حسن شریعت آخرین بار که جبهه رفت، به مادرش گفت این دفعه شهید میشود. سه ماه بعد، پیکر بیسرش را آوردند. مادرش میگوید: حسن بلند میشد و مینشست؛ میگفت: «یاحسین (ع)» و آخر سر هم مثل امامش بیسر به شهادت رسید.
ابراهیم کار حرفهای هنریاش را با بازی در فیلم «مهاجر» که ساخته آقای حاتمیکیا بود، ادامه داد و سپس به عنوان کارگردان، منشی صحنه، دستیار، برنامهریز و ... در چند فیلم سینمایی به ایفای نقش پرداخت.
حوا یوسفی، مادر شهید محمدصادق پرهیزکار است، او این روزها پا به سن گذاشته، اما همه دلخوشی روزهای سالمندیاش، به این است که شهید بیستوسهسالهاش در آن دنیا شفاعتش را بکند.
جواد، پسری دریادل بود که در ناوشکن دنا خدمت میکرد؛ جاییکه برایش میدان غیرت و وظیفه بود. مرضیهخانم از آخرین خداحافظی میگوید: بار آخر تا دم در رفت، برگشت و از دخترمان خواست یک لیوان آب بیاورد. نوشید و گفت «این هم شربت شهادت.»
سیدرضا سجادنیا، ۴۳ سال است که رنج جانبازی را تحمل میکند. وقتی روبهروی آینه میایستد، بهجای تصویر خودش، چهره همسرش را میبیند که او را با همین شرایط جانبازی انتخاب کرد و سالهاست که همدمش شده است.
داستان زندگی حسین عشقی، از همان جنس روایتهایی است که آهسته آغاز میشود، اما ناگهان در نقطهای دور از انتظار به اوج میرسد؛ او نهفقط یک پرستار جوان، بلکه تکیهگاهی برای خانواده، همسری همراه، پدری مهربان و دوستی قابل اعتماد بود.
روایت ابوالفضل حسیناییخزان، یک فقدان ناگهانی نیست؛ بلکه مسیری است که آهسته و بیصدا شکل گرفت. داستان شهادتش؛ تصویری است از پسری که از همان ابتدا، راهش را انتخاب کرده بود و بارها گفته بود: جایی در عمق آب، خدا را میشود نزدیکتر حس کرد.
محمود رعیتنژاد یکی از ۲۳نوجوان بسیجی است که در عملیات بیتالمقدس بهدست نیروهای عراقی اسیر شد.او که حالا مو سپیدکرده بهتر از هر کس دیگری بلد است داستان ایستادگی مردم ما را در دوران جنگ شرح دهد.
پنجم نوروز سال۸۴ بود که بالاخره آرزوی فاطمه خانم برآورده شد. میگوید: با دیدن آیتالله خامنهای در ورودی خانه، مات و مبهوت فقط نگاه میکردیم. آقا درحالیکه نگاهشان به ما بود، با سلام و علیکی سکوت را شکستند.