معلمهای مشهدی دست به اعتصاب غذا زدند
برای پیروزی انقلاب قشرهای مختلف جامعه در راهپیماییها شرکت فعالی داشتند. در تصاویر پخششده از تلویزیون بیشتر شرکتکنندگان جوانان و نوجوانانی هستند که از مدارس و دانشگاهها خارج میشوند و در تظاهرات شرکت میکنند. بدونشک اساتید و معلمان نیز در هدایت و رهبری این نوجوانان نقش موثر و کلیدی داشتهاند و همین هدایت و روشنگریها در پیروزی انقلاب تاثیر زیادی داشت. امروز بعد از گذشت سهدهه از پیروزی انقلاب به دیدن یکی از این معلمان دلسوز منطقهمان میرویم و او از خاطرات روزهای انقلاب میگوید.
احمدمهدی حقیقیراد متولد سال۱۳۲۸ در مشهد است. او در سالهای انقلاب بهعنوان معلم در هنرستانهای مشهد مشغول به کار بود و خاطرات جالبی از روزهای انقلاب بهیاد دارد. حقیقیراد ساکن خیابان مطهریشمالی و بازنشسته آموزشوپرورش است. یک مغازه الکتریکی نقلی در این محله دارد و نماینده پیشکسوتان شورای اجتماعی محلهشان هم هست.
آشنایی با انقلاب
پدر همسرمحمدمهدی حقیقیراد امام جماعت محلهشان است. او باعث میشود محمد مهدی با انقلاب آشنا شود.
«حجتالاسلام محمدابراهیم مونسی پدر همسرم به دلیل ارتباط نزدیک با شهید هاشمینژاد و مقام معظم رهبری، در جریان انقلاب و اوضاع پایتخت قرارداشت و چون به من اعتماد کامل داشت هرگاه اعلامیه یا خبری از سوی حضرت امام(ره) به مشهد میرسید موضوع را به من اعلام میکرد. من نیز در برخی از جلسات خصوصی شرکت میکردم. گاهی وقتها نیز برخی از اعلامیههای حضرت امام(ره) را در محله پخش میکردم.
حتی یکبار نیز توسط ماموران شناسایی و تحتتعقیب قرار گرفتم که توانستم از دست آنها فرارکنم. در بیشتر سخنرانیهای افشاگرانه شهیدهاشمینژاد که در منطقه طلاب برگزار میشد شرکت میکردم و کمکم وارد جریان انقلاب شدم.»
وقتی انقلاب به هنرستان آمد
محمدمهدی در ادامه فعالیتهای انقلابی خود برای آگاهسازی دانشآموزان تصمیم میگیرد آنها را با انقلاب آشناکند و این کار را از محل تدریسش یعنی هنرستان شهیدمهدیزاد(چهارراه زرینه) آغازمیکند.
«ابتدا از همین روش برای آگاهی دانشآموزان استفاده میکردم. زمانیکه سرکلاس بودیم و دانشآموزی درباره موضوعی سوال میپرسید طوری جواب میدادم که در پایان سوالی بزرگ در ذهن دانشآموز بهوجود میآمد؛ چرا ما نباید پیشرفت کنیم؟ چرا نباید صنعت بومی و محلی داشته باشیم؟ زمانی که دلیل را میپرسیدند میگفتم به دلیل وابستگی سیاسی ما به غرب و بیاختیار بودن حکومت شاه است.»
پس از مدتی در جمع تعدادی از دانشآموزان که با آنها در ارتباط بود از قیام و انقلاب امام(ره) صحبت به میان میآورد. بعدها با تعدادی از همین نوجوانان شعارها و اعلامیههایی را در برخی مدارس و هنرستانهای مشهد پخش کرد و توانست تعدادی از نوجوانان را با انقلاب آشنا کند.
زمانیکه دانشآموزی درباره موضوعی سوال میپرسید طوری جواب میدادم که در پایان سوالی بزرگ در ذهنش بهوجود میآمد
ورود نظامیان به هنرستان
حقیقیراد در ادامه این مبارزه تلاش کرد که معلمان را نیز وارد مبارزه کند؛ «سعی کردم با یکی از معلمان که ظاهری مذهبی و مومن داشت رابطه برقرارکنم به همین دلیل در دفتر هنرستان سر صحبت را با او باز کردم و منتظر عکسالعمل او شدم.
روز بعد مدیر هنرستان من را به دفتر خواند، به معلمی که با او سر صحبت را باز کرده بودم، مشکوک شدم. وارد دفتر که شدم مدیر، با حالتی اخمآلود و خشن به من نگاه کرد و گفت آقای حقیقی، قصد انقلاب داری آن هم در هنرستان من. الان که ساواک آمد و شما را برد معلوم میشود که انقلابی بودن چه معنایی دارد. فکرمیکردم همه چیز تمام شده و قرار است من را به ساواک تحویل بدهند. ساکت روی صندلی نشستم.در این لحظه مدیر هنرستان به طرف من آمد و با لبخند گفت آقای حقیقی، شوخی کردم من هم دوستدار امام و انقلاب هستم. البته شما کمی بیاحتیاطی کردید و باید مواظب باشید، ساواک در همهجا جاسوس دارد.
بعد از این ماجرا به همراه مدیر هنرستان و تعدادی از دانشآموزان، با پخش اعلامیه در بین دانشآموزان دیگر هنرستانها و مدارس کارشان را ادامه دادند و حتی تعدادی از معلمان را نیز با خود همراه کردند. با گسترش فعالیتهای انقلابی، ساواک به فعالیتهای هنرستان مشکوک شد.
«یک روز سرهنگی با چند سرباز وارد هنرستان شد. سرهنگ مستقیم به سمت دفتر هنرستان آمد، همه معلمها در دفتر بودند. سرهنگ با عصبانیت به سربازها دستورداد که مدیر را دستگیرکنند. اما معلمها مانع کار شدند و سرهنگ بدون نتیجه از هنرستان خارج شد.»
اعتصاب غذای معلمان در مشهد
با گسترش مبارزات انقلابی در سال۱۳۵۷رژیم بهشدت به سرکوب انقلابیون میپرداخت؛ تعدادی از آنها نیز در زندانهای ساواک شکنجه شدند. در این زمان تعدادی از معلمان به نشانه اعتراض دست به اعتصاب غذا زدند.
حقیقیراد درمورد این خاطره میگوید: «با هماهنگیهایی که بین تعدادی از معلمان مدارس و هنرستانهای مشهد انجام شد تعدادی از معلمان در هنرستان جمع شده بودند. بعد از اعلام بیانیهای علیه جنایات رژیم و ساواک معلمان حرکت خود را از چهارراه زرینه آغاز کردند و بعد از پشتسرگذاشتن مسافتی سرانجام به میدان سعدآباد (تختی) وارد شده و در این میدان تحصن کردند.
من نیز در بین آنان بودم. ما به نشانه اعتراض اعتصابغذا کردیم. تعداد معلمان به اندازهای بود که تمام میدان پر شده بود. ماموران سعی داشتند تحصنکنندگان را پراکنده کنند اما موفق نشدند. این اولین اعتصابغذای معلمان در مشهد بود. اعتصاب ما تا سه روز ادامه پیداکرد.
در این سهروز برخیها برای حمایت از معلمان سخنرانی کردند. حاجآقای قرائتی یکی از این سخنرانان بود. روز دوم اعتصابغذا بود که حاجآقای قرائتی به ما پیوست و به ایراد سخنرانی پرداخت. وی با بیان خاطراتی از امام و تلاش انقلابیون در پایتخت اعلام کرد که بهزودی رژیم سرنگون خواهدشد. این سخنرانی تاثیر خوبی بر روحیه ما داشت و بعد از سه روز به تحصن خود پایان دادیم.
تعداد معلمان به اندازهای بود که تمام میدان پر شده بود. ماموران سعی داشتند تحصنکنندگان را پراکنده کنند اما موفق نشدند
حمایت انقلابیون مشهد از انقلابیون قوچان
همزمان با گسترش انقلاب در سال۱۳۵۷ یکی از مراکز اصلی تجمع و هدایت انقلابیون در منزل آیتا... شیرازی قرارداشت. در یکی از همینروزها از قوچان خبر آمد که ساواکیها و اراذلواوباش به شدت با انقلابیون برخورد میکنند و یکی از آنها را نیز به شهادت رسانده اند. با رسیدن این خبر به مشهد تعدادی از انقلابیون سوار بر ماشین شدند و به طرف قوچان حرکت کردند که در ورودی شهر تعداد زیادی از اراذلواوباش و نیروهای ساواکی به آنها حمله کردند.
حقیقی در اینباره میگوید: زمانیکه از این واقعه مطلع شدیم در خانه آیتا... شیرازی تجمع کردیم. چند خودروکه شیشههای آنها شکسته شده بود نیز در خارج از منزل دیده میشد. برخی از انقلابیون مشهد نیز با صورت و بدن زخمی در محل حاضر شده بودند.
همه منتظر حکم آقای شیرازی بودند. ایشان نیز با محکومکردن عمل ساواک و اراذلواوباش ضمن دعوت انقلابیون به آرامش از آنان خواست که از مقابلهبهمثل خودداری کنند تا باعث تفرقه بین انقلابیون شهرهای نزدیک نشوند. با پایان سخنان ایشان انقلابیون آرام و متفرق شدند. البته در همان روز تمام شیشههای شکسته شده توسط چند داوطلب نصب شد.
نجات سرباز فراری
محمدمهدی حقیقی راد همزمان با اوجگیری انقلاب در ماههای آخر رژیم پهلوی به همراه تعدادی از دانشآموزان نوجوان هنرستان مهدیزاده با ساماندهی نوجوانان مدارس، آنها را برای شرکت در تظاهرات ترغیب کرد ؛«چندنفر از دانشآموزان هنرستان با پخش اعلامیه در بین دانشآموزان دبیرستانها و هنرستانها زمان و چگونگی شرکت در تظاهرات را اعلام میکردند.
طبق برنامهریزیهایی که انجام میشد دانشآموزان هرروز جلوی یک مدرسه اجتماع میکردند و بعد از آن با شعار «مرگ بر شاه» به سیل عظیم مردم میپیوستند. در یکی از همین راهپیماییها زمانیکه دانشآموزان حرکت کردند و به نزدیکی چهارراه شهدا رسیدیم متوجه شدیم که تعدادی از سربازها از فرمان تیراندازی سرپیچی و فرارکرده اند.
در همین زمان متوجه شدیم که یکی از سربازهای فراری در میان دانشآموزان است. با سرعت خودم را به او رساندم و خواستم که همراه من بیاید. سرباز را به خانه امنی که داشتم، بردم. دو روز آنجا بود اما چون میترسیدم لو برود با کمک چند نفر دیگر برای او لباسی تهیه کردیم و او را به خانهاش فرستادیم.»
پخش تصویر امام(ره) از تلویزیون
همزمان با اعلام ورود امام خمینی(ره) به ایران تعداد زیادی از مردم برای دیدن ایشان به تهران رفتند و عدهای که توانایی رفتن به تهران را نداشتند به دنبال آن بودند تا تصاویر ورود حضرت امام(ره) را از تلویزیون ببینند.
زمانیکه مطلع شدم حضرت امام(ره) به ایران میآیند به دنبال تلویزیون میگشتم تا بالاخره یک تلویزیون از رئیس هنرستان قرض گرفتم و آن را به خانه آوردم. همه اقوام و برخی از همسایهها برای دیدن تصاویر لحظه ورود امام به ایران به خانه ما آمده بودند. همه چشمها به تلویزیون دوخته شده بود. چند لحظه به پخش مستقیم ورود حضرت امام مانده بود که ناگهان تلویزیون قطع شد. فریاد همه به آسمان رفت و ما نتوانستیم تصاویر را ببینیم اما عصر همان روز تلویزیون تصاویری از ورود حضرت امام(ره) را پخش کرد.
۱۰ قدم تا سقوط کامل رژیم
از ۱۲تا ۲۲بهمن جنگ بین طرفداران حضرت امام (ره) و رژیم ادامه داشت. در این ۱۰ روز رژیم سعی کرد با ایجاد تفرقه و خشونت مردم را متواری و پراکنده کند. این روزهای سرنوشتساز همه در تکاپو بودند؛ در این ۱۰ روز به راهپیمایی میرفتیم و شبها نیز نگهبانی از محلات را برعهده داشتیم.
بیشتر محلات در دست نیروهای انقلاب بود. ما نیز در محله خودمان شبها نگهبانی میدادیم.اسلحه ما یک چماق بود که در دست میگرفتیم و در محله کشیک میدادیم. در یکی از این روزها که مردم در میدان شهدا (شاه) تجمع کرده بودند ناگهان یک نفر فریاد زد ساواکی را بگیرید، ساواکی را بگیرید «مردم ناگهان به او حمله کردند و با مشت و لگد او را به هلاکت رساندند. تا شب بیست و دوم بهمن همهجا به دست انقلابیون افتاده بود و فقط تعدادی از گاردیها و ساواکیها در استانداری مقاومت میکردند که با تصرف استانداری همه شهر تسلیم و پس از ۱۰ روز سرانجام انقلاب پیروز شد.
دیار یار
بعد از پیروزی انقلاب بسیاری از انقلابیون برای دیدن حضرت امام به طرف قم حرکت کردند. حقیقیراد نیز از کسانی بود که به همراه تعدادی از دانشآموزان برای دیدن امام به قم رفت.او در اینباره میگوید: «بعد از پیروزی انقلاب تصمیم گرفتیم به همراه تعدادی از دانشآموزان فعال در انقلاب ماشینی کرایه و به طرف قم حرکت کنیم.آن زمان حضرت امام در مدرسه فیضیه بودند و هرروز به صورت آزاد با مردم دیدار میکردند. گروه ما به همراه تعداد زیادی از مردم وارد حیاط مدرسه شدند. به دلیل ازدحام جمعیت حالم بدشد.
از جمعیت بیرون آمدم. همین زمان حضرت امام(ره) آمدند اما من چیزی نمیدیدم. خیلی ناراحت شده بودم. ناگهان یک جوان درشتهیکل من را بلندکرد و توانستم چهره حضرت امام(ره) را ببینم. دیدار که تمام شد از کوچه پشت مدرسه خارج شدم. در همین زمان ناگهان چند جوان را دیدم که اسلحه به دست ایستادهاند.
به طرف آنان رفتم و دلیلش را پرسیدم. گفتند: حضرت امام(ره) الان با ماشین از اینجا عبور میکنند. خیلی خوشحال شدم و منتظر ماندم. حضرت امام(ره) با خودرو وارد کوچه شدند، من هم به طرف خودرو رفتم و دو دستم را تکان دادم، ایشان هم دستشان را تکان دادند. این خاطره را هرگز فراموش نمیکنم.
به مشهد برگشتیم و بعد از مدتی دوباره به همراه تعدادی از دانشآموزان برای دیدن امام به قم رفتیم. اما اینبار اعلام کردند حضرت امام(ره) دیدار آزاد ندارند. با ناراحتی قصد بازگشت به مشهد را داشتیم که اعلام کردند تعدادی از تجّار مشهد برای دیدن امام(ره) آمدهاند، ما هم خودمان را به آنها رساندیم و همراه با آنها به دیدن حضرت امام(ره) رفتیم. این دومین باری بود که حضرت امام(ره) را میدیدم.
*این گزارش شنبه ۲۶ بهمـن ۹۲ در شمـاره ۹۳ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.
