کد خبر: ۱۵۶۲۹
۲۲ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۱
استوار دوم شهید مدافع امنیت، سجاد صیامی

داریوش اولین‌بار لباس نظامی‌اش را در مراسم شهادت پدر پوشید

لباس نظامی‌ای که داریوش دو ساله اولین‌بار پوشید، زمانی بود که «بابا‌سجاد» دیگر کنارش نبود. این هدیه برای خانواده صیامی یادگار جوانی است که ۲۲ مهر سال گذشته در راه تأمین امنیت مرز‌های جنوب شرق کشور و در دوران خدمت سربازی به شهادت رسید.

داریوش دو‌ساله، با لباس نظامی، در اتاق می‌دود و شیرین‌کاری می‌کند. هرجا قاب عکس پدرش را می‌بیند، پشت سرهم می‌گوید «بابا‌سجاد»، بعد به‌دو خودش را به آن می‌رساند، لب‌هایش را روی چهره «بابا‌سجاد» می‌گذارد و او را می‌بوسد. لباس نظامی‌ای را که داریوش پوشیده است، پدرش خریده بود، اما هیچ‌وقت به تنش ندید. اولین‌بار که این لباس را پوشید، «بابا‌سجاد» دیگر کنارش نبود.

حالا همین لباس نظامی که هنوز قواره‌اش بزرگ‌تر از دست و پای یک پسر دو‌ساله است، برای خانواده صیامی یادگار جوانی است که ۲۲ مهر سال گذشته در راه تأمین امنیت مرز‌های جنوب شرق کشور و در دوران خدمت سربازی به شهادت رسید.

در سالروز شهادت استوار دوم سجاد صیامی، مرزبان هنگ مرزی نگور، به‌سراغ خانواده‌اش در محله حجاب رفتیم و پای صحبت‌هایشان نشستیم.

 

 

بهترین رفیقم بود

«سجاد متولد‌۱۳۷۸ بود و یک‌سال پیش در زمان شهادت ۲۶‌سال داشت؛ متأهل و پدر داریوش یک‌ساله. علاقه‌اش به شغل نظامی از کودکی در او شکل گرفته بود. با اینکه علاقه اصلی‌اش شغل نظامی بود، وقتی دیپلمش را گرفت در رشته تربیت‌بدنی دانشگاه آزاد دانشجو شد.»

پدر سجاد، همین‌طورکه دارد شرح حالی از پسر شهیدش می‌دهد، سرش را پایین می‌اندازد و با انگشتانش، چشمانش را می‌فشارد و اشک می‌ریزد. 

محمدرضا صیامی نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: من نه‌تنها یک پسر از دست دادم، می‌شود گفت بهترین رفیقم را از دست دادم؛ رفیق به‌قول جوان‌ها پایه. از وقتی سجاد، یک نوجوان شد، یک روز صدایش کردم و گفتم ما با هم رفیق هستیم و واقعا هم این رفاقت هرچه گذشت، عمیق‌تر شد.

بابای سجاد می‌گوید: حاج‌محمود کریمی یک مداحی دارد که دقیقا وصف حال من است. همانی که می‌گوید «بالابلند بابا، گسیوکمند بابا.» سجاد واقعا خوش‌قدوبالا بود. تازه جوان بابا بود، عصای دست بابا بود و با رفتنش کمر من را شکست.

 

شهادت استوار دوم شهید مدافع امنیت، سجاد صیامی

 

تصادف با وانت قاچاق‌بر

شهیدسجاد صیامی، قبل از سربازی، بسیجی فعال بود و در طول خدمتش، استخدامش در فراجا قطعی شد. او دوره آموزشی را در مشهد گذراند و پس‌از تقسیم، به سیستان‌وبلوچستان و سپس چابهار، بخش نگور در نزدیکی مرز پاکستان، منتقل شد.

پدرش از ماجرای شهادتش می‌گوید: ۱۲ مهر سال۱۴۰۴ در چندکیلومتری نقطه صفر مرزی، در مأموریت مرزبانی بود. وقتی در ایست بازرسی بود یک خودرو (وانت قاچاق‌بر)، به او زد و به‌شدت آسیب دید. بعد از این اتفاق، او را به تنها بیمارستان چابهار منتقل کردند، اما شدت جراحاتش خیلی زیاد بود. با اینکه ۱۰روز بستری شد و کار‌های درمانی برایش انجام دادند، از همان اول سطح هوشیاری‌اش خیلی پایین بود و امیدی به زنده‌ماندنش نبود.

برای پدر سجاد، روایت شهادت از چند‌روز قبل آغاز شده بود؛ از روز‌هایی که تماس‌های پسرش بیشتر شده و حرف‌هایش رنگ دیگری گرفته بود. او با بیان اینکه سجاد پُر از امید به زندگی بود، می‌گوید: شب قبل از حادثه چند بار با بهانه‌های مختلف تماس گرفت. از ایده‌هایش برای آینده می‌گفت و از برنامه‌هایی که قرار بود بعد از خدمت دنبال کند. می‌خواست کسب‌وکاری برای یکی از نزدیکانمان راه بیندازد. ولی حالا که فکر می‌کنم انگار یک‌جور هم داشت خداحافظی می‌کرد.

 

پروانه خاتون نگران نشو

روز خبر حادثه، همسر سجاد تصور می‌کرد اتفاق خیلی جدی نیست. به او گفته بودند همسرش تصادف کرده و فقط پایش آسیب دیده است. اما خودش می‌دانست اگر مسئله فقط شکستگی بود، سجاد حتما با او تماس می‌گرفت و مثل همیشه «پروانه‌خاتون» صدایش می‌زد و می‌گفت «فقط دست و پایم شکسته، چیزی نیست. نگران نشو.»

می‌دانست اگر مسئله فقط شکستگی بود، سجاد حتما با او تماس می‌گرفت و می‌گفت فقط دست و پایم شکسته، چیزی نیست

محدثه رضایی، دلش آرام نگرفت. بعد از اینکه پدر سجاد شبانه سوار خودرویش شد، به بیمارستان چابهار رفت تا شرایط را ببیند، او هم خودش را به بیمارستان رساند. هنوز هم وقتی می‌خواهد آن چند روز آخر را روایت کند، بغض راه گلویش را می‌بندد؛ «توی موهایش، پر از خون بود. هردو دستش را تا کتف، آتل بسته بودند، پاهایش هم. از پهلوهایش لوله‌هایی با قطر زیاد رد کرده بودند. تنفسش هم با لوله بود. می‌دانستم که صدایم را می‌شنود. موهایش را شانه می‌زدم و هرروز برایش صحبت می‌کردم.»

 

عشقی که زود بزرگ شد

در خانه آقای صیامی بزرگ، هنوز نشانه‌های زندگی کوتاه، ولی عاشقانه این زوج جوان باقی مانده است؛ زندگی‌ای که خودشان خواستند در اتاق مجردی سجاد، ساده آغازش کنند. همسر سجاد می‌گوید: آشنایی ما در حرم امام‌رضا (ع) اتفاق افتاد.

برخلاف تصور اولیه‌ام از یک فرد مذهبی که حرف از شهادت می‌زد، آقا‌سجاد خوش‌تیپ، مؤدب و جذاب بود. ۳‌آبان‌۱۴۰۲ عقد کردیم. دوران عقد را به‌دلیل سختی رفت‌وآمد‌ها دوست نداشتیم و تصمیم گرفتیم زندگی مان را زودتر شروع کنیم. آقا‌سجاد می‌گفت «مهم خودت هستی» و در هیچ کاری سخت نمی‌گرفت. ما خیلی از تشریفات را حذف کردیم. آقا‌سجاد یک چرخ خیاطی برای من خرید و در همان اتاق مجردی‌اش در خانه پدری گذاشت و گفت کم‌کم همه‌چیز می‌خریم.

زندگی محدثه و شهید صیامی، در سه سال پیاپی، سه اتفاق بزرگ را پشت سر گذاشت؛ ازدواج، تولد فرزند و شهادت سجاد. محدثه می‌گوید: عشق بین ما هر‌روز بزرگ‌تر می‌شد و خیلی زود آرزوی داشتن فرزند شکل گرفت. آقا‌سجاد دوست داشت چهار بچه داشته باشیم. عاشق ایران بود و اسم دخترهایش را هم «ایراندخت» و «مهدخت» انتخاب کرده بود. اسم پسرمان هم، انتخاب خودش بود.

 

من را «شهربانو‌خاتون» صدا می‌زد

از وسایل به‌جامانده از سجاد، انگشتری هم هست که از دست همسرش درنیامده است. محدثه رضایی می‌گوید: این، دومین انگشتر سجاد بود. انگشتر قبلی را در دوران آموزشی خدمتش گم کرده بود؛ مدتی بعد که پیدا شد، آن را در روز مادر به مادرش هدیه داد. انگشتری را که به امانت دست من است، بعد از گم‌کردن انگشتر اول و دقیقا مشابه همان خریده بود. قرار است این را به داریوش بدهم.

مادر سجاد کمتر از پسرش حرف می‌زند. خودش می‌گوید: من اصلا درباره پسرم مصاحبه نمی‌کنم. با این‌حال نمی‌تواند این چند جمله کوتاه را بروز ندهد و خیلی آرام می‌گوید: سجاد، من را «شهربانو‌خاتون» صدا می‌زد. دست‌هایم را می‌بوسید. همیشه خم می‌شد تا پاهایم را ببوسد، ولی من اجازه نمی‌دادم.

خانواده می‌گویند مادر نگران است در بیان خاطرات، چیزی برخلاف اخلاص و نیت شهید بر زبان بیاورد، برای همین ترجیح می‌دهد صحبت نکند.

 

بابا‌سجاد دیگر برنمی‌گردد

هنوز داریوش با شیرین‌زبانی، در اتاق شیطنت می‌کند. بچه‌ای که با قاب عکس‌های پدرش تنها مانده است؛ عکس‌هایی که به سمتشان می‌دود، می‌بوسدشان و با زبان کودکانه‌اش می‌گوید «باباسجاد».

حالا در خانه، جای خود سجاد خالی است و همین دو کلمه داریوش، کوتاه‌ترین و دلگیرترین روایت از شهید مدافع امنیت است که پس از ده روز تحمل جراحات، به شهادت رسید. فعلا هیچ‌کس نمی‌تواند به او توضیح دهد چرا لباسی که پدرش برایش خریده بود، اولین‌بار وقتی بر تنش رفت که «بابا‌سجاد» دیگر نبود تا اینکه بزرگ شود و مسیر قطعه‌۱۴ آرامستان بهشت‌رضا (ع) را بلد شود.

 

* این گزارش چهارشنبه ۲۲ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۰ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام