کد خبر: ۱۳۹۹۱
۰۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
آرایشگر قدیمی محله کوی پلیس روزی ۲۰ تا کله می‌زند

آرایشگر قدیمی محله کوی پلیس روزی ۲۰ تا کله می‌زند

محمدرضا ن‍ژادی‌پور می‌گوید: سال ۴۷ اول شهریور و نزدیک شروع مدارس بود، خدا شاهد است همان روز اول افتتاح مغازه، نزدیک به ۲۰ بچه آمدند و مغازه را مو برداشته بود!

این‌بار با رضایت کامل به آرایشگاه می‌رفتم. دیگر خبری از دعوا و کتک نبود. خودم با پا‌های خودم رفتم و نشستم به شنیدن صحبت‌هایش؛ نمی‌دانم چه سرّی است که بچه‌ها از سلمانی می‌ترسند. یعنی نمی‌دانم کجایش ترس داشت و خودم از چه چیزآرایشگاه می‌ترسیدم! نزدیک مهرماه که می‌شد با هزار بدبختی می‌بردنم داخل آرایشگاه و گریه‌ای بود که از ته دلم می‌رفت آسمان. آرایشگر من را روی تخته‌ای که روی صندلی بود می‌گذاشت تا قدم به آینه برسد. همین‌طور که گریه می‌کردم، او موهایم را از ته با شماره صفر کوتاه می‌کرد. دهانم از اینکه همان جا روی صندلی گریه می‌کردم پر از مو می‌شد و حمام را هم با چشمان پف کرده می‌رفتم.

تا آخر شب حدود ۳۰ تا تک‌تومنی کار می‌کردم

نشسته بود روی صندلی‌های قدیمی آرایشگاهش و خودش را اول صبحی داخل آینه برانداز می‌کرد. خوش و بشی با هم کردیم و من هم روبه‌روی همان آینه‌ها نشستم کنارش. از اسم مغازه‌اش شروع کردم که اولش خیال کردم اسم فامیلی خودش است، اما او جریان انتخاب اسم مغازه‌اش را این‌طور تعریف کرد: بانام «رضایی» کار می‌کردیم ولی چهار تا مغازه به همین نام در محله وجود داشت و اختلاف به وجود آمد که چه کسی باید رضایی باشد بعد تصمیم گرفته شد اولین مغازه‌ای که با همین اسم شروع کرده، رضایی باشد، ما هم قبول کردیم؛ خیلی برایم مهم نبود که چه اسمی باشد.

کاسب قدیمی  محله کوی پلیس مشهد  می‌گوید: یک روز یکی از بزرگان همین محله آمد به مغازه در حالی که داشت نوشابه می‌خورد! نوشابه به تهش که رسید، یک اسم انتخاب کرد و گفت بگذار شادکام! من هم قبول کردم و تا الان با همین نام فعالیت می‌کنم. روش بدی هم نیست برای اسم انتخاب کردن! جایتان خالی کلی با هم به این مسئله خندیدیم.

یک روز یکی از بزرگان محله آمد، او یک اسم انتخاب کرد و گفت بگذار شادکام! من هم قبول کردم و تا الان با همین نام فعالیت می‌کنم

محمدرضا نژادی‌پور از سال ورودش به مشهد و حال وهوای آن موقع می‌گوید: در آن مکان که الان شهرداری منطقه ۷ قرار دارد، بیابان بود و تازه داشتند کوی پلیس را آنجا می‌ساختند. من همین‌جا مغازه را خریدم. دوستانم به من می‌گفتند اینجا سوت و کور است و کسی برای اصلاح نمی‌آید.

ولی من می‌گفتم که روزی ما دست خداوند است و خودش آدمیزاد برای اصلاح می‌فرستد! او ادامه می‌دهد: سال ۴۷ اول شهریور و نزدیک شروع مدارس بود، خدا شاهد است همان روز اول افتتاح مغازه، نزدیک به ۲۰ بچه آمدند و مغازه را مو برداشته بود! من تا آخر شب حدود ۳۰ تا تک‌تومنی کار کردم.

محمدرضا نژادی‌پور با افتخار می‌گوید هشت بچه دارد که همه آنها رفته‌اند سر خانه و زندگی‌شان. او از کار کردن یکی از بچه‌هایش در مغازه این چنین می‌گوید: این محمود آقای ما اولش عکاس بود ولی وقتی دید که من دست تنها هستم گفت می‌خواهم کنار تو باشم تا عاقبت‌به‌خیر شوم. شاید یکی از دلایلی که آقای نژادی‌پور این همه سرحال است، بودن پسرش در کنار اوست. همین که پسرت کنارت کار کند، قوت قلب به آدم می‌دهد.

 

روزی ۲۰ تا کله می‌زدم!

اصطلاحات رایج آرایشگران را خیلی دوست دارم. همه‌اش پر از ایهام است و باید کمی‌فکر کنی تا بفهمی‌قصه از چه قرار است. یعنی یک جور‌هایی واحد پول آرایشگران سر مشتریانشان است و نه خودشان! نژادی‌پور می‌گوید: در همین منطقه‌ای که دوستانم می‌گفتند هیچ‌کس به آنجا نمی‌آید، من روزی ۲۰ کله می‌زدم و تا خود شب کار می‌کردم؛ طوری شده بود کف مغازه را از مو‌هایی که ریخته شده بود، نمی‌شد دید.

 

روزگاری کله رزمنده‌ها را می‌زدم!

خاطرات جالبش از زمان جنگ و اینکه آنجا هم همین کار را ادامه‌ می‌داده، خیلی برایم شنیدنی است: اولش رفتم در یکی از همین پایگاه‌های بسیج ثبت‌نام کردم و بعد از مدتی به جبهه اعزام شدم. آنجا که رفتم، گفتند چه کاری بلدی انجام دهی؟ من هم گفتم کله می‌زنم! (خیلی با هیجان اینها برایم تعریف می‌کند) خلاصه من هم رفتم کنار یکی از اتاق‌های فرماندهی و شروع کردم به کله زدن! حدود یک ماهی کارم همین بود. او ادامه می‌دهد: راستش برای این کار نرفته بودم آنجا؛ دوست داشتم مثل بقیه بجنگم. بعد از چند وقت این اتفاق افتاد و من هم به رزمنده‌ها پیوستم.

 

وسواس؛ یک آفت بزرگ

ن‍ژادی‌پور خاطره جالبی درباره وسواس یک مشتری موقع اصلاح موهایش تعریف می‌کند که شنیدنی است: یک‌بار یکی از جوان‌های مثلا خوش‌تیپ آمده بود مغازه و من هم طبق معمول کارم را شروع کردم. کمی‌گذشت و دیدم هی سرش را چپ و راست می‌کند و ایراد می‌گیرد که اینجا را بزن، چرا این‌ور کوتاه است، چرا بلند است. خلاصه من هم چند دقیقه‌ای تحملش کردم. هنگام کار یکی از سرهنگ‌های درشت‌هیکل و اسم و رسم‌دار که اتفاقا مشتری خودم بود، وارد مغازه شد و نشست تا نوبتش شود. سرهنگ وقتی دید این جوان این‌قدر بهانه می‌گیرد، بلند شد با عصبانیت گفت: موهایش را نمره چهار بزن ببینم چی می‌خواد بگه؟ (صدای سرهنگ را هم درمی‌آورد!) جوان از ترس سرهنگ بلند شد و پولش را حساب کرد و رفت!

چه فرقی می‌کند که چه کاری را انجام می‌دهیم، در هر کاری اگر کمی‌انرژی به خرج دهیم و فکر‌های خوب بکنیم، دیگر آن افسردگی‌ها و ناملایماتی که هر روز از این و آن می‌شنویم، سراغمان نمی‌آید. حالا چه سلمانی باشد چه کندن جای قبر، باقی‌اش خودش درست می‌شود.

 

*این گزارش سه شنبه، ۲۱ شهریور ۹۱ در شماره ۲۱ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44