مادر شهید

معصومه‌ قادری کشیکی می‌گوید: هربار یکی از پسر‌ها می‌خواست جبهه برود، از زیر قرآن ردشان می‌کردم و از روز بعد به لنگه در چشم می‌دوختم تا شاهد برگشتنشان باشم. این داستان زندگی من از آغاز تا پایان جنگ بود.
طاهره جاغوری این روز‌ها داغ‌دار شهادت فرزند دومش است که در جنگ تحمیلی سوم، درست قبل از آتش‌بس به شهادت رسید. می‌گوید: اگرچه دلتنگش هستیم و غم شهادت علی‌اکبر هیچ وقت کم نمی‌شود، اما به راهی که انتخاب کرده است، افتخار می‌کنم.
نام شهیدان محمدمهدی و محمدحسین رضاییان امروز بخشی از هویت محله طرق مشهد است. هویتی که هرچند در گمنامی و ناشناخته بودن آن‏ها شکل گرفت، اما امروز همه طرقی‏‌ها از یادآوری نام دو قهرمان بسیجی خود به خود می‌بالند.
بانو مریم کارگر عزیزی پنج شهید به انقلاب تقدیم کرده است. او مادر شهید علی غفاری‌دوست، همسر شهید محمدعلی غفاری‌دوست، دختر شهید محمد کارگر عزیزی و خواهر شهیدان حسن و مهدی کارگر عزیزی است.
شهید خادم آرمون در زمانی که راهی جبهه جنگ شد ۱۴ سال داشت. او رزمنده قابلی بود و با آنکه سنی نداشت وصف رزمش در جبهه به گوش اهالی محل رسیده بود. مادرش می‌‎گوید در آرمان‌های آرمون شهادت خواسته اصلی او بود.
حسن شریعت آخرین بار که جبهه رفت، به مادرش گفت این دفعه شهید می‌شود. سه ماه بعد، پیکر بی‌سرش را آوردند. مادرش می‌گوید: حسن بلند می‌شد و می‌نشست؛ می‌گفت: «یاحسین (ع)» و آخر سر هم مثل امامش بی‌سر به شهادت رسید.
مادر شهیدان رضوی می‌گوید: همیشه با خودم می‌گفتم: آخر این باران سر ما هم خواهد بارید و یکی از بچه‌ها ممکن شهید شود، به‌خاطر همین آمادگی که از قبل داشتم، وقتی که خبر شهادت بچه‌ها را دادند، گریه نکردم و هیچ‌کداممان هم لباس سیاه بر تن نکردیم.
جواد، پسری دریادل بود که در ناوشکن دنا خدمت می‌کرد؛ جایی‌که برایش میدان غیرت و وظیفه بود. مرضیه‌خانم از آخرین خداحافظی می‌گوید: بار آخر تا دم در رفت، برگشت و از دخترمان خواست یک لیوان آب بیاورد. نوشید و گفت «این هم شربت شهادت.»
پنجم نوروز سال‌۸۴ بود که بالاخره آرزوی فاطمه خانم برآورده شد. می‌گوید: با دیدن آیت‌الله خامنه‌ای در ورودی خانه، مات و مبهوت فقط نگاه می‌کردیم. آقا در‌حالی‌که نگاهشان به ما بود، با سلام و علیکی سکوت را شکستند.
روایت ابوالفضل حسینایی‌خزان، یک فقدان ناگهانی نیست؛ بلکه مسیری است که آهسته و بی‌صدا شکل گرفت. داستان شهادتش؛ تصویری است از پسری که از همان ابتدا، راهش را انتخاب کرده بود و بار‌ها گفته بود: جایی در عمق آب، خدا را می‌شود نزدیک‌تر حس کرد.
معصومه عصارزاده، مادر شهید محمدهادی جاودانی، از زندگی پسرش می‌گوید که چطور قسمتش بود با وجود بیماری سخت در کودکی، زنده بماند و از سفره‌ای که پهن شده بود، روزی‌اش را بردارد. او اجازه شهادت را از پدرش گرفت!
چند‌سال پیش وقتی سردار پاکپور به مشهد آمد و محسن را دید، خیلی از کارهایش را به او سپرد. دو‌سه‌سال پیش، سردار از محسن خواست به تهران برود و از زمان جنگ دوازده‌روزه، تهران بود. همسرشهید می‌گوید: محسن لیاقت شهادت را داشت.
خانواده شهید امیر علیزاده خبر شهادت فرزندشان را همزمان با اولین روز سال ۱۴۰۵ از زبان اولین میهمانان سال جدید شنیدند با بیان این جمله که: «قرار شده است اولین روز سال را به خانواده شهدا سر بزنیم.»
نزدیک به یک ماه بی‌نام و نشان، روی تخت بیمارستان مانده بود که پرستارش اسم همه گردان‌ها را روی یک تکه کاغذ می‌نویسد و نشانش می‌دهد، انگشتش که روی لشکر ۷۷ می‌ماند، تازه می‌فهمند مشهدی و همسایه امام‌رضا (ع) است.
شهید عباس دهقان مشغول سنگرسازی بود که حمله هوایی شد، یک ترکش به دستش خورد و دستش را قطع کرد. دستش همانجا در جبهه‏‌های سومار جا می‌‏ماند و خودش را به بیمارستان می‌‏رسانند.
شهید عبدالصالح امینیان وصیت کرده بود عکسش به دست امام برسد و ایشان هم برایش دو رکعت نماز بخواند. این موضوع محقق نشد تا زمانی که رهبری به منزلمان تشریف آوردند. او ادامه می‌دهد: حضرت آیت‌الله خامنه‌ای این خواسته شهید را برآورده کرد.
عبدالمجید کمالی تنها ۱۷ سال داشت که عازم جبهه شد و بعد از جریان آزادسازی خرمشهر در مسجد این شهر در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید. دو برادر دیگرش هم رزمنده بودند به طوری که یکی ترکش خورد و آن یکی شیمیایی شد.
سال‌۹۰ بالاخره پیکر شهید ابراهیم قائمی پیدا شد، اما چون قابل شناسایی نبود، به عنوان شهید‌گمنام در دانشگاه علامه‌طباطبایی تهران به خاک سپرده شد؛ همان روز‌ها خیلی اتفاقی نمونه‌DNA والدین هم ثبت و مقدمه‌ای شد برای شناسایی.
فاطمه معلم، مادر شهیدمحمدرضا رخی، به‌تنهایی خانواده شهیدی است که به دیدارش رفتیم. شهادت محمدرضا برای مادر، تنها داغ فرزند نبوده است. اما داغ او انگار جور دیگری است که خواهران و برادران بی‌خواست خود رفتند و محمدرضا انتخاب کرد.
شهید ولی‌الله چراغچی همیشه می‌گفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.» سرانجام همین هم شد. در عملیات بدر هنگامی که سرش را از بالای خاکریز بالا آورده بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح شد.