رنگ و روی مغازه عموقربانعلی به سبک قدیم است
سکینه سرچاهی| رنگ و روی مغازهاش روایت از همسایگی چندینساله با محله دارد. یک چهاردیواری کوچک که با قفسههایی به سبک ۳۰ سال پیش چیده شده است. دو کفه ترازوی قدیمی و فلزیاش حکایت از این دارد که بقال قدیمی محله ما هنوز تسلیم شمارههای دیجیتالی ترازوهای امروزی نشده است. زیاد اهل گفتوگو نیست، اما حرف خاطرات قدیم که میشود، لبخندی میان سفیدی ریشهای ضخیم قربانعلی پیدا میشود و لب به بیان خاطرات آن روزها میگشاید؛ از روزهایی میگوید که طلاب آب نداشت و او با گاری اسبی از تبادکان آب میآورد...
نامش قربانعلی صفرزاده است، اما در محله، او را عموقربانعلی صدا میزنند. عموقربانعلی ما را با خود همراه میکند و به ۴۷ سال پیش میبرد. به زمانی که تازه به محله طلاب مشهد آمده بود و در میثم تمار ساکن شده بود. او از خانهای حرف میزند که آب نداشت و او برای آوردن آب به زادگاهش یعنی تبادکان میرفت و با گاری اسبی آب میآورد. تعریف میکند: وقتی با گاری آب میآوردم، ساعتها طول میکشید واهالی محله هم از آن استفاده میکردند. عموقربانعلی نفسی تازه میکند و ادامه میدهد: آن زمان برق هم نداشتیم و چراغ گردسوزی روشن میکردیم تا شبهای مارا روشن کند!
خانهام را هفت تومان اجاره کردم
عموقربانعلی که متولد سال ۱۳۰۷ در تبادکان است، وقتی به طلاب میآید ابتدا خانهای به هفتتومان اجاره میکند. او در اینباره میگوید: آن زمان کار ثابتی نداشتم و برای مردم کارگری میکردم؛ حتی گاهی سه روز بیکار بودم تا اینکه کمکم تصمیم گرفتم کار ثابتی داشته باشم.
کار اول؛ انگور فروشی
عموقربانعلی در ادامه از دورانی میگوید که سرایدار خانه فردی بوده و او برایش یک گاری دستی خریده و از او خواسته تا به میوهفروشی مشغول شود. تعریف میکند: آن موقع با چهار قران انگور خریدم و با گفتن جمله «انگور دارم» کارم را آغاز کردم. یادم میآید آن روز تا شب همه انگورهایم به فروش رفت و ۱۷ قران سود کردم. عموقربانعلی به این ترتیب چندسال میوهفروشی و بعد از آن بلورفروشی میکند. او در این مدت مقداری پول پسانداز میکند تا اینکه زمینی در شهناز قدیم میخرد و خانهای گلی میسازد.
آن موقع با چهار قران انگور خریدم و با گفتن جمله «انگور دارم» کارم را آغاز کردم
در محله نگهبانی میدادیم
او که حالا غباری از اندوه بر چهرهاش نشسته، یادی از هممحلهایهایش میکند که سالهای سال را با هم گذراندند، اما حالا از آنها تنها نامی در بین قدیمیها باقی مانده است. خندهای روی لبانش پدیدار میشود و میگوید: سال ۱۳۵۰ بود که کم کم زمزمههای انقلاب به گوش میرسید. آن زمان من و دوستانم به نوبت هر دو ساعت در محله نگهبانی میدادیم تا افراد سودجو و سارقان آسیبی به منازل نرسانند چرا که آن زمان بیشتر خانهها در حال ساخت بودند و در و پنجره نداشتند.
*این گزارش یکشنبه، ۲۶ شهریور ۹۱ در شماره ۲۱ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

