فاطمه علیمیرزایی، مادر شهید مفقودالاثر محمود برازنده، سالها از پسرش بیخبر بود و همیشه وقت کوبیدهشدن در خانه، تصور میکرد پسرش برگشته است تا اینکه بعد از بیستسال خبر شهادتش را آوردند.
سردار شهیدتقی رضوی از آنها بود که دوست نداشت در جبهه رئیس و مرئوس بازی دربیاورد و بارها کارهایی که رانندهاش باید انجام میداد را خودش انجام میداد و میگفت ما برادریم.
عصمت کریمویی، مادر شهید حسین مصلایی است. آخرین بار و لحظه خداحافظی وقتی به قد و بالای پسرش نگاه کرد، قلبش لرزید و احساس کرد در این رفتن برگشتی وجود ندارد.
مادر شهید علیاصغر مرتضوی میگوید: از او فقط یک ساک دستی بهجا ماند. مدتی پس از شهادت برادرش امیر، پیراهن علیاصغر را در قبری خالی کنار مزار برادرش دفن کردم تا دلم با زیارت قبور آنان آرام بگیرد.
طلعتخانم مادر شهید حسن قائمی است؛ پاسداری که از نخستین روزهای تأسیس سپاه پاسداران به این نهاد مردمی پیوست و در سال۵۹ با شروع جنگ به جبهههای غرب کشور رفت.
تصورش را بکنید در خانهتان نشستهاید و به یکباره بگویند مقام معظم رهبری میخواهد وارد خانه شما بشود، چه احساسی به شما دست میدهد؟ این حس را خانواده قاسمیان در ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ تجربه کردند.
شهید علی سلیمانمنش خادم حرم بود که با اصرار سال ۶۱ به جبهه رفت، او ترک تحصیل کرد و کمک خرج خانواده بود، پدرش میگوید علی همهفن حریف بود! ابتدا آرماتوربندی میکرد و بعد از آن شیشهبری.