خیابان پرورش۲۵ پس از جمعه سیاه به نام شهید انیس خوشقدم شد
جمعه هفدهم شهریور سال ۵۷، زن جوان میهمان داشت؛ میهمانانی از خطه شمال که برای زیارت به مشهد آمده بودند. آن روزها اوج تحرکات مردمی علیه رژیم پهلوی بود. او و همسرش تصمیم گرفتند قبل از غروب آفتاب و شروع حکومت نظامی، میهمانان خود را برای زیارت به حرم ببرند، اما در مسیر برگشت از حرم امامرضا (ع) در فلکه آب میان موج تظاهراتکنندگان، گرفتار شدند.
فریاد «مرگ بر شاه» فضا را پر کرده بود. درمیان هیاهوی مردم، صدایی از بلندگو از مردم خواست پراکنده شوند. چند لحظه بعد، اصابت تیری در پای زن جوان، او را زمینگیر کرد. آن روز شدت ازدحام مانع رساندن انیسخانم به بیمارستان شد و او قبل از رسیدن به مرکزی درمانی از شدت خونریزی به شهادت رسید.
انیس خوشقدمحسنکیاده که آن زمان فقط ۲۴ سال داشت، برای همیشه همسر و چهار فرزندش را تنها گذاشت. او رفت تا نامش در فهرست شهدای جمعه سیاه قرار گیرد و امروز اسمش زینتبخش کوچه پرورش۲۵ در محله دانشجو باشد.
پدر آمد، اما بیهمراه
زن و شوهر اصالتا شمالی بودند. انیسخانم و بچههایش بهواسطه شغل نظامی همسرش، شهیدیدالله حقانی، به مشهد آمده بودند و کسی را اینجا نداشتند. معصومهخانم، دختر بزرگ شهید که در زمان شهادت مادر فقط چهاردهسال داشت، تعریف میکند: پدر و مادرم به همراه دخترعمه پدرم و همسرش آن روز راهی حرم شدند. آنها دیر کرده بودند. ساعت۸ شب شروع حکومت نظامی بود.
ساعت که به ۷ رسید، کمکم دلشوره به دل ما بچهها افتاد. در هولوولای دیرکردن بزرگترها و شروع حکومت نظامی بودیم که در خانه را زدند. پدرم بود. تنها و بیهمراه و با چادر پرخون و سوراخشده مادرمان در چهارچوب در ایستاده بود.
قرعه شهادت به نام مادرمان افتاده بود
رقیهخانم، دختر کوچک شهید که در زمان شهادت مادر، ۱۰سال داشت، در ادامه صحبتهای خواهر بزرگتر میگوید: آن روز دخترعمه پدرم و فرزندش هم مجروح شده بودند، اما مادرمان به خاطر شدت جراحات و دیر رسیدن به بیمارستان شهید شد.
مادرم زن باخدایی بود. همیشه وقتی به مسجد محله میرفت، ما سهخواهر را با خودش میبرد
با آنکه در زمان شهادت مادر سن و سالی نداشت، از ایمان او خوب یادش هست؛ زنی محجبه که دخترانش را به داشتن پوشش چادر و خواندن نماز اول وقت تشویق میکرد. رقیهخانم تعریف میکند: مادرم زن باخدایی بود. همیشه وقتی به مسجد محله میرفت، ما سهخواهر را با خودش میبرد. از خانواده ششنفره ما با رفتن مادرم، بهمعنای واقعی یتیم شد. بعد مادرمان دیگر خانه رنگ شادی نگرفت.
رقیهخانم که آن زمان کلاس چهارم بود، از اولین ماه مهری میگوید که او و خواهرانش تنها و بیمادر راهی مدرسه شدند. روزی که خواهران در سکوت به مدرسه رفتند، درحالیکه اندوهی بزرگ در دلشان بود.
دختر بزرگ شهید میگوید: پدرمان ارتشی بود. با رفتن مادر، وقتی پدر به مأموریت میرفت، تنهایی را بیشتر احساس میکردیم، اما باز هم دلخوش به حضور گرم پدر بودیم. این دلخوشی زیاد طول نکشید و کمتر از دو سال بعد از شهادت مادر، پدرمان هم در جبهههای دفاع مقدس شهید شد.
اگرچه شهدای جنگ تحمیلی در قطعه شهدای بهشترضا (ع) به خاک سپرده میشدند، به درخواست فرزندان شهید، یدالله حقانی حسنکیاده در خواجهربیع، در کنار همسرش و دیگر شهدای انقلاب آرام گرفت.
* این گزارش پنجشنبه ۹ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۲۷ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.
