روایت محمد حسامی از مقاومت طلبهها در برابر سوختن قرآن
همزمان با انقلاب اسلامی بهعنوان طلبه در مدرسه علمیه نواب که آن زمان یکی از کانونهای رهبران انقلاب مشهد بود، مشغول به تحصیل شد. حجتالاسلاموالمسلمین محمد حسامی، ساکن محله آیتالله عبادی، درمیان خاطرات مختلف مربوط به انقلاب، خاطرهای را که بهنوعی تداعیگر روزهای اخیر اغتشاشات و بیحرمتی به مساجد و اماکن مذهبی است، برایمان بیان میکند.
طلبهای از بهشهر مازندران
محمد حسامی که در شهرستان بهشهر استان مازندران متولد و بزرگ شده است، از کودکی به امور دینی و مذهبی علاقه زیادی داشت و با موافقت خانواده بهعنوان طلبه علوم دینی به مشهد آمد.
خودش تعریف میکند: بیشتر روحانیون و امامان جماعت مسجد محلمان انسانهای سادهزیست، بااخلاص و معتقدی بودند؛ به همین دلیل شیفته و مجذوب لباس روحانیت بودم. از طرف دیگر، چون در خانوادهای معتقد و مذهبی به دنیا آمده بودم، خانواده نیز خیلی دوست داشتند یکی از فرزندان خود را در لباس روحانیت ببینند. به همین دلیل بهسمت علوم دینی گرایش پیدا کردم و بعد از گذراندن دورهای کوتاه در شهرم، سال ۱۳۵۶ برای تکمیل دوران طلبگی به مشهد آمدم و در مدرسه علمیه نواب ساکن شدم.
فرمانده گفت هر چه آتش توی مملکت بلند میشود، از دست شما آخوندهاست. وای به حالتان اگر یک اعلامیه، نوار یا عکس پیدا کنم
محمد هفدهساله در همان بدو ورود به مدرسه نواب ازطریق استادان حوزه با جریان انقلاب و قیام امامخمینی (ره) آشنا شد؛ «یکی از روحانیون مبارزی که گاهی برای مباحث مذهبی و دینی به مدرسه نواب میآمد، آیت الله خامنهای بودند.
ایشان با شور وحرارت زیادی درباره امامخمینی (ره)، برقراری حکومت اسلامی و نقش مدارس دینی و طلاب در برپایی این حکومت صحبت میکردند. بهعنوان یک طلبه، شیفته سخنان ایشان شده بودم و در تظاهرات انقلابیون همراه میشدم و به پخش اعلامیههای حضرت امامخمینی (ره) بین جمعیت راهپیمایان میپرداختم.»
یورش ساواکیها به مدرسه
با افزایش موج اعتراضات مردمی و بیشتر شدن تعداد راهپیماییها مأموران ساواک به مراکز دینی و انقلابی وابسته به رهبران انقلاب مشهد یورش میبرند و یکی از این مراکز، مدرسه نواب بوده است.
حسامی که از شاهدان این واقعه بوده است، میگوید: ساعت ۱۰ صبح بود که تعدادی از نیروهای مسلح رژیم با زور وارد مدرسه شدند. به دستور فرماندهشان که مردی عصبانی بود، به داخل کلاسها و اتاقها ریختند. یکی از مسئولان مدرسه پیش او رفت و گفت «جناب سروان! اینجا یک مدرسه دینی است و ما به انقلاب کاری نداریم.» فرمانده که با شنیدن این سخنان عصبانیتر شده بود، او را هل داد و بعد از گفتن چند فحش گفت «هر چه آتش توی این مملکت بلند میشود، از دست شما آخوندهاست. وای به حالتان اگر یک اعلامیه، نوار یا عکس پیدا کنم.»
بعد از گذشت یک ساعت از این ماجرا کوهی از کتابهای مذهبی و درسی وسط حیاط جمع شده بود، اما مأموران چیزی پیدا نکردند. باوجود این یکی از مأمورها میخواست کتابها و قرآنها را آتش بزند.
این روحانی مبارز میگوید: با دیدن این حرکت همه طلبهها جلو رفتند و بین کتابها و نیروهای ساواکی قرار گرفتند. هرلحظه امکان درگیری وجود داشت. فرمانده که معلوم بود کمی اعتقادات مذهبی در وجودش باقی مانده، مخالفت کرد و با نیروهایش بیرون رفت. به نظرم شرمش آمد که در یک مدرسه مذهبی، کتابهای دینی و قرآن را آتش بزند.
* این گزارش شنبه ۱۱ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۴ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.
