سیدعلی موسوی، شهید ۱۸ ساله انقلاب ساکن محله کوشش بود. او برای کمک به مجروحان به سمت بیمارستان امام رضا (ع) رفته بود که همان جا بر اثر اصابت گلوله به شهادت میرسد.
حسن منتظری تقریبا هر بار یک نامه داشت، اما یکبار که پستچی آمد، نامه همه را آورد الا حسن. دفعه بعد هم پستچی آمد و نامه حسن نیامد. سالها هیچکس هیچ خبری ازش نداشت تا یکی از همرزمانش اعتراف کرد که درجریان یک عملیات در جزیره مجنون دیده که حسن شهید شده است.
داستان از خواب مادرشهید شروع شد که برای ادای نذر پسرش، با همکاری اهالی محل، در مسجد امام هادی (ع) کاچی پخت. پس از ۱۵ سال هنوز ساکنان انتهای محله بهشتی سهشنبهها در مسجد کاچی میپزند.
مادر شهید جاویدالاثر حسین مولوی قلعهنو از عملیات مرصاد تا به امروز در خانهاش را نبسته است. میگوید: «همیشه منتظرم برگردد. مگر میشود این همه پیکر و پلاک بیاید، اما از حسین من چیزی از آن سفر برنگردد؟»
مادر شهید مهدی کرمانی میگوید: بعداز شهادت مهدی، میگذاشتم خانه خالی شود؛ آن وقت میرفتم به اتاقی که توی آن صندوقچه لباسهای مهدی بود. لباسهایش را برمیداشتم و آنقدر گریه میکردم تا عقده دلم باز شود.
مادر شهید مدافع حرم حسن حیدری میگوید: چند وقت قبل متوجه شدم پسرم کنار کولر آبی خانهمان نوشته: «مادر تا آخرین لحظه دوستت دارم.» هر روز که کولر را آب میکنم، کلمههای آن نوشته را میبوسم.
مادر شهید محمدرثایی، یکی از خیران محله سرشور است که حدود ۹ دهه از زندگیاش میگذرد و در این مدت تمام داراییاش از مال دنیا دوبقچه بیشتر نیست.