مادر شهید

غلامحسین احمدی خباز پدر دو شهید است. پسر بزرگتر محمدمهدی که در ۱۸ سالگی به جبهه رفت و سال ۶۴ شهید شد. محمد تقی هم شیمیایی شد و بعد از سال‌ها رنج بیماری، به یاران شهیدش پیوست.
حاج حسن خباز عشق جبهه بود، دو سال از حضور‌ش در جبهه می‌گذشت، اما به خاطر سن بالایش، دیگر نمی‌گذاشتند اسلحه به دست گیرد، برای همین کارش ساخت سنگرهای امن برای رزمندگان بود.
سیدجواد عبدی اولین پسر خانواده بود که بعداز هفده‌سال در عملیات والفجر ۸، جان خود را تقدیم اسلام و دفاع از وطن کرد. پدر شهید می‌گوید: سیدجواد می‌گفت «امام دستور داده است و باید برویم. من به خاطر ناموس و این خاک می‌روم.»
مادرشهید محسن صادقی می‌گوید: وقتی شنیدم محسن تخریبچی شده و شب‌ها برای خنثی‌کردن مین می‌رفته، خیلی تعجب کردم چون از تاریکی می‌ترسید. چطور می‌توانست شب برود وسط بیابان؟ چقدر در جبهه تغییر کرده بود.
ثریا معافیان مادر شهید عباس معافیان است که در سال ۱۳۶۰ به شهادت رسید هنوز دلش سوز آن روزی را دارد که خبر شهادت عباس در محله پیچیده بود و برخی از منافقانی که آنجا بودند از خبر شهادت پسرش خوشحال شدند.
حسین ترابی در عملیات بدر و جزیره مجنون شهید شد، در روز ۲۲ اسفند‌ماه سال ۶۳ و وقتی که تنها ۱۸ سال داشت. مادرش فاطمه خانم می گوید این خبر برای ما آن هم در شب عید مثل عیدی بود که از طرف خدا آمد.
علی‌اکبر شهپری که آوازه خوبی‌هایش زبانزد بود، دهم اسفند ۱۴۰۴ در جریان جنگ تحمیلی سوم و حمله آمریکا به فرودگاه مشهد به شهادت رسید. او جزو دلاورمردان ارتشی و اولین شهدای پدافند جنگ تحمیلی سوم در مشهد است.
علی‌اکبر عباسی سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید و در صحن انقلاب حرم به خاک سپرده شد. اما پسرش فرهاد، که دو سال پس از او و در عملیات بدر به شهادت رسید وصیت کرد در قبرستان محله وکیل‌آباد به خاک سپرده شود.
سرباز شهید محسن فغانی بایگی دوران آموزشی را در پادگان «محمدرسول‌الله» بیرجند سپری کرد و بعدش هم برای ادامه خدمت به سیستان و بلوچستان رفت، به هنگ مرزی جکیگور. او در درگیری با اشرار به ضرب گلوله به شهادت رسید.
مادر شهیدان بختی می‌گوید: بچه‌ها از‌طریق نیرو‌های ایرانی موفق به رفتن نشدند؛ برای همین تصمیم گرفتند از راهی دیگر به فاطمیون بپیوندند. دوبار خود را افغانستانی جا زدند، اما هر بار لو رفتند، اما آخرین بار بالاخره موفق شدند و آرزوی شهادتشان برآورده شد.
فاطمه قمری مادر شهید محمد خسروی می‌گوید: محمد، همسر و ۴ فرزند داشت و در نیشابور زندگی می‌کرد با این وجود همیشه یک پایش در جبهه بود، هر وقت هم مرخصی می‌گرفت پیش من می‌آمد.
حضور سرزده و بدون تکلف رهبرشهید به خانه شهدا یکی از جذابیت‌های این دیدارهاست که وجه مشترک روایت‌هایی است که در خاطرات این خانواده‌ها ثبت شده و در کلام همه آنها به این حقیقت اشاره شده است که «گفتیم حتما از بنیادشهید می‌آیند!»
مادرشهید ابوالفضل حسینایی می‌گوید: ۱۰ سال پیش خودش خواب شهادتش را دیده‌بود. می‌گفت مامان، دیدم که تابوتم را توی خانه آوردند و تو و بابا کنار آن گریه می‌کردید. من تعبیر کردم عمرت طولانی شده! خندید و گفت: نه، من قبل از سی‌سالگی شهید می‌شوم.
معصومه‌ قادری کشیکی می‌گوید: هربار یکی از پسر‌ها می‌خواست جبهه برود، از زیر قرآن ردشان می‌کردم و از روز بعد به لنگه در چشم می‌دوختم تا شاهد برگشتنشان باشم. این داستان زندگی من از آغاز تا پایان جنگ بود.
طاهره جاغوری این روز‌ها داغ‌دار شهادت فرزند دومش است که در جنگ تحمیلی سوم، درست قبل از آتش‌بس به شهادت رسید. می‌گوید: اگرچه دلتنگش هستیم و غم شهادت علی‌اکبر هیچ وقت کم نمی‌شود، اما به راهی که انتخاب کرده است، افتخار می‌کنم.
نام شهیدان محمدمهدی و محمدحسین رضاییان امروز بخشی از هویت محله طرق مشهد است. هویتی که هرچند در گمنامی و ناشناخته بودن آن‏ها شکل گرفت، اما امروز همه طرقی‏‌ها از یادآوری نام دو قهرمان بسیجی خود به خود می‌بالند.
همه همرزمان شهید علیمردانی بر این نکته تاکید ویژه‌ای داشتند که به هنگام فرارسیدن شب، آرام نمی‌گرفت و با اسلحه کالیبر ۵۰ به تنهایی مشغول گشت زنی و نگهبانی می‌شد.
بانو مریم کارگر عزیزی پنج شهید به انقلاب تقدیم کرده است. او مادر شهید علی غفاری‌دوست، همسر شهید محمدعلی غفاری‌دوست، دختر شهید محمد کارگر عزیزی و خواهر شهیدان حسن و مهدی کارگر عزیزی است.
شهید خادم آرمون در زمانی که راهی جبهه جنگ شد ۱۴ سال داشت. او رزمنده قابلی بود و با آنکه سنی نداشت وصف رزمش در جبهه به گوش اهالی محل رسیده بود. مادرش می‌‎گوید در آرمان‌های آرمون شهادت خواسته اصلی او بود.
حسن شریعت آخرین بار که جبهه رفت، به مادرش گفت این دفعه شهید می‌شود. سه ماه بعد، پیکر بی‌سرش را آوردند. مادرش می‌گوید: حسن بلند می‌شد و می‌نشست؛ می‌گفت: «یاحسین (ع)» و آخر سر هم مثل امامش بی‌سر به شهادت رسید.