شهید حسنعلی الهی ۱۶ بهار از عمرش نگذشته بود که راهی جبهه شد و به فیض شهادت رسید. او در یک خانواده اهل تسنن بزرگ شد، اما تفاوت در مذهب باعث نشد خود را قشری متفاوت بداند و دفاع از خاک وطن را وظیفه خود نداند.
تنها چیزی که در خانه مادرشهید غلامعلی باغبان عوض شده، نبود خودِشهید است که حالا در یک قاب عکس در دست کبری خانم جا خوش کرده و با او درددل میکند. میگوید: بچهام خیلی مظلوم و عاقل بود.
حاج حسن خباز عشق جبهه بود، دو سال از حضورش در جبهه میگذشت، اما به خاطر سن بالایش، دیگر نمیگذاشتند اسلحه به دست گیرد، برای همین کارش ساخت سنگرهای امن برای رزمندگان بود.
غلامحسین احمدی خباز پدر دو شهید است. پسر بزرگتر محمدمهدی که در ۱۸ سالگی به جبهه رفت و سال ۶۴ شهید شد. محمد تقی هم شیمیایی شد و بعد از سالها رنج بیماری، به یاران شهیدش پیوست.
عمر زندگی مشترک مرضیه و علی موسوی گرچه به یک سال هم نرسید، معنایی برایشان پیدا کرد که هنوز هم جای صحبت دارد. مرضیهخانم عکس و یادگاری زیادی هم از آن سالها ندارد، جز یک قاب عکس از علیآقای شهید که او را همیشه به یاد خوابی که زمان مجردی دید، میاندازد.
وقتی صلیب سرخ شروع به ثبت اسامی اسرا کرد، براتعلی عباسزاده شد اسیر شماره یک و اولین کارت اسارت به نامش زده شد. او اوج دوران جوانی یعنی از نوزده تا بیستونهسالگی را در اسارت گذراند.
روحالله قلیزاده سال گذشته از سازمان آتشنشانی مشهد بازنشسته شد. او حالا در شرایطی که جنوب کشور نیاز به دفاع دارد مانند پدر شهیدش، جانش را کف دستش گرفته و به دفاع از میهن مشغول است.
ثریا معافیان مادر شهید عباس معافیان است که در سال ۱۳۶۰ به شهادت رسید هنوز دلش سوز آن روزی را دارد که خبر شهادت عباس در محله پیچیده بود و برخی از منافقانی که آنجا بودند از خبر شهادت پسرش خوشحال شدند.
سیدجواد عبدی اولین پسر خانواده بود که بعداز هفدهسال در عملیات والفجر ۸، جان خود را تقدیم اسلام و دفاع از وطن کرد. پدر شهید میگوید: سیدجواد میگفت «امام دستور داده است و باید برویم. من به خاطر ناموس و این خاک میروم.»
آنها میخواهند که مردم شهیدشان را بشناسند، بدانند که شهید منوچهر فدائیمقدم چطور از پشت نیمکتهای مدرسه خودش را به جبهه رساند، چه مرامی داشت و وقتی پدرش با جبههرفتنش مخالفت کرد چگونه با گفتن از حضرت علیاکبر دل پدر را راضی به رفتن کرد.