معلمی با چاشنی کارآفرینی
من هیچوقت خانم جمعی، معلم مهربان کلاس اول ابتدایی خود در مدرسۀ فلق، را فراموش نمیکنم. او برای من یک جفت کفش کتانی سفید خریده بود که یک روز در شلوغیهای شلهخوری مسجد محل گم شد.
خیلیها مثل من از یک معلم در طول سالهای تحصیلشان خاطره دارند، بخصوص بچههایی که خانم میلانی معلم آنها بوده است. خانم میلانی ۲۶ سال است که از همهچیز خود گذشته است تا برای دانشآموزانش یک اتفاق جدید را رقم بزند.
به آنها درست زندگی کردن یاد بدهد و، با آموزش هنرهای مختلف، کاری کند که آنان بتوانند، هر وقت که لازم شد، با استفاده از همان هنر، زندگی بهتری را تجربه کنند. کاش میشد معلمانی مثل خانم میلانی را تکثیر کرد تا بچههای زیادی روش درست زندگی کردن را بیاموزند. با او دربارۀ بچههای گلشهر، معلمی و روش کارآفرینیاش گپ زدهایم.
بچهها باید راه و روش زندگی را یاد بگیرند
فاطمه میلانی هستم، کارمند آموزش و پرورش، و مدیر مدرسۀ ابتدایی پسرانۀ آرمان در خیابان آوینی (گلشهر). من متولد ۱۳۵۰ هستم و از سال ۱۳۷۰ است که با آموزش و پرورش همکاری میکنم. مدرسۀ آرمان امسال تازه تأسیس شده است و من مدیر شیفت پسرانۀ این دبستان هستم.
تحصیلات نگارگری، کارشناسی برنامهریزی علوم اجتماعی و کارشناسی ارشد علوم سیاسی دارم. به دلیل اینکه عاشق بچهها هستم، اول رفتم مامایی خواندم. دو ترم مامایی خواندم که بنا به دلایلی نشد آن را ادامه بدهم.
رفتن به رشتۀ مامایی هم به دلیل مشکلاتی بود که مردم آن زمان در رابطه با تولد بچهها داشتند. من خیلی دوست دارم که به بچهها خدمت کنم و تفاوتی نمیکند که آنها دختر باشند یا پسر. بچهها باید آموزش ببینند.
آنها باید یاد بگیرند که چگونه در جامعه زندگی کنند و راه زندگی کردن ایدئال را یاد بگیرند.
کمک به مردم انگیزۀ من برای بالا بردن تواناییهایم شد
دیدن مشکلات مردم در زمانی که من در مناطق محروم خدمت میکردم برای من یک انگیزه میشد که دنبال یاد گرفتن هنرهای مختلف بروم و تلاش کنم تواناییهای خود را در بخشهای مختلف بالا ببرم. یک سال در یک روستا در اطراف مشهد خدمت میکردم. یکی از خانمهای روستا میخواست زایمان کند. فشار این خانم بالا رفت و شرایط خیلی اورژانسی شد.
دیدن این شرایط باعث شد که من بروم آموزش کمکهای اولیه یاد بگیرم تا، اگر در آینده این مسئله پیش آمد، بتوانم کاری کنم. یک بار دیگر در روستایی که من معلم بودم فرهنگ این بود که دخترخانمها تا کلاس پنجم بیشتر درس نمیخواندند و آنها بلافاصله بعد از اتمام کلاس پنجم عروس میشدند.
یکی از دانشآموزان من عروس شد و، چون خانوادۀ او توانایی مالی فرستادن عروس به آرایشگاه را نداشتند من شش ماه دورۀ آرایشگری رفتم و این کار را یاد گرفتم تا، اگر در آینده با این موقعیت روبهرو شدم، بتوانم کمک کنم.
خدا همیشه من را یاری کرده است
به دلیل اینکه صبحها مدرسه بودم و بعد مجبور بودم دانشگاه بروم و شب به خانواده برسم، کلاسهایی که میرفتم معمولا در ساعات اولیۀ صبح بود. سالها قبل در یک روستا معلم بودم که میخواستند برای دخترخانمی لباس عروس درست کنند.
اما پول نداشتند. من رفتم خیاطی یاد گرفتم و در روستاها برای عروسها لباس میدوختم و پول نمیگرفتم. من هرچه دارم از خدا دارم. من کارهای نیستم اما، چون برای مردم کار میکنم، خدا همیشه من را یاری کرده است و دعای مردم همیشه دست من را گرفته است. من، وقتی لطف خدا را میبینم، انگیزۀ بیشتری برای خدمت به مردم دارم.
بچهها باید یاد بگیرند روی پای خود بایستند
به دلیل اینکه من علاوهبر برنامۀ معمول کارهای دیگری مثل آموزش هنرهای مختلف برای دانشآموزان را دارم، در ابتدای سال تحصیلی با معاونان و معلمها برنامههای خود را در میان میگذارم.
اهداف خود را برای آنها شفاف مطرح میکنم و به آنها حق انتخاب میدهم که دوست دارند با من باشند یا نه. من دوست ندارم در مدرسۀ من بچهای محتاج باشد. دوست ندارم که شب عید خیری برای دانشآموزان من کمک بیاورد.
من دوست دارم به بچهها هنر یاد بدهم تا از این راه درآمدزایی داشته باشند. زمانی که بچهها بتوانند روی پای خود بایستند، این تأثیر زیادی در زندگی آنها خواهد داشت. توانمند کردن دانشآموزان در دورۀ ابتدایی و آموزش صحیح به آنان تأثیر زیادی در زندگی آنها دارد.
دانشآموزان من، با توجه به استعدادهایشان، هنرهای مختلفی یاد میگیرند. در هفتۀ اول مهر، همۀ خانوادهها میهمان مدرسه هستند. بعد، من به آنها برنامۀ خود را میگویم و از آنها درخواست همکاری میکنم. معمولا در پایان جلسه تعدادی از خانوادهها به صورت داوطلبانه برای همکاری با ما اعلام آمادگی میکنند.
استفاده از هنر برای آموزش بهتر
عمر انسان خیلی محدود است. به همین خاطر، من با معلمانی که نتوانند با من همکاری کنند خداحافظی میکنم. مثلا سال قبل سهتا از معلمان من نتوانستند دوام بیاورند و از مدرسۀ آرمان رفتند.
من همیشه برای معلمها از جیب خودم هزینه میکنم، چون معتقد هستم که معلم وقتی سر کلاس میرود باید از نظر روحی و جسمی آمادگی لازم را داشته باشد. خیلی پیش آمده که معلم من آمادگی حضور در کلاس را نداشته است و من به جای او سر کلاس رفتهام. زمانی که معلم ببیند که من با او مهربان هستم، آنها هم در کنار من هستند. من ابتدا معلمها را آموزش میدهم و بعد نوبت خانوادههاست.
همیشه لوازم موردنیاز برای دانشآموزان را از جیب خودم میخرم تا آنها بهانهای برای یادگیری نداشته باشند. وقتی بچهها هنر یاد میگیرند، رابطهشان با من خیلی خوب میشود. مادرها با بچهها سرکلاس حاضر میشوند و در کنار آنها با حضور معلم هنرهای مختلف یاد میگیرند. خیلی پیش آمده که این هنرها در زندگی والدین کمک زیادی به آنها کرده است.
من همیشه به معلمها میگویم برای فهم بهتر دانشآموزان برای آنها ماکت درست کنند. حتی شده است که والدین دانشآموزان برای این کار به ما کمک میکنند. این به آموزش بهتر کمک میکند. مثلا معلم برای آموزش حرف «ن» ماکتی از نانوایی درست میکند تا دانشآموزان با دیدن آن زودتر درس را یاد بگیرند.
۲ تا صلوات شهریۀ آموزشهای هنری من است
آموزش هنر به دانشآموزان بستگی به محل جغرافیایی مدرسه دارد. مثلا در یکی از روستاها به دانشآموزان دختر آرایشگری یاد دادم. در یک روستای دیگر به خانوادهها و بچههایی که علاقهمند بودند خیاطی یاد دادم.
در گلشهر به دانشآموزان هویهکاری و ساخت مجسمۀ گچی را یاد دادم. بعد از اینکه به بچهها آموزش میدهم، از آنها میخواهم که شهریۀ کلاسهای من دوتا صلوات، که یکی برای سلامتی امامزمان (عج) و یکی برای شادی روح خانم فاطمۀ زهرا (س) است، را به من بدهند.
من همیشه به دانشآموزان میگویم که مدیوناند اگر هر وقت این هنر را به کسی یاد دادند این شهریه را از آنها نخواهند. من دوست دارم همۀ کارهایی که انجام میدهم رنگ و بوی خدایی داشته باشد.
در طول این سالها خدا همیشه یاور من بوده است. من همیشه حضور خدا را در زندگی خود احساس کرده ام. وقتی کار شما رنگ خدایی داشته باشد، انحرافات شما کمتر میشود و این تأثیر زیادی در زندگی شما خواهد داشت.
من در طول این سالها از آدمهای زیادی طعنه شنیدهام، اما چون هدفم برایم اهمیت داشته اصلا باعث نشده است عقبنشینی کنم.
من وقتی تأثیر کارهایی که برای بچهها انجام دادهام را میبینم انرژی میگیرم
تأثیرگذاری در زندگی دانشآموزان به من انرژی میدهد
یک صبح زمستانی، داشتم به مدرسه میرفتم. آنجا یک حالت بیابانی داشت و اطراف خیابان خالی بود. متوجه شدم که یک موتوری دارد من را تعقیب میکند. خیلی ترسیده بودم که یکباره دیدم کسی که روی موتور نشسته است میگوید: «خانم میلانی! من رضا هستم.».
رضا از دانشآموزان قدیمی من بود. او گفت: «من با همان هنرهایی که شما به من یاد دادهاید کارگاه زدهام، ازدواج کردهام و به لطف خدا شرایطم بد نیست و همیشه دنبال شما میگشتم تا از شما تشکر کنم.».
من وقتی تأثیر کارهایی که برای بچهها انجام دادهام را میبینم و تأثیر آن را در زندگی آنها احساس میکنم انرژی میگیرم. این برای من اهمیت زیادی دارد. برای فروش تولیدات دانشآموزان در مدرسه نمایشگاه و بازارچه برگزار میکنیم.
یکبار به مادر یکی از دانشآموزانم هویهکاری یاد دادم. کمکم او کارگاه زد و کار سفارش میگرفت. از همین راه، توانست پول رهن خانۀ خود را بدهد و در زندگی خود تغییراتی ایجاد کند. این برای من کافی است.
حفظ قرآن، شرط یادگیری هنر جدید
من همیشه دنبال چیزهایی هستم که جاودانه باشد. وقتی میبینم کارهای من برای دانشآموزان اتفاقات خوبی به همراه دارد، از این لذت میبرم. وقتی شما در یک جامعۀ خوب زندگی کنید، این خوبی و آرامش در زندگی شما هم رنگ پیدا میکند.
اما اگر جامعۀ شما مشکلات داشته باشد، دود این مشکلات به چشم خود شما میرود. هیچوقت از هیچکس به خاطر کارهایی که انجام دادهام چشمداشتی نداشتهام. آرزوی من این است که یک آپارتمان بزرگ داشته باشم و در هر طبقۀ آن به خانمها آموزشهایی بدهم که بتواند در زندگی به آنها کمک کند.
شرط من برای یاد دادن هنر جدید به دانشآموزانم حفظ سورههای کوچک قرآن است. شده است که دانشآموز کلاس اول من آیةالکرسی را حفظ کرده است، و حفظ کردن سورههای بیشتر یعنی یادگیری هنرهای بیشتر.
دانشآموز من پدرش را مجبور کرد جورابهایش را بشوید
بچهها برای من احساساتشان را در نامه مینویسند و برای من میآورند. این برای من لذت زیادی دارد. این نامهها را با عشق نگه میدارم. قرار نیست هیچوقت بازنشسته شوم، و تلاش خواهم کرد که همیشه این روند ادامه داشته باشد.
آموزشهایی که من به دانشآموزان میدهم در یادگیری درس آنها هم تأثیر زیادی دارد. مثلا من، برای درک بهتر دانشآموزان از بالا رفتن درجۀ حرارت آب، سر کلاس سماور بردم و، با دم کردن چای، یکی از درسهای کتاب علوم را به آنها آموزش دادم.
گاهی، چون ما به بچهها نمیگوییم که انجام دادن فلان کار وظیفۀ خود آنهاست، آنها هیچگاه از این کار آگاه نمیشوند. من به بچهها سر کلاس گفتم که باید جورابهای خود را بشویند.
یک روز مادر یکی از بچهها آمد و گفت: «در این ۱۵ سالی که من با همسرم زندگی میکنم، او هیچوقت جورابهای خود را نمیشست اما، از وقتی فرزندم جورابهای خود را میشوید، او هم مجبور به انجام این کار شده است.».
پدرم بزرگترین حامی من است
پدرم همیشه حامی من بوده است. او همیشه من را برای ادامۀ تحصیل حمایت و تشویق کرده است. قرار شده است دکترایم را هم بگیرم. من همیشه دغدغۀ بچهها را دارم و دوست دارم برای زندگی بهتر آنها تلاش کنم.
وقتی بچه در خانه و مدرسه رشد درستی داشته باشد، در نتیجه، ما جامعۀ سالمتری خواهیم داشت. به نظر من، علم، اقتصاد و فرهنگ یک مثلث مهم در زندگی است که همۀ اینها حول محور خدا شکل میگیرد. اگر ما خوب زندگی کردن را به بچههایمان یاد بدهیم، قطعاً امنیت و آرامش بیشتری را در آینده تجربه خواهیم کرد.
این گزارش دوشنبه ۶ شهریور ۹۶ در شماره ۲۵۸ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.