کد خبر: ۹۵۵۳
۱۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۶:۳۰
هرچه گشتیم نتوانستیم جنازه برادرم را پیدا کنیم

هرچه گشتیم نتوانستیم جنازه برادرم را پیدا کنیم

حسن محمودآبادی که برادرش در چهارده سالگی شهید شد می‌گوید: مردم حرف‌های زیادی درباره شهدای حادثه دی خونین مشهد می‌زدند. یکی می‌گفت: برای اینکه این عمال پلید شاه، رد پای جنایت‌های خود را پاک کنند، جسد آنها را در چاه‌های حاشیه شهر انداخته و رویشان خاک ریخته‌اند.

انگار اهمیت‌دادن به سرنوشت کشورشان، ریشه در باور‌های خانوادگی دارد. برادرش در نوجوانی به این سبب که سکوت را در برابر ستم رژیم پهلوی جایز ندانسته، آسمانی شده است و خودش هم در دوران جنگ تحمیلی راهی جبهه شده و با ترکش‌های یادگاری در تن به خانه برگشته است.

اما حسن محمودآبادی، جانباز پنجاه‌وشش‌ساله محله خواجه ربیع، در این گفتگو بیشتر از خاطراتش، از برادری می‌گوید که در چهارده‌سالگی، می‌شود شانزدهمین شهید انقلاب اسلامی ایران؛ خاطراتی که در آستانه فرارسیدن سالروز پیروزی انقلاب، مناسبت هم دارد.

 

همیشه کوتاه می‌آمد

من برادر وسطی بودم که با هر یک از دو برادر بزرگ‌تر و کوچک‌ترم سه‌سال فاصله سنی داشتم. از بین ما سه نفر، حسین خیلی آرام و مظلوم بود. باوجود اینکه از همه کوچک‌تر بود و بیشتر توجه پدر و مادرم -خدابیامرزدشان- معطوف به او بود، از این همه محبت سوءاستفاده نمی‌کرد.

عصای دست پدر و مادر بود و هر کاری به او می‌گفتیم فقط «چشم» می‌گفت. نظرم این است اشخاصی که در راه اعتقاداتشان جان خود را از دست داده‌اند، با دیگران از بسیاری جهات فرق داشته‌اند. این موضوع را بعینه در حسین می‌دیدم. خیلی حزب‌اللهی بود. این ویژگی او از کودکی بود. البته ناگفته نماند با همه این حرف‌ها بگومگو‌های کودکانه‌مان را هم داشتیم، اما او خیلی زود کوتاه می‌آمد. مادرم هم همیشه از او جانب‌داری می‌کرد.

 

دورادور حواسم به حسین بود

حسین، پسر زبر و زرنگی بود. او برای کمک به تامین هزینه‌های زندگی بعداز گرفتن مدرک سیکل، درس را رها کرد. برادرم از صبح تا ساعت ۴ عصر مشغول کار در کابینت‌سازی بود، اما از‌آنجا‌که به آموختن زبان انگلیسی علاقه‌مند بود، عصر‌ها با دوستش کلاس زبان می‌رفت.

درس‌خواندن را خیلی دوست داشت. این برهه از زندگی ما با اوج فساد و ظلم رژیم ستم‌شاهی هم‌زمان شده بود. مردم هم ظلم و خفقان و فساد را نمی‌توانستند ببینند. اصلا قانون طبیعت است که ظلم و ستم پایدار نمی‌ماند. سرانجام مردم به‌خاطر شرایط بد حاکم‌شده اعتراض خود را نشان دادند.

حسین هم با اینکه سنش کمتر از ما بود گاهی خودش در فاصله همین کار کابینت سازی و کلاس زبان، در تجمعات اعتراضی مردمی شرکت می‌کرد. من هم جداگانه خودم در راهپیمایی حضور پیدا می‌کردم؛ پاتوق تجمعات انقلابی‌ها میدان شهدا و چهارراه شهدای کنونی بود. دورادور حواسم به حسین و کارهایش بود؛ چون می‌دانستم اگر اتفاقی برای او بیفتد، مادرم دق می‌کند. وابستگی عجیبی به حسین داشت. آخر هم آنچه نباید، اتفاق افتاد.

 

در کمال سنگدلی!

نهم و دهم دی‌۵۷ برگ خونینی از تاریخ مشهد رقم خورد؛ روز‌هایی که نیرو‌های رژیم پهلوی امثال برادرم را به خاک و خون کشیدند. آن روز‌ها را مگر فقط مرگ از خاطرم ببرد. عصر نهم دی‌ماه حکومت نظامی اعلام کرده بودند.

من درکنار پدر و مادر بودم. حسین از سر کار برگشت و گفت می‌خواهد کلاس زبان برود. اصلا فکرش را نمی‌کردیم او بخواهد در آن شلوغی بزند به دل حادثه. او با دوستش به میدان شهدا رفته بود و ما هم از همه جا بی‌خبر بودیم. عمال شاه هم به کوچک و بزرگ و پیر و جوان رحم نکردند.

بعد‌ها شنیدم که سرهنگی که مردم بی‌دفاع را به رگبار گلوله بسته بود، ابتدا دستور شلیک و کشتار مردم را می‌دهد، اما تیربارچی از دستور مافوق سر‌پیچی می‌کند. سرهنگ در دم و دربرابر چشم مردم، او را می‌کشد و خودش پشت تیربار می‌نشیند و همه مردم را از یک کنار به گلوله می‌بندد.

رژیم می‌خواست با این کار‌ها در دل مردم رعب و وحشت ایجاد کند تا دیگر کسی به فکر راهپیمایی نیفتد، اما حکومت شاه نمی‌دانست همین کار‌ها سبب سرنگونی‌اش می‌شود. در‌هر‌صورت گلوله‌های این ناجوانمردان، حسین و دوستش را هم که کتاب زیر بغل داشتند، بی‌نصیب نگذاشت.

نگران و دلواپس بودیم. ساعتی بعد، مردی از جانب آیت‌الله شیرازی به خانه ما آمد و بدون مقدمه گفت: حسین شهید شده است

 

خبر بی‌مقدمه...

برای ما از برادرم فقط یک جفت کفش خونین و کتاب‌های درسی‌اش را که آنها هم از خونش رنگی شده بود، آوردند. این هم داستان خودش را دارد. عصر همان روز از همسایه‌ها شنیدیم که حسین هم در میدان شهدا بوده و گلوله خورده است. اما منابعی مانند دفتر علما به‌صورت رسمی این موضوع را به ما خبر ندادند.

نگران و دلواپس بودیم. خودم به چند‌نفری که می‌شناختم، سر زدم؛ شاید بتوانم خبری از او پیدا کنم. ساعتی بعد، مردی از جانب آیت‌ا... سید‌عبدا... شیرازی به خانه ما آمد و بدون مقدمه گفت: حسین شهید شده است. دنیا روی سرمان خراب شد. تعجب کردم که بین آن همه جمعیت چطور فقط برادرم و دوستش در این زمان کم شناسایی شده‌اند.

نماینده آیت‌ا... شیرازی گفت: پس‌از اینکه به آن دو، چند گلوله اصابت می‌کند، کاسبی این صحنه را می‌بیند و با کمک مردم، آنها را به داخل مغازه‌اش می‌کشاند تا پیکر نیمه‌جانشان به دست آن از‌خدا‌بی‌خبر‌ها نیفتد. بعد هم کرکره مغازه را پایین می‌کشد. همان کاسب فوری نام و نشان دو نوجوان مجروح انقلابی را از روی دفتر و کتابی که همراهشان بوده، یادداشت می‌کند و برادرم و دوستش همان‌جا در خواروبار‌فروشی شهید می‌شوند.

در ادامه، دست‌نشانده‌های شاه به داخل مغازه حمله می‌کنند و دو جنازه غرق در خون را کشان‌کشان با خود می‌برند. فقط کفش‌ها و کتاب‌های خونین حسن در مغازه جا می‌ماند. صاحب مغازه فوری خودش را به دفتر آیت‌ا... شیرازی می‌رساند و ماوقع را شرح و کتاب و دفتر و کفش‌های حسین را به آنها تحویل می‌دهد.

 

از داغش، کمر مادر خمیده شد

شهادت حسین غریبانه و مظلوم بود؛ شبیه ویژگی اخلاقی‌اش. از آن روز به بعد کار من و مادرم این بود که در کوچه و خیابان و هرجا که فکر می‌کردیم، راه می‌افتادیم تا دست‌کم جنازه‌اش را پیدا کنیم. یکی‌دو سال اول هر روز به دفتر آیت‌ا... شیرازی می‌رفتیم، اما انگار جنازه آب شده و رفته بود داخل زمین.

مردم حرف‌های زیادی درباره شهدای آن حادثه می‌زدند. یکی می‌گفت: برای اینکه این عمال پلید شاه، رد پای جنایت‌های خود را پاک کنند، جسد آنها را در چاه‌های حاشیه شهر انداخته و رویشان خاک ریخته‌اند. حتی یک بار خبر دادند که در چاهی، حوالی شاندیز تعدادی جسد پیدا شده است. کنکاش و جستجو که کردیم، متوجه شدیم جسد حسین میان آنها نبوده است. داغ حسین، کمر مادرم را خم کرد. او سه سال خون گریه می‌کرد و می‌ترسیدیم آخرش دق کند و بمیرد. خیلی مصیبت کشیدیم تا شاید ردی از برادرم پیدا کنیم، اما انگار آب شده و داخل زمین رفته بود. از او فقط آن کفش و کتاب و دفتر غرق در خونش برایمان مانده بود.

پس‌از اینکه به آن دو، چند گلوله اصابت می‌کند، کاسبی این صحنه را می‌بیند و آنها را به داخل مغازه‌اش می‌کشاند

 

 

شانزدهمین شهید انقلاب

حسین شانزدهمین شهید انقلاب در مشهد بود؛ موضوعی که ازطریق یکی از روزنامه‌های محلی مشهد در آن زمان متوجه شدم. انقلاب اسلامی که پیروز شد، نگذاشتند این ملت آب خوشی از گلویش پایین برود. جنگ هشت‌ساله را به ما تحمیل کردند. ازطرفی موعد سربازی من هم بود.

 ۱۶‌بهمن‌۱۳۵۹ به جبهه جنوب اعزام شدم. به انتخاب خودم راننده بولدوزر شدم. عملیات تمام شده بود و من هم در جاده اهواز و آبادان و خط مقدم، خاکریز می‌زدم. البته چند تا بولدوزر دیگر هم بودند که همه راننده‌های آنها، هدف گلوله دشمن قرار گرفتند. ترکش به سر و پای من اصابت کرد، اما چون کلاه سرم بود، ضرب گلوله را گرفت. بااین‌حال نشانه‌های آهنی ترکش‌ها در سر و پایم هست و این‌طور شد که ما از کاروان شهیدانی، چون برادرم حسین جاماندیم.

 

* این گزارش یکشنبه ۱۱ بهمن ماه ۱۳۹۴ در شماره ۱۸۷ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44