علی اکبر اسماعیلی قوچانی خوش نویس هفت قلم
مریم شیعه|در کوچه پس کوچههای قوچان توپ جیری اش را دنبال میکند. روزگار قحطی است و بزرگ ترها برای آنکه بچهها چند ساعتی گرسنگی را فراموش کنند، تکههای جیر را به شکل توپ درمی آورند و دستشان میدهند. او سرگرم بازی است که پدر پیدایش میشود. میگوید «مادر مرده است و باید به مریض خانه برود.» پسر دل از بازی نمیکند. مرگ برایش بی معناست؛ چیزی که هنوز نه دیده و نه تجربه کرده است. بی اعتنا میگوید نمیآید.
عصر میشود، هوا تاریک میشود و مادر به خانه بازنمی گردد. پشت در منتظرش میماند، اما خبری از او نیست. تازه همان وقت است که مرگ شکل واقعی خود را نشان میدهد. مردن یعنی کسی که همیشه برمی گشت، دیگر از در خانه وارد نمیشود. علی اکبر آن شب تا صبح گریه میکند. در صفحه اول شناسنامه متولد۱۳۲۳ است، هرچند خودش میگوید چند سالی بزرگتر است.
تنها پسر خانواده بود و چهار خواهر داشت. پدرش کشاورزی میکرد و خانواده، سالهای سخت قحطی را میگذراند. چند سال پس از مرگ مادر، پدر هم از دنیا رفت. هیچ کس را نداشتند تا سرپرستی آنها را به عهده بگیرد. هر پنج بچه را به مرکزی سپردند که آن روزها «خانه مهر» نام داشت. جمعهها درهای پرورشگاه باز میشد و بچهها یکی یکی با خویشاوندانشان میرفتند. علی اکبر و خواهرانش، اما جایی برای رفتن نداشتند. سهم آنها از جمعه، تماشای خلوت شدن راهروها و ماندن پشت دیوارهایی بود که در روز تعطیل بلندتر به نظر میرسیدند.
سیزده ساله که شد، گفتند دیگر باید زندگی خودش را اداره کند. از خانه مهر بیرون آمد، بی آنکه خانهای منتظرش باشد. تا شب در شهر چرخید و سرانجام گوشه خیابانی دراز کشید. آن شب را زیر پلی به صبح رساند؛ نخستین شب زندگی مستقلی که دیگران برایش تعیین کرده بودند. روز بعد شاخههای خشک و پهن درختان را از این سو و آن سو جمع کرد و به نانواییها فروخت تا سوخت تنور شود. هرچه درمی آورد، میان یک قرص نان و جای خواب تقسیم میکرد. شبها با پرداخت یک قران در قهوه خانهای در میانه بازار قوچان میخوابید.
بعضی روزها هم، همه درآمدش همان یک قران بود. در چنین روزهایی باید میان شام و سقف یکی را انتخاب میکرد. یکی از نانواها او را به کار گرفت. یک سال کنار تنور ایستاد. خط خوشی داشت. گاهی شاگردان مدرسه تکالیف خط و نقاشی شان را به او میسپردند و انعام میدادند. یک روز با پس اندازش برای شاطرها لیموناد خرید؛ نوشیدنی گرانی که بیشتر در دست آدمهای مرفه دیده میشد. همین پذیرایی کوچک به اتهام ختم شد. همکاران گفتند لابد دستش در دخل رفته است. قسم خوردن فایدهای نداشت. علی اکبر شب تا صبح بیدار ماند و چهره صاحب نانوایی را کشید. صبح، تصویر را به دیوار زد. صاحب نانوایی و شاطرها با دیدن نقاشی بالاخره پذیرفتند پول از کجا آمده است.
دستی که از کنار تنور بیرون آمد
دیدار اتفاقی با یکی از معلمان قدیمی، مسیر زندگی اش را تغییر داد. معلم وقتی از وضع شاگرد سابقش باخبر شد، او را به خانه خود برد. هم کاری برایش فراهم کرد و هم فرصتی برایش مهیا کرد تا درسش را ادامه دهد. بعدها به تهران رفت، نستعلیق را نزد سیدحسن میرخانی آموخت، نسخ و ثلث را در محضر احمد معصومی، مشهور به نجفی زنجانی، دنبال کرد و از آموزشهای ابراهیم بوذری بهره برد.
معلم وقتی از وضع شاگرد سابقش باخبر شد، او را به خانه خود برد. هم کار و هم فرصتی برایش فراهم کرد تا درسش را ادامه دهد
تسلطش به شیوههای متعدد، عنوان «خوشنویس هفت قلم» را برایش به همراه آورد. در سال ۱۳۴۵ در پایه گذاری شعبه انجمن خوش نویسان قوچان نقش داشت و از سال ۱۳۵۶ در مشهد ساکن شد. سالها فعالیت هنری سرانجام به استخدام او در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انجامید و از همان مجموعه بازنشسته شد.
کاتب اهل بیت(ع)
او در نگارش کاشیهای صحن قدس حرم رضوی، کتیبههای مسجد هامبورگ و نوشتههای درهای حرم امام حسین (ع) مشارکت کرد و نمایشگاههایی در شهرهای ایران و کشورهایی، چون ترکیه، سوریه، پاکستان و بلغارستان داشت. کتابهای آموزشی متعددی نیز درباره نستعلیق، نسخ، ثلث و دیگر شیوههای خوش نویسی منتشر کرد. منابع جدیدتر تعداد آثار مکتوبش را بیش از چهل عنوان نوشتهاند.
دلش میخواست قرآنی نفیس را کتابت کند. بعد از بازنشستگی، همین کار را هم کرد. عید غدیر سال ۱۳۸۸ کار او آغاز شد. صفحهها کاغذ نبودند؛ پارچههایی بودند که چندین بار زیرسازی و رنگ میشدند تا سطحی چرم مانند، مقاوم و قابل شست وشو پیدا کنند.
هر صفحه ۲۵۰ در ۱۷۵ سانتی متر بود. او از حقوق بازنشستگی و سرمایه شخصی اش خرج کرد، کمکهای مردمی رسید و دهها هنرمند، به ویژه زنان تذهیب کار، ساعتهای بسیاری بی مزد کار کردند. شمار کسانی که با جان و دل در مراحل گوناگون آماده سازی پارچه، طراحی، کتابت، تذهیب و ساخت تجهیزات نقش داشتند، از ۱۲۰نفر فراتر رفت.
وعدههایی که رفت
کتابت قرآن در عید غدیر سال۱۳۹۵ به پایان رسید. ۶۵۰صفحه، هرکدام با وزنی حدود سه تا سه ونیم کیلوگرم. متن قرآن با قلم نی و مرکب نوشته شد و طلای ۱۸عیار در تذهیبها و حاشیهها به کار رفت. در سنت کتاب آرایی ایرانی، طلا برای نمایش ثروت صرف به صفحه نمیآمد؛ نور میساخت، مرز متن و آرایه را مشخص میکرد و نگاه را به سوی کلمات هدایت میکرد. اثر به پایان رسید، اما سرنوشت عجیبی داشت.
از سالها پیش مسئولان مختلف به کارگاه رفتند، کنار صفحات عکس گرفتند و وعده موزه، سازه نگهدارنده یا انتقال اثر را دادند. حتی در سال۱۳۹۵ اعلام شد قرآن پس از رونمایی در موزه قوچان قرار میگیرد؛ وعدهای که عملی نشد. او میتوانست اثر را بفروشد، اما دلش راضی نشد. میخواست اثر دیده شود و بهانهای برای انتقال همان هنری باشد که روزگاری زندگی خودش را نجات داده بود. تا اواخر سال ۱۴۰۴، هنوز قرآن در خانه اش نگهداری میشد. او حالا فقط مکانی استاندارد میخواهد که هم صفحات را از رطوبت، نور و آسیب جابه جایی حفظ کند و هم امکان بازدید از این اثر فاخر که کلام خداست، برای مردم فراهم باشد.
کلک خوش
علی اکبر اسماعیلی قوچانی تاکنون آثار مکتوبی نیز به چاپ رسانده است. دو نمونه از این کتابها «خودآموز خوش نویسی» و «کلک خوش نویسی، با چهل حدیث رضوی» است. کتاب نخست که توسط انتشارات به نشر روانه بازار کتاب شده، مناسب هنرجویان خوش نویسی است تا با الگوبرداری از دستخط اسماعیلی قوچانی، مشق نستعلیق کنند. کتاب دوم نیز که با محوریت احادیث امام رضا (ع) و به خط خوش اسماعیلی قوچانی منتشر شده، در دو بخش نظم و نثر تنظیم شده است.
* این گزارش سهشنبه ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۸۱ روزنامه شهرآرا صفحه آخر چاپ شده است.