کد خبر: ۱۵۴۹۰
۰۲ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
ابوالفضل وفائیان

ماجرای خوابی که باعث سرگرفتن ازدواج رزمنده دفاع مقدس شد

ابوالفضل وفائیان، سال‌ها هم‌رزم هادی جاودانی بود. هردو تخریبچی بودند و یکی‌دو بار هم اتفاقی پدر هادی را دیده بود، اما نمی‌دانست که قرار است بعد‌از شهادت او به وساطت هادی، داماد خانواده‌شان شود.

ابوالفضل وفائیان، یکی از رزمندگان هشت‌سال دفاع مقدس، سال‌ها در لشکر‌۵ نصر گردان اسدالله، هم‌رزم هادی جاودانی بود. هردو تخریبچی بودند و یکی‌دو بار هم اتفاقی پدر هادی را دیده بود، اما نمی‌دانست که قرار است بعد‌از شهادت او به وساطت هادی، داماد خانواده‌شان شود. خاطره این ساکن قدیمی پایین‌خیابان را در همان خانه‌ای از زبانش می‌شنویم که جواب بله را از مرحوم حاج‌علی‌اکبر جاودانی گرفت.

 

ابوالفضل وفائیان

 

روز خواستگاری، عکس هادی را شناختم

آشنایی وفائیان با پدر شهید جاودانی در حد یک بار ملاقات در جبهه بود، وقتی پدر برای دیدن پسرش خود را به گردان او رسانده بود؛ «یک هفته مانده بود به عملیات بیت المقدس ۳ که فرماندهان گردان اسدالله را بردند برای شناسایی منطقه. من به‌اتفاق هادی و چندنفر دیگر سوار دوتا ماشین تویوتا شدیم و رفتیم. درحال شناسایی، هلیکوپتر دشمن، ما را دید و تیراندازی کرد. ماشین‌ها مجبور شدند بروند و ما پیاده یک مسافت طولانی را پیمودیم. بین راه رسیدیم به سنگر‌های پشتیبانی، حاج‌علی‌اکبر، پدر هادی هم در تعاون بود. 

هادی گفت من می‌روم پدرم را ببینم، باید اجازه شهادت را از او بگیرم و بعد می‌آیم. هادی ماند و ما راه افتادیم به سمت سلیمانیه. وقتی رسیدیم به روستا، دیدیم پدرش آمد و گفت آمده‌ام هادی را ببینم. آنجا بود که حاج‌اکبر را دیدم. جالب بود که پدر و پسر هم‌زمان دلشان برای هم تنگ شده بود. آنجا یکدیگر را ندیدند ولی هم‌رزمانمان می‌گویند که هادی در مسیر پدرش را دید و اجازه شهادت را از او گرفت. عملیات بیت‌المقدس‌۳ آخرین عملیات هادی بود، در بوجار استان سلیمانیه عراق. روی همان قله‌ای که قرار بود فتح کنند به شهادت رسید.»‌

حاج‌آقا یک شب در جبهه، خواب دیده بود که ما آمده‌ایم خواستگاری و یک کبوتر سفید در دستش است

مدتی از شهادت هادی گذشته بود و وفائیان دیگر خبری از خانواده هم‌رزمش نداشت. همان سال خانواده او به‌دنبال دختری مؤمن و خانواده‌دار بودند تا آقا ابوالفضل را سروسامان بدهند؛ «یک بار وقتی از جبهه برگشتم مشهد، همشیره‌ام گفت دختری را نشان کرده‌ایم که مناسب توست. آمدیم در همین خانه خواستگاری ولی تا موقعی که وارد خانه شدم و عکس هادی را روی طاقچه دیدم، اصلا نمی‌دانستم که خانه دوستم است.»‌

 

ازدواجی آسان بعد از ماه‌ها انتظار

آقاابوالفضل وقتی متوجه می‌شود پا به چه خانه‌ای گذاشته، برای این ازدواج مصر می‌شود، اما حاج‌آقا مخالف بود؛ «حاج‌علی‌اکبر معتقد بود که گوشت ترک و فارس را با هم نمی‌توان در یک دیگ جوشاند و، چون ما ترک بودیم، اصلا حاضر نبود دختر بدهد. ۹‌ماهی هم ما را سر دواند، اما بعد خوابی دید که خودش با میل و رغبت راضی به این ازدواج شد.»‌

وفائیان که زندگی خوب و آرامش را مدیون رفیق روز‌های سخت جبهه و جنگ است، ادامه می‌دهد: حاج‌آقا یک شب در جبهه، خواب دیده بود که ما آمده‌ایم خواستگاری و در خانه‌شان نشسته‌ایم. یک کبوتر سفید در دستش است و رو به ما می‌گوید «مال خودم است.»، اما هادی می‌زند سر شانه‌اش و می‌گوید «این کفتر مال شما نیست»؛ به ما اشاره می‌کند و می‌گوید «مال اینهاست».

همین خواب مرحوم جاودانی را از جبهه به مشهد کشانده بود. اتفاقا روزی که رسیده بود، باز خانواده وفائیان آمده بودند به خانه‌شان تا بالاخره جواب مثبت بگیرند. با وساطت هادی، خیلی راحت جواب بله را گرفتند، حتی برای هزینه‌های عروسی و ازدواج به آنها سخت نگرفتند و اتفاقا زیر بال و پرشان را هم گرفتند.

آقا‌ابوالفضل همیشه سعی کرده است جای هادی را برای مادرش پر کند و گاه‌وبی‌گاه به خانه‌ای که امیدش در آن پا گرفت، سر می‌زند.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۲ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۹ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام