کد خبر: ۸۷۸۳
۱۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
پیکر شهید حیدری بعد از ۳۲ سال مفقودالاثری نزدیک پدر و مادرش پیدا شد

پیکر شهید حیدری بعد از ۳۲ سال مفقودالاثری نزدیک پدر و مادرش پیدا شد

شهید سعید حیدری ۳۲ سال تمام پیکرش به خانه برنگشت، تا اینکه عاقبت با آزمایش DNA مشخص شد او ۹ سال را در فاصله‌ای کمتر از ۵۰۰ متری پدر و مادرش بوده است.

میرپور| او یک تخریب‌چی بود، شهید «سعید حیدری» را می‌گوییم. تخریب‌چی یعنی کسی که باید راه عبور از میدان‌های مین را باز کند و موانع را در آب و خشکی بردارد، تخریب‌چی یعنی بدون سنگر رو در روی دشمن قرار گرفتن و خلاصه گرفتن جان در کف دست برای محافظت و کاهش تلفات هم‌رزمان. تخریب‌چی بودن یعنی داشتن دل شیر، یعنی فداکار بودن، یعنی ایثار، یعنی پیش مرگ هم‌سنگران شدن. سعید یک تخریب‌چی بود.

شاید کسی فکر نمی‌کرد که آن دست‌هایی که سیم‌های خاردار را برمی‌دارد، مین‌ها را خنثی می‌کند و تله‌ها انفجاری را از کار می‌اندازد، دستان یک هنرمند نقاش است، دست‌های پسری که تک فرزند خانواده‌ای بود که آنقدر تمکن مالی داشتند که به آسودگی زندگی را بگذراند. اما او دست از قلم مو و چشم از بوم و رنگ برداشت و جایش انبر و سرنیزه دست گرفت، و چشمش را به میدان‌های مین که دهان‌شان برای بلعیدن انسان باز بود، دوخت.

سعید حیدری شهید شد، اما پیکرش به خانه برنگشت، ۳۲ سال تمام. تا اینکه عاقبت با آزمایش DNA مشخص شد او ۹ سال را در فاصله‌ای کمتر از ۵۰۰ متری پدر و مادرش بوده است. به همین بهانه رزمندگان گردان تخریب لشکر پنج نصر، به دیدار خانواده این شهید هنرمند رفتند که مختصری از این دیدار و خاطره‌هایی که مطرح شد را با هم مرور می‌کنیم.      

 

شهدا آمدند، او نیامد

در ابتدای این مراسم عباس حیدری، پدر شهید گفت: سعید سال ۱۳۶۲ به جبهه رفت و چند روز پیش برگشت. سعید در عملیات خیبر به شهادت رسید، شهدا آمدند، ولی او نیامد.

وقتی خبر شهادت سعید را دادند، خیلی ناراحت شدم، چرا که او تک فرزند خانواده بود، اما شبی خواب دیدم سعید به خانه‌مان آمده است. سعید با همان قیافه هیاتی آمد و چند ثانیه‌ای پیشم ماند، ناگهان صدایی آمد، او پرواز کرد و رفت و دیگر اثری از او ندیدم. او دلش می‌خواست گمنام بماند، بعد از این خواب بود که من آرامش پیدا کردم.  

این پدر شهید تاکید کرد: او خوش تیپ و خوش لباس بود، و اصلا قیافه‌اش نشان نمی‌داد حزب اللهی دو آتشه باشد. من اصلا باورم نمی‌شد او به شهادت برسد. سعید رفت و راه خودش را از ما جدا کرد، او به دیدار معبودش شتافت و دیدار ما را تا قیامت طولانی کرد.  

پدر شهید حیدری در ادامه گفت: بار دوم که سعید را در خواب دیدم، در یک بیابان لم یزرع بود، عده‌ای دور او می‌چرخیدند و از آن جا فهمیدم که او دیگر برنمی‌گردد و این دو خواب برایم بسیار موثر و آرام بخش بود. دنیا بداند که خانواده شهدا بیدار هستند و ما اجازه نخواهیم داد کوچکترین اتفاقی برای این انقلاب و نظام بیفتد.       

 

سعید حیدری بعد از شهادت ۳۲ سال مفقودالاثر بود

 

آن شهید گمنام سعید من بود

سعید در اسفند ماه سال ۱۳۶۲ در حالی که ۲۲ سال داشت در عملیات خیبر به شهادت رسید، در جزیره مجنون. لحظه به شهادت رسیدنش را هم‌رزمانش می‌بینند، اما وضعیت آن طور نبود که بتوانند پیکرش را بازگردانند. سعید ماند و ماند تا سال‌ها یکی بعد از دیگری گذشت.

۹ سال پیش یک شهید گمنام را در پادگان دفن می‌کنند، آن شهید گمنام سعید من بود، اما ما نمی‌دانستیم

پدر و مادر مزاری برای او در قطعه شهدای بهشت رضا (ع) درست کردند، مزاری که جنازه‌ای در آن نبود، گوری که در واقع فقط میعادگاهی بود برای هق هق‌های غریبانه مادری که تنها فرزندش را از دست داده بود. سعید گمنام بود و ماند تا همین ۲۰ روز پیش (هفتم دی ماه) تا بالاخره کسی زنگ خانه‌شان را زد، مُشتلق بدهید، سعید پیدا شده است.  

اما نکته‌ای که قصه سعید و مادرش را متفاوت می‌کند شنیدنی است. صدیقه بابازاده، نام مادر است، می‌گوید: ما از سعید خبر نداشتیم، یک پلاک برای ما آورده بودند و یک مزار هم در بهشت رضا (ع) داشتیم که کسی در آن نبود. تا اینکه چند روز پیش آمدند و گفتند سعید همینجاست، پیدا شده است. روز بعدش ما را به سر مزار او بردند، باور کردنی نبود، سعید سال‌ها رو به روی خانه خودمان بود، در سپاه امام رضا (ع)، (پادگان شهید کاوه).  

او ادامه می‌دهد: ۹ سال پیش به درخواست این پادگان یک شهید گمنام را برای دفن به آن‌ها می‌دهند، آن شهید گمنام سعید من بود، اما ما نمی‌دانستیم. اما آزمایش‌های DNA عاقبت معلوم کرد که پسرم جایی بوده که کمتر از ۵۰۰ متر با خانه ما فاصله داشته است؛ پادگان شهید کاوه، آن دست بلوار، رو به روی خانه ما.     

 

دشمن بمباران شیمیایی کرد

 اما در بخش دیگر این گزارش به مرور خاطراتی از هم‌رزمان شهید حیدری می‌پردازیم. زمانیان، یکی از آنان است که گفت: عملیات خیبر یک عملیات گسترده، آبی خاکی و بسیار سخت و مشکل بود. ما حدود ساعت یک بامداد بود که به منطقه مورد نظر رسیدیم، باید در منطقه علی شرقی و علی غربی، عملیات می‌کردیم.

در این منطقه خانه‌هایی با حصیر ساخته شده بود، باید با بلم می‌رفتیم. نزدیک اتوبان بصره که رسیدیم، که قایق‌ها ما را پیاده کردند. قرار بود، بچه‌ها پل منطقه را تخریب کنند، تا عراقی‌ها نتوانند از آن استفاده کنند، اما عراقی‌ها زودتر رسیدند و بر پل مسلط شدند و دیگر اجازه تخریب آن را به ما ندادند.  

وی تاکید کرد: دستور عقب‌نشینی، ساعت سه صبح صادر شد. همه سوار قایق‌ها شدند و از آنجایی که بچه‌های تخریب معمولا آخرین نفراتی بودند که از منطقه باز می‌گشتند، منتظر شدیم تا بقیه نیرو‌ها رفتند. قایق ما که آخرین آن‌ها بود، یک لنج دوطبقه بود که بالای آن بچه‌ها و زیر آن را مهمات، مین‌ها و مواد منفجره پر کرده بود.

زمانیان همچنین گفت: هوا روشن شد و تا چشم مردمان منطقه به ما افتاد خوشحال شده و ابراز شادمانی کردند. ما به عقب آمدیم و مجددا ما را با هلی‌کوپتر به منطقه دپو بردند. چند روزی در آنجا بودیم، بعد فهمیدیم عراقی‌ها عقبه ما را بمباران شیمیایی کرده و پشت خط را حسابی کوبیدند.  

وی افزود: در همین اثنا، شهید مهدی میرزایی به سنگر تخریب آمد و گفت: «بلند شوید که عقبه را بمباران شیمیایی کرده‌اند و بچه‌ها در خط بدون غذا مانده‌اند. یک تریلی در اتوبان است که مال عراقی ها، و درون آن غذاست. بروید و آن را برای بچه‌ها بیاورید.»

وی تاکید کرد: با این که شب بود و هوا تاریک، اما با ۶-۷ نفر از بچه‌ها با تویوتا رفتیم. یک دفعه به ابتدای جاده اتوبان که رسیدیم یک دفعه شروع به تیراندازی کردند؛ تیراندازی خیلی شدید بود  و همگی از خودرو پیاده شده و در گوشه‌ای پناه گرفتیم.  

هم‌رزم شهید حیدری در ادامه گفت: در این جا راننده خودرو فداکاری کرد، او مسافتی طولانی را با سرعت، دنده عقب گرفت. مقداری رفت و عاقبت ما را سوار خودرو کرد، و ما به سنگرمان برگشتیم، اما از این واقعه چیزی به شهید میرزایی نگفتیم.

صبح که شد دیدیم عراقی‌ها به ابتدای منطقه خشکی آمده، و دیواره‌ای از تانک و تجهیزات را چیده‌اند. من به همراه آقای ملوندی، شهید حیدری و چند نفر دیگر رفتیم، تا با آرپی‌جی هفت، تانک‌ها را بزنیم. من آرپی‌جی زن بودم و بقیه کمکم بودند.  

وی تاکید کرد: عراقی‌ها موشک می‌فرستادند، ما از کنار جاده می‌رفتیم، به گونه‌ای که یک پایمان در آب بود. در همین اثنا بود که خمپاره‌ای فرود آمد و میان بچه‌ها خورد. من ترکش خوردم و موج انفجار چشمم را گرفت، سعید هم ترکش خورده بود و دستش را روی شکمش گذاشته بود. من و آقای ملوندی بالای سر شهید حیدری بودیم.   

 

سعید حیدری بعد از شهادت ۳۲ سال مفقودالاثر بود

 

سعید، مظلومانه به شهادت رسید 

زمانیان به یاد آورد: همه مجروح شده بودیم، اما جراحت من کمتر از بقیه بود. من با این وضعیت روی جاده جلوتر رفته و دو تا گلوله آرپی‌جی شلیک کردم. برگشتم و دیدم، سعید تمام احشا بدنش بیرون ریخته استریال از چند نقطه بدنش خون فوران می‌زند و فقط در اوج درد و ناراحتی، صدای یا زهرا (س)، یا حسین (ع) و یا مهدی (عج) از او شنیده می‌شد.  

وی افزود: حسین قریشی هم به شهادت رسید، همگی ترکش خورده بودیم، و با هر سختی و زحمتی که بود، خودمان را به عقب کشاندیم. قایق‌ها ما را به عقب آوردند، ولی شهدا در منطقه ماندند. به عقب که رسیدیم، دیدیم همه ماسک به صورت زده‌اند و خط به کلی عوض شده است. گویا جنگ چهره دیگری به خود گرفته بود.

وی تاکید کرد: من با سعید، از سال ۱۳۶۱ در قرارگاه مهندسی رزمی ایلام آشنا شدم. وقتی او را مشاهده کردم، یک چهره مظلوم و سبزه داشت و خوشتیپ هم بود. او لباس‌های سبز پلنگی می‌پوشید. آنقدر با ادب و با شخصیت بود، که من دوست داشتم یک سر سوزن از ادب و معرفت او را کسب می‌کردم. من همیشه به دنبال خانواده سعید بودم که ببینم چه دامان پاکی او را تربیت کرده است.     

 

معنویت در بین بچه‌ها موج می‌زد

مروی، یکی دیگر از همرزمان شهید حیدری نیز گفت: در تمام مدتی که در گردان تخریب بودم، کمتر پیش می‌آمد که بچه‌ها را در اوج آمادگی ببینم، قبل از عملیات خیبر، کسی از شرایط عملیات خبر نداشت و اصلا کسی نمی‌دانست عملیات آبی، خاکی است، فقط می‌دیدیم که حاج آقا آخوندی مسئول تخریب، بعد از نماز صبح همه را در یک مسافت طولانی می‌دواند.  

وی افزود: برای کسب آمادگی بیشتر برخی اوقات داخل کوله‌پشتی‌ها، سنگ می‌گذاشتند و برخی از افراد قویتر مثل آقای زمانیان بار‌های سنگین را حمل و نقل می‌کردند، بعضی وقت‌ها هم به بچه‌ها پشت پا می‌زدند که به روی زمین می‌افتادند و قصدشان از این کار بالا بردن آمادگی دفاعی بچه‌ها بود.

مروی خاطرنشان کرد: معنویت در قبل از عملیات آن قدر زیاد بود، که تقریبا همه بچه‌ها نماز شب می‌خواندند؛ و اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد آنان دارند نماز جماعت می‌خوانند.

در کنار پل فلزی، بچه‌ها چند قبر کنده بودند و شب‌ها به درون آن رفته و راز و نیاز و مناجات می‌کردند. یکی از آنان همین شهید سعید حیدری بود. اوج معنویت جنگ را من در این عملیات دیدم، بچه‌ها کم سن و سال، اما در اوج عبادت و عرفان بودند.  

وی افزود: عملیات آغاز شد، و ما به منطقه شط علی آمدیم. سعید با این که سنش از ما بیشتر بود، ولی گاهی برای‌مان چای می‌آورد، او در هنگام کار هم فوق‌العاده بود، در سلام کردن همیشه پیش دستی می‌کرد و اول از همه به دیگران سلام می‌کرد.  

وی تاکید کرد: یادم می‌آید، برای اولین بار در این عملیات سوار قایق شدم، قایق ظرفیت هشت نفر را داشت، ولی ما ۱۴ نفر سوار شدیم. قایق تا راه افتاد، به خاطر وزن زیادش ناگهان چپ کرد. همه قایق با تمامی سرنشینان به کف آب رفتیم. در یک لحظه نگاه کردم، دیدم با اسلحه و جیب خشاب و مهمات و... کف آب هستم.  

مروی ادامه می‌دهد: خیلی ترسیده بودم، شنا هم بلد نبودم و خلاصه با هر زحمتی بود، خودم را بالا کشیدم، بعد دیدم که شهید حیدری و سایر دوستان هم، به کف آب رفته‌اند، همگی بیرون آمدیم و ساعت ۱۱ صبح دوباره باحاج آقا آخوندی و شهید جابری و بقیه بچه‌ها رفتیم طرف عراقی‌ها، هرچه جلوتر رفتیم، دیدیم به خط مقدم نمی‌رسیم، دیگر شب شده بود.

عاقبت به منطقه مورد نظر رسیدیم، درگیری مختصر و کوچکی پیش آمد که عراقی‌ها فرار کردند و ما منطقه را گرفتیم. در آن درگیری آقای عسکری اسیر شد، ما به خودمان که آمدیم دیدیم در یکی از شهر‌های عراق هستیم، حتی تاکسی‌ها رفت و آمد می‌کردند و مردم عراق درون همین حصیر‌ها که دوستم گفت زندگی می‌کردند.  

وی یادآور شد: تا سه، چهار روز اول عملیات، عراقی‌ها اصلا باور نمی‌کردند که این منطقه با این آب‌راه طولانی را از دست داده‌اند. از نکات جالب دیگر اینکه به فرماندهان ما پول عراقی داده بودند که وقتی وارد شهر‌های عراق شدید، این وسایل و امکانات را بخرید. ما در طول جنگ اصلا چنین چیز‌هایی را ندیده بودیم.  

وی تاکید کرد: بچه‌ها روحیه عجیبی داشتند، روحیه شهادت طلبی، اوج معنویت در جنگ بود. حال و هوای بچه‌ها با آدم‌های دیگر فرق داشت. این‌ها را می‌شود از جایی فهمید که مثلا بچه‌ها  تجهیزات نداشتند، حتی اگر یک هلی‌کوپتر عراقی می‌آمد یک چهارلول نداشتند تا آن را بزنند، اما ترسی به دل راه نمی‌دادند. اینطور بگویم که خلبانان عراقی آن قدر نزدیک ما می‌آمدند که صورت‌شان را می‌دیدیم.

      

سعید حیدری بعد از شهادت ۳۲ سال مفقودالاثر بود

 

دعا کنید، خداوند مرا قبول کند

دکتر شادکام نیز طی سخنانی گفت: من شاگرد حاج آقا حیدری در قبل از انقلاب اسلامی بودم، و در مدرسه‌مان در خیابان راهنمایی از محضر این عزیز بزرگوار بهره می‌گرفتم. به لحاظ شرایط سنی، با سعید اختلاف سنی داشتم. من وقتی وارد تخریب شدم که حدود شش ماه از شهادت سعید می‌گذشت.

وی ادامه داد: فضای تخریب لشکر پنج نصر، فضای متنوعی بود و در آن جا از همه اقشار، رزمنده وجود داشت، از ورزشکار و طلبه و دانشجو گرفته تا افرادی که شغل آزاد داشتند. خلاصه همه قشری در گردان تخریب بودند، اما، چون با اخلاق بودند، حال و هوای یکدیگر را داشتند.

وی تاکید کرد: شهید سعید حیدری، با این که از محله احمدآباد بود و به لحاظ شرایط مالی، از تمکن خوبی برخوردار بود، اما بسیار با اخلاق و با عرفان بود. من بعد از شهادت سعید در خدمت شهید عاشوری بودم، او برایم از خصوصیات سعید گفت و این که او چه نیروی توانمندی بوده است.

شادکام همچنین گفت: شهید عاشوری برایم نقل کرد که روزی با جمعی از دوستان نشسته بودیم و صبحت شهادت و نحوه به شهادت رسیدن افراد شد. شهید حیدری پرسید دوست دارید چگونه به شهادت برسید، هرکسی نکته‌ای را مطرح کرد و نحوه شهادت خود را بیان کرد.

سعید سکوت کرد و در نهایت گفت، رفقا دعا کنید من به شهادت برسم، نحوه شهادتم خیلی مهم نیست. دعا کنید خداوند مرا قبول کند، این که چگونه به شهادت برسم، دست و پا داشته باشم یا نه، خیلی برایم مهم نیست. اصل شهادت است، هر طور بود دیگر برایم ملاک نیست. او به اوج عبادت و عرفان رسیده بود، و می‌شود گفت بنده مخلص خداوند بود.  


* این گزارش پنج شنبه، ۲۴ دی ۹۴ در شماره ۱۷۸ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام