علی قربانزاده ۹ سال از بهترین سالهای زندگیاش را در اردوگاههای عراق گذرانده است. او پیش از اسارت کلاه بافتنی با دست خط یکی از هم وطنان هدیه میگیرد که او را در اردوگاه دلگرم نگاه میدارد.
علیرضا محمدپور، آزاده محله سرافرازان ۷ سال در زندانهای تکریت، موصل و رمادیه در اسارت بوده است. او که به محض آموزش نظامی در ۱۷ سالگی راهی جبهه شده در اولین عملیات اسیر شد.
این روایت، گفتگو با چهار بانوی صبور و رشیدی است که وقتی نشستیم روبهرویشان، اولین حرفی که از زبان یکی از آنان شنیدیم، این بود: چه شده که اینبار یادی از ما شده؛ بعد از این همهسال؟
عباس مومن، آزاده و جانباز اردوگاه تکریت ۱۱ است که درمیان همه شکنجههای جسمی و روحی، روزنههای امید را با هنر نجاری در وجود خودش زنده نگه میداشته و بین رفقایش به «عباس نجار» مشهور بود.
دکتر هاشم انتظاریهروی شهروند محله سجاد، غواصی است که در بطن عملیات کربلای ۴ بوده است و از اعضای معدود گروههایی است که توانستهاند خط دشمن را در محدوده خود بشکنند، اما با لورفتن عملیات، اسارت و شهادت سهم آنها میشود.
غلامرضا حیدرزاده، جانباز و آزاده دوران دفاع مقدس میگوید: در اردوگاه بغداد، بازجویی عراقی بود که گویا تابهحال ایرانی چشمبادامی ندیده بود. پرسید: «انت کورهای؟» نفهمیدم منظورش چیست. به ایرانی گفتم: «نه. چشمهایم میبیند!» مترجم گفت: «نمیگوید کوری. میپرسد اهل کشور کرهای؟»
وقتی جنگ هشتساله، پایان یافت خانوادههای بسیاری هنوز چشمانتظار رزمندههایشان بودند. علیرضا (مجید) کتابدار، آزادۀ محلۀ راهآهن یکی از این رزمندهها بود که از ۱۶ تا ۲۴ سالگیاش را در زندانهای رژیم بعث عراق گذرانده بود.