی خانه که نه، توی کوچه و زمین‌های خاکی اطراف خانه که فراوان هم بودند.

یکی بود که می‌گفت حوصله بچه‌هایتان را نداریم. زن و شوهر بی‌فرزند می‌خواهیم. رفت‌وآمد فامیل را هم نباید داشته باشید

با لبخندی کشیده‌تر از قبل ادامه می‌دهد: خدا از سر تقصیراتم بگذرد. چقدر شیشه شکستم از در و همسایه. گاهی عمدی بود و از روی شیطنت. مثلا آن چند‌بار که نورگیر خانه همسایه را شکستم. بار آخر، همسایه دید و به پدرم گفت و اسباب تنبیه و کتک‌خوردنم را جور کرد.

باز‌کردن پیچ و مهره‌های موتورسیکلت پدر و رادیو و تلویزیون خانه، گوشه‌ای دیگر از کنجکاوی‌های کودکانه جواد بود که با وجود دریافت تنبیه، از آن به شیرینی یاد می‌کند و ادامه می‌دهد: بچه‌های حالا خیلی گناه دارند. توی آپارتمان زندانی‌اند. همه‌اش «نکن و بنشین و دست نزن» می‌شنوند. بچگی نمی‌کنند در‌واقع. بچه باید شلوغ‌کار باشد و حسابی بازی کند تا استعدادهایش شکوفا شود.

 

مداراکردن خانم خانه

یکی از مشتری‌هایی که برای رهن خانه آقای طالبی آمد، چهارفرزند دختر و پسر داشت. خانه را دید و پسندید، اما خوب که انداز‌ورانداز کرد، دید مسافت خانه تا محل کارش زیاد است.

از میان مشتری‌های خانه، در‌نهایت قرعه به نام خانواده‌ای افتاد که دو فرزند پسر دارد؛ از آن پسربچه‌هایی که هر‌کدام، معادل دو نفر شیطنت می‌کنند و با جست‌وخیز، نفس می‌کشند انگار؛ «ماشاءالله هر‌چه بگویم از بازیگوشی‌شان کم گفته‌ام. کله صبح بیدار می‌شوند و تا شب، یک‌نفس می‌دوند. صدای گرومب‌گرومب دویدنشان را دائم می‌شنویم. به قول دخترهایم انگار که روی سرمان یک تیم فوتبال، باشگاه زده باشد. کاری به کارشان نداریم. بچه‌اند دیگر.»

آقاجواد از موافقت همسرش، با این تصمیم، این‌طور می‌گوید: من صبح تا شب سر کارم. تصمیم اصلی با خانمم بود که در خانه است. او بود که باید این سر‌وصدا‌ها را می‌پذیرفت. همراه است خدا را شکر. می‌توانید از خودش بپرسید.

 

دو تا بچه که چیزی نیست

سمیرا طالبی، همان است که از همسرش شنیده بودیم؛ همراه و همدل و هم‌عقیده با جواد‌آقا برای حمایت از خانواده‌های پر‌جمعیت. او که کودکی و نوجوانی‌اش را در هوای آزاد و فضای دل‌باز روستای زهان گذرانده است، برای بچه‌های شهرنشین، به‌ویژه آنها که محبوس در خانه‌های کم‌وسعت و آپارتمانی امروزی هستند، دل می‌سوزاند. هر‌چند وسعش نمی‌رسد که به تک‌تک این کودکان، زندگی آزاد و پر‌جست‌وخیز را هدیه دهد، با‌این‌حال خوشحال است از اینکه با دادن آزادی به کودکان همسایه طبقه بالا، قدمی در این راه برداشته است.

او می‌گوید: خانواده پدری من، هفت‌نفره بود. ما همیشه خدا مهمان داشتیم. الان هم درِ خانه‌مان بسته نیست و بچه‌های جاری‌ام زیاد می‌آیند و می‌روند. من با این رفت‌وآمد‌ها و سر‌وصدای بچه‌ها مشکلی ندارم.

او با لبخند از شیطنت پسربچه‌های مستأجرشان تعریف می‌کند و می‌گوید: مهمان که می‌آید خانه‌مان، از سر‌وصدای دویدن‌ها و پا‌به‌زمین کوبیدن‌های این دو پسربچه بازیگوش تعجب می‌کنند. من مشکلی ندارم و اگر سر‌وصدایشان، در ساعت استراحت همسرم نباشد، هیچ تذکری نمی‌دهم. تذکردادنم در حد یک پیامک است به مادر بچه‌ها و توضیح شرایطمان، اینکه الان به سکوت احتیاج داریم.

ما وقتی آگهی دادیم و همسایه پربچه را انتخاب کردیم، خودمان را برای شرایط سخت‌تر از اینها آماده کرده بودیم

سمیرا‌خانم اضافه می‌کند: ما وقتی آگهی دادیم و همسایه پربچه را انتخاب کردیم، خودمان را برای شرایط سخت‌تر از اینها آماده کرده بودیم. دو تا بچه که چیزی نیست.

 

شبیه خانواده طالبی خواهیم شد

در خانه که باز می‌شود، امیرحسین شش‌ساله و آرتین سه‌ساله، قبل از مادرشان به بیرون سرک می‌کشند. در چشم‌های هر‌دو می‌شود برق شیطنت و شور زندگی را دید. خانم همسایه که انگار به‌دنبال گوش شنوایی برای گفتن از بازیگوشی کنترل‌ناشدنی دو فرزندش می‌گردد، شرمنده از مزاحمتی که این دو برای صاحبخانه به بار آورده‌اند، می‌گوید: هر‌چه می‌گویم موقع راه‌رفتن نباید پا به زمین بکوبید، فایده ندارد. در مدرسه هم معلم پسرم، متعجب است از عشق امیرحسین به دویدن. به صاحبخانه حق می‌دهم شاکی باشند، اما نیستند و مدارا می‌کنند.

آن‌طور‌که تعریف می‌کند، این چهارمین منزل مسکونی است که در این سال‌ها عوض کرده‌اند. بخت با این خانواده، همیشه یار بوده و صاحبخانه‌هایی اهل صبر و مدارا نصیبشان شده است. با‌این‌حال، تلخی نه‌گفتن برخی صاحبخانه‌ها به شرایط خانواده‌اش را چشیده است؛ «یکی بود که می‌گفت حوصله بچه‌هایتان را نداریم. زن و شوهر بی‌فرزند می‌خواهیم. رفت‌وآمد فامیل را هم نباید داشته باشید.»

او دلش می‌خواهد روزی خودش صاحبخانه شود و مثل خانم و آقای طالبی، شرایط خانواده‌های بچه‌دار را درک کند.

 

* این گزارش یکشنبه ۹ آذرماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۱ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44