گنجینه خاطرات پرستاری پرِی ایزدی از انقلاب تا جنگ
مادرم پرستار بود. سال ششم ابتدایی، من هم درکنار او به بیمارستان امام رضا (ع) میرفتم تا اینکه به این کار علاقهمند شدم و پساز مدتی، فوتوفن کار را از مادرم یاد گرفتم. مادرم وقتی دید که من در این زمینه علاقه دارم و مهارتهای ابتدایی را پیدا کردهام، من را به کلاسهای مامایی فرستاد و بعداز ششماه آموزش در پانزدهسالگی مهارت کافی کسب کردم. با داشتن مهارتهای لازم، من را به روستاهای اطراف و پساز مدتی به سرخس فرستادند.
آغاز کارم در سرخس بود
یکسال در سرخس بودم که به بیماری مالاریا مبتلا شدم. به تشخیص پزشکان به مشهد برگشتم و پساز بهبود در بیمارستان امام رضا (ع) مشغول به کار شدم. بعداز آن، من را به طرقبه فرستادند.
دوسال در طرقبه بهعنوان ماما مشغول به فعالیت بودم. شغل مامایی طوری است که شب و روز نمیشناسد و مادر باردار دست خودش نیست که زمانش را تنظیم کند؛ هر وقت که زمان وضع حملش برسد، نوزاد به اذن خداوند به دنیا میآید و تو هم باید آنجا حاضر باشی و به مادر و نوزاد کمک کنی. در آنجا هر شب در تولد چهار بچه نقش داشتم. مجبور بودم در آن موقع شب در کوچهباغها مسیر را طی کنم تا خودم را به زائو برسانم. وقتی به آن روزها فکر میکنم، میبینم روزهای سخت، اما خوشایند و خاطرهانگیزی بود.
من را قبول نداشتند
زمانیکه به سرخس رفتم، سن و سالم کم بود و مردم فکر میکردند با این سن کم بیتجربه هستم و کسی پیش من نمیآمد. یک شب خانمی زایمان کرده بود، فرزند را گرفته بودند، اما جفت همچنان باقی مانده بود. آنها مادر را نشانده بودند و بند ناف را با کش بسته بودند تا بالا نرود. او از شدت درد به خود میپیچید و نمیدانستند چکار کنند. یکی از اهالی گفته بود بروید قابله جدید را بیاورید، اما دیگران معترض بودند که او سن و سال کمی دارد و کاری از دستش برنمیآید. خلاصه به این نتیجه میرسند که این زائو دارد میمیرد پس فرقی نمیکند که من بروم یا نه.
به من خبر دادند که خودت را سریع برسان. من هم با عجله رفتم. از زنان روستایی حاضر در آنجا خواستم او را بخوابانند و هر طور بود جفت را خارج کردم و به لطف خدا حالش خوب شد. همین اتفاق سبب شد تا روستاییان متوجه شوند هرچند سنوسال کمی دارم، اما تجربهام زیاد است و از آن به بعد به اصطلاح مشتری شدند. آنقدر ارتباطشان با من خوب شد که وقتی میخواستم بیایم همه ناراحت بودند و درخواست داشتند در آنجا بمانم.
چماقبهدستان وارد بیمارستان امام رضا(ع) شدند و پس از تخریب ماشین پرسنل به سمت بخش اطفال تیراندازی کردند
حجابم را زمان پهلوی حفظ کردم
آن زمان با حجاب زیاد موافق نبودند و دستور دادند که باید حجابتان را بردارید. من به این قانون اعتراض کردم و گفتم هرگز این کار را نمیکنم. به رئیس بیمارستان گفتم من از ابتدا همین پوشش را داشتهام و تا آخر هم آن را رعایت میکنم. اگر شما با حجاب من مخالف هستید، میتوانم استعفا بدهم و دیگر سر کار نیایم. باتوجهبه اینکه از کارم راضی بودند، رئیس بیمارستان گفت اشکالی ندارد و میتوانی با همین پوشش سر کار بیایی. بعد از آن هم کسی از من نخواست حجابم را بردارم.

سختی کار در بیمارستان سوانح زیاد است
کار در بیمارستان سوانح سخت است؛ بیشتر از آنکه جسمت خسته شود از نظر روحی آزرده میشوی؛ من هم که با عشق و علاقه کار میکردم، نمیتوانستم بیماران را در آن حالتهای وخیم که در سوانح ایجاد میشد ببینم. برای همین بعد از ۱۰ سال کار تقاضا دادم تا جایم را عوض کنند. مدتی به آزمایشگاه در خیابان خسروی نو رفتم و بعد از آنجا در پایینخیابان درمانگاهی درست کردند و من را به آنجا فرستادند و مدت دوسال مسئول واکسیناسیون کودکان بودم.
وقتی از کار روزانه برمیگشتم، به بیمارستان قائم (عج) میرفتم تا به مجروحان بستری در بیمارستان کمک کنم. در دوران انقلاب ۳۹ سال داشتم. در آن زمان در درمانگاه شماره ۲ بیمارستان قائم کار میکردم. هر زمان راهپیمایی بود یا اتفاقی میافتاد، پاس میگرفتم و به راهپیمایی میرفتم یا خودم را به بیمارستان میرساندم و به مادرم و سایر همکارانم در بیمارستان امام رضا (ع) کمک میکردم.
روزی که به بیمارستان امام رضا (ع) حمله کردند مادرم در بیمارستان بود. با شنیدن خبر خیلی نگران شدم، اما خوشبختانه مادرم سالم بود و برایش اتفاقی نیفتاده بود. او تعریف میکرد: چماقبهدستان با حمایت نیروهای امنیتی وارد باغ بیمارستان امام رضا (ع) شدند. ابتدا ماشینهای سواری پزشکان و پرسنل بیمارستان را مورد هجوم قرار دادند و شیشههای آنان را شکستند.
سپس در ادامه حرکت خود، به سمت بخش اطفال بیمارستان از مقابل فروشگاه لشکر به داخل بیمارستان هجوم آوردند و ضمن شکستن اثاثیه داخل آن، شروع به تیراندازی بهسمت بخش اطفال و بخش داخلی کردند. هنگام ورود به این بخش، نگهبانان از خود مقاومت نشان دادند که براثر درگیری، تعدادی از آنان مجروح شدند. اما هنگامیکه با مقابله انبوه کارکنان بخش و سایر پزشکان و دستیاران تخصصی روبهرو شدند، به شلیک گاز اشکآور و تیراندازی هوایی پرداختند. این تهاجم چندان دوام نیاورد؛ زیرا مردم به محض اطلاع بهطرف بیمارستان حرکت کردند و هنگامیکه به آنجا رسیدند، چماقبهدستان فرار را بر قرار ترجیح دادند.
جبهه را در دزفول تجربه کردم
سال۱۳۶۲ با رفتنم به جبهه موافقت شد و بههمراه یکی از پزشکان بیمارستان به دزفول اعزام شدیم. آن زمان بیشتر پزشکان و پرستاران شهر دزفول به جبهه رفته بودند؛ برای همین ما را به بیمارستان شهر دزفول فرستادند تا جوابگوی مردم شهر و روستا باشیم. پساز چند ماه حضور در دزفول از من خواستند به مشهد برگردم و در همینجا خدمت کنم. یک بار در دزفول از من خواستند به سردخانه بروم و از خانمی که مشکوک به وبا بود، نمونهگیری کنم. در سردخانه شهدای زیادی بودند مسافتی حدود ۵۰۰ متر را جلو رفتم تا به آن زن رسیدم. در این مسیر با تکتک شهدا صحبت و وداع کردم؛ آن روز هم یکی از روزهای فراموشنشدنی زندگیام بود. این را هم بگویم که آن زن وبا نداشت.
همسرم علی تقویزادهفروتن در سال۱۳۶۴ در راه دارخوین به شهادت رسید. او ارتشی بود و در دوران جنگ مانند بسیاری از مردم پابهپای سایر همرزمانش در جبهه حضور داشت.
هر بار که از جبهه میآمد، به دیدار خانواده شهدا میرفت و از آنها دلجویی میکرد و این را وظیفه خودش میدانست؛ غافل از اینکه یک روز هم خانواده خودش هم جزو همان افراد خواهند بود.
همسرم در راه و ترابری ارتش کار میکرد و وانتها را به خط مقدم میبرد. در وسط راه دارخوین، جاده باریکی بود که از آنجا میگذشتند. یک موتورسوار از روبهرو میآمد. همسرم به راننده میگوید به موتوری راه بده که بتواند عبور کند او هم میخواهد کنار بکشد، اما متاسفانه از پرتگاه پرت میشوند و همسرم فوت میکند و به شهادت میرسد، اما راننده مصدوم میشود.
* این گزارش در شماره ۱۸۱ شهرآرا محله منطقه ۸ مورخ ۲۰ بهمن ماه ۱۳۹۴ منتشر شده است.
