نیلوفر عیدی؛ دختر صداپیشه طلاب خودش را آدم کتبی میداند!
نیلوفر (فاطمه) عیدی متولد۱۳۷۵ و فرزند اول خانواده است. پدرش بازنشسته دادگستری و مادرش معلم است. در منطقه طلاب مشهد زندگی میکند و علاوهبر اینکه دانشجوی رشته جامعهشناسی است، به روزنامهنگاری، داستاننویسی، فعالیت در رادیوهای اینترنتی، پژوهشهای اجتماعی و صداپیشگی برای تلویزیون پرداخته است و میپردازد.
برایمان میگوید مهمتر از آنکه در کجای شهر زندگی میکنیم، این است که چه تصور و نگرشی درباره مسائل اطرافمان داریم. با او گفتگو کردیم تا با توانمندیها، فعالیتها و آرزوهای دختر موفق منطقه طلاب مشهد بیشتر آشنا شویم.
-از کی دانشگاهی شدید؟
ورودی سال۹۴ هستم. در دوره دبیرستان در مدارس نمونهدولتی درس خواندم و همیشه جزو شاگردان برتر بودم، اما در دوره دانشگاه به نتیجه دیگری رسیدم. در دوره دبیرستان برایم نمره خیلی مهم بود، اما الآن میفهمم که اصل ماجرا فهمیدن است و پیدا کردن بینش خاص درباره موضوع.
فهمیدهام حتی کتابی که منبع درسی اعلام میشود، محتوای لازم را به دانشجو نمیدهد، بلکه باید در حاشیه آن، به منابع دیگر هم مراجعه کرد. دانشجو بودن نیاز شدیدی به مطالعه کردنهای حاشیهای دارد.
- ۲۱ سال بیشتر ندارید، اما هم صداپیشه بودهاید و هم در تلویزیون، برنامه اجرا کردهاید و البته به ادبی نوشتن هم پرداختهاید. در کدام موضوع ادامه خواهید داد؟
با قاطعیت میتوانم بگویم نوشتن. نوشتن را دوست دارم و دوست دارم نویسنده شوم. غایت و هدف نهایی من همین است. با اینکه در حوزههای مختلفی کار کردهام، همیشه کار مهم و اصلی برایم نوشتن بوده است.
وقتی وارد کار رادیویی شدم، ترجیحم این بود که بهجای صداپیشگی برایشان نمایشنامه یا متن بنویسم. خودم را آدمی کتبی میدانم، حتی وقتی کارم به بحث با کسی میرسد، ترجیح میدهم بهجای گفتگو، برایش یادداشتی بنویسم و بفرستم.
شاید تصور شود جملهای که الآن میخواهم بگویم، جملهای بزرگ است، اما با شجاعت میگویم: هر کسی برای هدفی خلق شده است و من به احتمال زیاد برای نوشتن خلق شدهام. باید آنقدر مطالعه داشته باشم که بتوانم ادعا کنم قلمم حرفی برای گفتن دارد و پشتوانهای قوی از لغات دارم.
خودم را آدمی کتبی میدانم، حتی وقتی کارم به بحث با کسی میرسد، ترجیح میدهم بهجای گفتگو، برایش یادداشتی بنویسم
- چه کتابهایی میخوانید؟
یک نویسنده، موردعلاقه من است؛ آقای رضا امیرخانی. با رمان «منِ او» با نوشتههایش آشنا شدم. به همه میگویم الگویم در نوشتن، نوشتههای امیرخانی است.
از او آثاری، چون ارمیدا و قیدار و دیگر کتابهایش را خواندهام؛ البته داستایوفسکی را هم دوست دارم. معمولا روی یک نویسنده تمرکز نمیکنم. شاید هنوز به یک سیر مطالعاتی مشخص نرسیده باشم.
- از کی شروع به نوشتن داستان یا دلنوشته کردهاید؟ چه نوشتههای ماندگاری داشتید؟
علاقه به نوشتن و فکر کردن را وامدار داستانهای زیادی هستم که مادرم در دوران کودکی برایم گفته است. برایش پرورش دخترش کاری مهم بوده و هنوز هم هست. پدری مهربان هم درکنار مادری دلسوز دارم.
از همان دوره ابتدایی، در حاشیه دفتر مشقم، چیزهایی مینوشتم که روزی معلمم آنها را دید و باور نکرد که اینها تراوش ذهن خودم است. در دوره راهنمایی نوشتن برایم مهمتر شد.
معلمان مدرسه میدانستند که اهل نوشتن هستم و برای مسابقات مقالهنویسی یا مانند آن همیشه من را معرفی میکردند. یکبار معلم انشا به من گفت که تو را به ناحیه معرفی میکنم؛ چراکه باور دارم بهراحتی راهت را به مسابقات استانی باز خواهی کرد.
سال دوم دبیرستان بودم که وزارت فرهنگوارشاد اسلامی مسابقهای با همکاری شبکه دوم سیما برگزار کرد که نامش را گذاشته بودند «اولین کتاب من». بهصورت اتفاقی با این مسابقه آشنا شدم.
موضوع مسابقه، دفاع مقدس بود. اسم کتابم را گذاشتم «پدر آزاده من.» به همین خاطر با آقایی که هشت سال اسیر جنگی بودند، جلسات گفتوگویی گذاشتم. یک هفته میرفتم و خاطرات ایشان را ضبط میکردم.
از آن گفتهها داستانی بلند، حدود ۱۰۰ صفحه نوشتم و برای مسابقه فرستادم. دو سال تا اعلام نتایج طول کشید. آخرسر جوایز را برای مدرسهمان فرستادند و در مراسمی با حضور همه دانشآموزان مدرسه از من تقدیر شد. این جایزه دربین همه جوایزی که در سالهای دانشآموزی گرفتم، مهمترین جایزه بوده است.
- شما کار مطبوعاتی هم انجام میدهید، مطبوعاتی بودن برای دختران جوان چگونه است؟
همیشه محدودیت برای خانمها وجود دارد. دوست دارم آزادانه بنویسم. قیدهای سنتی که در مطبوعات است و بهاصطلاح خبر را در فرم «سختخبر» با «لید و تیتر» میخواهند، برایم دشوار است.
دوست دارم توصیفی بنویسم و گزارشی کار کنم. بهتازگی به من سوژهای دادهاند با عنوان: «خریدوفروش نوزاد.» و چند ماهی است بر روی آن متمرکز شدهام. برای تحقیقات اولیه باید زنگ میزدم به فردی که در این زمینه شناسایی کرده بودیم.
چندباری تلفنی تماس گرفتم و با موضوع آشنا شدم؛ البته ماجرا به همین سادگیهایی که میگویم، نبود. هنوز هم درگیر ماجرایم تا به نتیجه قطعی برسم و گزارشش را بنویسم. ببخشید که نمیتوانم جزئیات بیشتری را توضیح بدهم.

- شما در رشته جامعهشناسی تحصیل میکنید، ارتباطش با کار روزنامهنگاری چیست؟
معتقدم که این مسئله به خود فرد برمیگردد. گاهی ممکن است بعضی ترجیح دهند آموزههای مختلفشان را از هم جدا نگه دارند، ولی من میخواهم بین این دو پلی وجود داشته باشد.
در جامعهشناسی، تئوری معروفی به نام «پنجرههای شکسته» وجود دارد که به میزان تأثیرپذیریِ فرد از اجتماع اشاره میکند. همین را در نوبتی پایه گزارشم قرار دادم؛ البته راستش تحریریه جیم، مطلبم را چاپشدنی ندانست و گفت از سطح نشریه ما بالاتر است.
هر وقت که سوژهای برای گزارش به من داده میشود، بهسراغ استادانم میروم و میپرسم آیا نظریهای علمی داریم که مرتبط با موضوع باشد و براساس آن، طرح گزارش را پایهگذاری کنم؟ البته از آنطرف، توانایی روزنامهنگاریام هم به کار رشته تحصیلیام یعنی جامعهشناسی آمده است.
یکبار یکی از استادان دانشگاهیام به من گفت مقالات علمیای که برای دانشگاه مینویسی، هنوز بار علمی بالایی ندارد، اما بهخاطر توانمندی در نوشتن، آنچنان موضوع را خوب شرح میدهی و توصیف میکنی که نمره کامل را به تو میدهم.
- آیا زندگی در منطقهای کمبرخوردار مثل طلاب هم در نوع نگاهتان به زندگی تأثیر گذاشته است؟
بله، دوری از دانشگاه یا مراکز خبری و رسانهای شاید مشکل محسوب شود که البته باعث اذیتم هم میشود، اما دید فرد را نه نداشتهها بلکه داشتهها و اعتقادات و دوستانی که در اطرافش هستند، تشکیل میدهد.
این عوامل نقش پررنگتری دارند. من درباره انتخاب دوست، حساس بودم و فقط با افراد موفق و مثبت و همسو با نظریاتم رابطه میگرفتم. همین باعث میشود در مسیری که هستم، جلوتر بروم و تلقی خاصم از زندگی را بیشتر باور داشته باشم.
بهطورکلی اعتقاد ندارم هر کسی در مناطق کمبرخوردار زندگی کند، از همهچیز عقب میماند. شاید برایتان جالب باشد که بگویم زندگی در منطقه کمبرخوردار هم میتواند یک ضعف و هم یک قوت باشد.
شبهایی که با اتوبوس مسیر طولانی دانشگاه فردوسی تا خانه را طی میکنم، ناخودآگاه وقت زیادی دارم که به صحبت افراد در اتوبوس گوش دهم و اطرافم را ببینم. همینها گاهی سوژه نوشتههایم میشوند و ایدههای خوبی را تولید میکنند.
- شما در رادیوهای اینترنتی هم کار کردید، از کجا با این مقوله تازه آشنا شدید؟
من با آقای زکریایی و رادیوی ایشان به نام «رادیومون» همکاری میکردم. آنجا تستی با ۱۰آیتم از من گرفتند و گفتند که قبول شدم. اول بهعنوان گوینده با آنها کار میکردم و از من میخواستند که متنهای ادبی را برایشان بخوانم.
ماجرا به سال چهارم دبیرستان رسید و مسئله قبولی در دانشگاهِ خوب برایم مطرح شد. دورادور برای آنها مطلب مینوشتم. برایشان شعر طنز مینوشتم و آنها شعر طنز را روی آثار موسیقی معروف، «کاور» میکردند که منجر به تولید محصولات جالبی میشد.
برای صداوسیما هم متنهایی کوتاه با محوریت مسئله دینی نوشتم. نمایشنامههایی هم برای رادیوخراسان نوشتم که اجرا شده است.
- آیا با تمام فعالیتهایی که در حوزه اجتماعی انجام دادهاید، به ازدواج هم فکر میکنید؟
ملاکهای سختگیرانهای دارم؛ گرچه آدم پرادعایی نیستم. برداشتهای ذهنیام بهخاطر مطبوعاتی بودن و در اجتماع بودن بهنظرم با آنچه بقیه دخترهای بیست ویکساله در ذهن دارند، متفاوت است.
برای آنها مشخصاتی جذاب است که برای من نیست. خاصتر از چهره ظاهری برای من، مهم است که مرد زندگی، باریبههرجهت نباشد و درمورد اتفاقاتی که در اطرافش میافتد، تحلیل و نظر مشخص داشته باشد؛ البته من خیلی وقت دارم و هنوز به جمعبندی لازم در این بخش نرسیدهام.
- در منطقه طلاب افرادی هستند که مثل شما فعال اجتماعی باشند؟
بله. دوستانی داشتهام از جمله دخترخانمی که در رشته قرآنی فعال بود و الآن تبدیل به بانویی سخنران و خطیب شدهاند.
- سخن آخر؟
الآن همه مراکز مهم فرهنگی شهر در بالاشهر هستند؛ مثلا بزرگترین مجموعه فرهنگی در نزدیک محله سجاد مشهد، حوزه هنری در بولوارهاشمیه یا بهترین استودیوی صوتی شهر احتمالا در حوالی خیابان سناباد است.
همه اینها در بخش برخوردار شهر متمرکزند و فاصلهای طولانی با ما و محل زندگیِ بخش بزرگی از افراد ساکن در شهر دارند که در مناطق متوسط یا کمبرخوردار مشهد زندگی میکنند.
گالریهای خوب شهر هم همینطور است. کاش همانطور که روزنامه شهرآرا در مرکز شهر واقع شده است و دفاتر شهرآرامحله در همه نقاط مشهد ازجمله منطقه طلاب وجود دارد، مراکز فرهنگی دیگر هم همینقدر عادلانه با جغرافیای مشهد رفتار میکردند!
البته میدانم که شاید مردم این حوالی کمتر عادت به داشتن این مراکز داشته باشند و در این بخش، سهمخواهی لازم را نکرده باشند.
* این گزارش یکشنبه ۱۰ دی سال ۱۳۹۶ در شماره ۲۷۵ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.