بزرگترین تفریح زندگی ممدشیخ، کار است
«در پانزدهسالگی، کارگاه تولیدی داشتم و هجدهنفر برایم کار میکردند.» شگفتانهای که کاسب خوشنام محله خیرآباد از آن میگوید، گوشهای از سختکوشیهای ناتمام اوست که در گفتوگویی یکساعته، برایش جز عشق به فعالیت مفید و لذتبردن از کار، دلیلی پیدا نمیکنیم. جوهره کار، آنقدر در محمد محمدی پررنگ است که سربالاییهای نفسگیر زندگی، مثل ورشکستگی و آسیب نخاعی نیز نتوانسته است از امید و انگیزهاش برای ادامه تلاش، کم کند.
خستگی معنا نداشت
کسبه خیابان شیخصدوق، صاحب این مغازه را بهخوبی میشناسند؛ برای همین وقتی به کارشان گرهی میافتد، یکراست میآیند به پرده فروشی سجاد. میدانند چراغ این مغازه، از حوالی۸ صبح روشن میشود و تا پاسی از شب به روی مشتریان و همسایگان باز است. محمدی که بهواسطه علاقه و تحصیلات مقدماتیاش در دروس حوزوی، میان اهالی به «ممدشیخ» معروف است، میگوید که خستگی از کار، برایش معنا ندارد؛ زودتر از شاگردهایش سرکار میآید و کرکره مغازه را میدهد بالا.
او که زاده محله ایثار است، کودکی را بدون حسرت و تنها با کارکردن به یاد میآورد و نه با جستوخیزهای کودکانه در کوچههای محله. در اشتغال خودخواسته او، رد پایی از اجبار والدین یا مشکل مالی خانواده به چشم نمیخورد؛ «پدرم بنّا بود و از پس مخارج زندگی برمیآمد. از نظر مالی متوسط بودیم، شبیه بیشتر مردم. ما یازده خواهر و برادر بودیم، مثل یک تیم فوتبال و من پسر ارشد بودم.»
مدیر دوازدهساله!
نخستینبار، کارکردن را در هفتسالگی تجربه کرد، وقتی صبحها با پدر به بنّایی میرفت. شیرینی این همراهی، محمد را با آن قامت کوتاه و جثه ظریف، به ادامه کار، ترغیب کرد. مدتی در مغازه لوازم یدکی خودرو مشغول بود و در نهسالگی، بهصورت جدی، وارد بازار کار شد؛ «یکی از آشنایان، خیاط بود و برای تولیدیها، کار میکرد.
گفته بود نیروی کار میخواهد. داوطلب شدم. سال۶۷، من دانشآموز پایه سوم دبستان شهید مطهری در خیابان المهدی (عج) بودم. صبحها میرفتم سرکار و عصرها خیاطی میکردم. بند دستمزدش نبودم و از کار لذت میبردم. جوری که غایب همیشگی بازیهای دستهجمعی توی کوچهمان بودم و بچه محلها من را زیاد نمیشناختند.»
کار برای محمد، آنقدر مهم بود که کلاس پنجم را مدرسه نرفت. بهصورت متفرقه امتحان داد و قبول شد. بعد هم مدرسهرفتن را برای همیشه کنار گذاشت و چندصباحی به همراه رفقا، به صورت آزاد، به مطالعه دروس حوزوی پرداخت.
او ادامه میدهد: سه سال، در همان کارگاه خیاطی کار کردم. صاحبکارم که خواست کارگاه را تعطیل کند با پساندازم و کمک پدر، میزها و دو تا چرخ سردوز و راستهدوزِ صاحبکارم را خریدم. با یک چرخ خیاطی که داشتم، شد سه تا. همه را گذاشتم در یک طبقه از خانه پدری و در دوازدهسالگی، برای خودم کارگاه زدم.
سه چرخ خیاطی را گذاشتم در یک طبقه از خانه پدری و در دوازدهسالگی، برای خودم کارگاه زدم
جدی بودن در کنار رفاقتها
محمد، با پشتکار، پلههای مدیریت را زودتر از آنچه طبیعت کار بود، بالا میرفت؛ «پانزدهساله بودم که صاحبکار سابقم، آمد پیش من و تصمیم گرفتیم، کار را توسعه بدهیم. تعداد چرخها را اضافه کردم و رساندم به هجدهتا. نیرو جذب کردم از مشهد و جاهای دیگر مثل کاشمر و بیرجند. تولید پیراهن مردانه و کاپشن را با قدرت شروع کردیم. با اینکه از همکارانم کوچکتر بودم، در عین رفاقت، آنقدر در کار جدی بودم که همگی حرفشنوی داشتند.»
با لبخند اضافه میکند: همکاران قدیمیام میگویند وقتی سفارش، خراب میشد و اعصابت به هم میریخت، تا دو ساعت کسی توی کارگاه، جرئت حرفزدن نداشت. همه فقط کار میکردند و قیژقیژ چرخها، تنها صدایی بود که شنیده میشد.

نقطه، سرخط
سال۸۰، تصمیم گرفت رسته فعالیتش را به پردهفروشی تغییر دهد. یک دهه فعالیت در این زمینه، محمد را تا سال۸۹، به اعتبار قابلقبولی بهویژه در محله خیرآباد رساند، اما اعتماد نابجا به فردی که در ظاهر، شریک بود و درواقع، کلاهبردار، محمد را از نظر مالی به نقطه صفر برگرداند؛ «تمام پسانداز و سرمایهام رفت. حتی بهاندازه یکهزارتومانی، توی جیبم پول نبود.
شاید باورتان نشود، اما با وجود داشتن رفقای وکیل، علیه شریک سابقم، یک خط عریضه هم ننوشتم. ترجیح دادم به جای اینکه درگیر دادگاه و اعصابخردی شکایت بشوم، انرژیام را بگذارم روی کار.»
تمام پسانداز و سرمایهام رفت. حتی بهاندازه یکهزارتومانی، توی جیبم پول نبود؛ ترجیح دادم انرژیام را بگذارم روی کار
او اضافه میکند: در کارگاه یکی از دوستانم که زمانی شاگرد خودم بود، پشت چرخ نشستم و یک ماه کار کردم، بدون ذرهای احساس کسر شأن. موتور دربوداغان رفیقم را تعمیر کردم و شد، وسیله زیرپایم. با وام و اینطور چیزها، ۶ میلیونتومان جور کردم و در همین خیابان شیخ صدوق، مغازه پردهفروشی باز کردم.
تجربه محمد بهاضافه آنچه لطف بیحساب خدا، تعبیر میکند باعث شد در ششماه، آنقدر فروش داشته باشد که نوروز سال ۹۰ همه قفسههایش، خالی از طاقههای پرده شود و همگی فروش برود.
نه به ناامیدی
زندگی داشت به روال عادی برمیگشت که درست یک سال بعد، سانحه سقوط از درخت در جریان یک تفریح خانوادگی، محمد را به پرتگاه مرگ، سوق داد. وضعیت جسمیاش آنقدر وخیم بود که حاذقترین متخصصان، حاضر به انجام جراحی بیفایده روی سیستم عصبی او نبودند، اما ازآنجاکه محمد و اطرافیانش، حاضر به تسلیم نبودند، هزینهها و ریسک صددرصدی جراحی را پذیرفتند؛ «سه ماه طول کشید تا من از یک تکه گوشت بیحرکت روی تخت، به آدمی تبدیل شوم که میتوانست با عصا راه برود. وقتی برای معاینه، نزد پزشک جراحم رفتم، ناباورانه جلو پایم بلند شد و گفت: معجزه شده است.»
کاسب خیراندیش محله خیرآباد، دعای خیر اطرافیان، نه گفتن به ناامیدی و تلاش فوقالعاده برای سرپا شدن و دوباره کارکردن را عامل بازگشت به زندگی عنوان میکند؛ «بخشی از عوارض، هنوز همراهم است، اما ذهنم را درگیر قضیه نمیکنم. حتی آن زمانی که با واکر و عصا راه میرفتم، میآمدم سرکار، پشت چرخ مینشستم و برشکاری میکردم.»
شیرینی گرهگشایی
محمد، آسوده زندگی میکند و راحت میبخشد. این آرامش و سهلگیری باعث شده است پنج همکارش در مغازه و کسبهای که سالهاست او را میشناسند، مشکلاتشان را به امید بازشدن، با او در میان بگذارند؛ خواه مالی باشد، خواه از جنس اختلافات خانوادگی. میگوید که با وجود عشق به کار، اولویت نخستش را رفاه خانواده و گرهگشایی از دیگران میداند؛ بهطوریکه با رکود بازار و دغدغههای روزمره، اگر از او کمکی به حال کسی ساخته باشد، با جان و دل انجام میدهد.
* این گزارش یکشنبه ۵ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۹ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.
