کد خبر: ۱۵۶۲۴
۲۱ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
رامین شاهین‌فر

۱۵۰تومان پول خرید مایحتاج خانه، آرزوی رامین شاهین‌فر را برآورده کرد

تابستان سال۱۳۶۱ بود که رامین دلش می‌خواست مثل پدر و چهار برادرش راهی جبهه شود و با پولی که برای خرید مایحتاج خانه گرفته بود، راهی راه‌آهن شد و خودش را به اهواز رساند، غافل از اینکه باز هم راهی برای رسیدن به جبهه پیش پایش نیست.

۱۵۰تومان پول خرید مایحتاج خانه، برای رامین شاهین‌فر دوازده‌ساله بلیت رسیدن به آرزویش شد. تابستان سال۱۳۶۱ بود و او که دلش می‌خواست مثل پدر و چهار برادرش راهی جبهه شود، این‌بار پول را گرفت و به‌جای خرید، راهی راه‌آهن شد. پیش از آن هم یک بار شناسنامه‌اش را دست‌کاری کرده و بار دیگر شبانه از خانه فرار کرده بود؛ اما هر دو بار دست خالی برگشته بود. این‌بار خودش را به اهواز رساند، غافل از اینکه باز هم راهی برای رسیدن به جبهه پیش پایش نیست.

 

نقش برآب شدن نقشه‌ها

شاهین‌فر متولد آبادان و ساکن محله هفده‌شهریور است و از سال‌۱۳۵۷ به‌همراه خانواده‌اش در مشهد زندگی می‌کند. پدر رامین و چهار برادرش در سال‌های۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ برای دفاع از وطن راهی جبهه شده بودند. خواهرش هم در سازمان هلال احمر مسئول اعزام امدادگران بود. او دوست داشت مانند آنها راهی جبهه شود. بار‌ها به پدر و برادرانش اصرار کرده بود تا او را هم با خودشان به جبهه ببرند، اما، چون سن آقارامین کم بود، پاسخشان منفی بود.

اولین‌بار برای رفتن به جبهه، شناسنامه‌اش را با مداد تغییر داد. اما وقتی مسئول اعزام نیرو، نگاهی به شناسنامه‌اش انداخت، از او پرسید: «مطمئنی که شناسنامه خودت است؟» او هم با اطمینان جواب داد: «بله.»

آقا‌رامین ماجرا را این‌طور تعریف می‌کند: عدد سال تولدم را از ۱۳۴۹ به ۱۳۴۵ تغییر داده بودم، اما سال تولدم به حروف همان‌۱۳۴۹ بود. مسئول اعزام نیرو متوجه این ناهماهنگی شد. با سری افتاده به سمت خانه برگشتم. بعد از برگشتن، شناسنامه‌ام را درست کردم و به فکر نقشه دیگری افتادم.

مدتی گذشت و دوباره در خانه صحبت از رفتن به جنوب می‌کرد. شبی، بدون اینکه به خانواده‌اش چیزی بگوید، راهی راه‌آهن شد تا از آنجا به خوزستان برود. صبح که خانواده‌اش متوجه غیبتش شدند، به راه‌آهن رفتند، او را پیدایش کردند و به خانه برگرداندند.

مسئول پادگان وقتی دید با هیچ گروهی اعزام نشده‌ام و بدون آموزش نظامی آمده‌ام، گفت باید به شهر خودت برگردی و از آنجا اعزام شوی

آقا‌رامین برای سومین‌بار نقشه رفتنش را بار‌ها در ذهن مرور کرده بود. منتظر فرصتی بود تا آن را عملی کند، تا اینکه یک روز مادرش ۱۵۰تومان به او داد و گفت برای خانه خرید کند.

آقا‌رامین می‌گوید: با همان پولی که از مادرم گرفتم، راهی راه‌آهن شدم. بلیت خوزستان را گرفتم و خودم را به پادگانی در اهواز رساندم. خوشحال بودم که به منطقه جنگی رسیده‌ام. تصور می‌کردم بعد از اینکه خودم را معرفی کنم راهی جبهه می‌شوم؛ اما مسئول پادگان، وقتی دید با هیچ گروهی اعزام نشده‌ام و بدون آموزش نظامی آمده‌ام، گفت باید به شهر خودت برگردی و از آنجا اعزام شوی.

او ادامه می‌دهد: آن مسئول از من پرسید از کجا آمده‌ای؟ ترسیدم بگویم از مشهد آمده‌ام. گفتم از جهرم. گفت برگرد به شهرت.

 

لباس امدادگری اندازه‌ام نبود

آقارامین می‌گوید: وقتی به شیراز رسیدم، ماجرا را برای دوست خانوادگی‌مان تعریف کردم. آنها با خانواده‌ام تماس گرفتند. خواهرم گفت به مشهد برگرد. خودم کار‌های اعزامت را از طرف سازمان هلال احمر انجام می‌دهم. قبول کردم که برگردم. البته یک ماه در شیراز ماندم و بعد راهی مشهد شدم.

او ادامه می‌دهد: بعد از اینکه برگشتم، خواهرم به قولی که داده بود، عمل کرد. اول برای شرکت در کلاس‌های امدادگری ثبت‌نامم کرد. سال‌۱۳۶۲، بعد از اتمام دوره‌ها، از‌طریق سازمان هلال احمر برای ۴۵ روز راهی کردستان شدم.

لباس‌های نظامی اندازه این نوجوان سیزده‌ساله نبود. لباس‌ها را برایش اندازه کردندبالاخره به عنوان امدادگر اعزام شد. او می‌گوید: آن سال، بیشتر از دو ماه به مدرسه نرفتم. به همین‌دلیل، امتحانات سال سوم راهنمایی را به‌صورت متفرقه دادم. رامین شاهین‌فر چندسال بعد نیز به‌عنوان بسیجی، پانزده‌ماه در جبهه حضور داشت.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۸ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام