کد خبر: ۱۴۱۵۵
۲۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۰۰
ماجرای توقیف دوچرخه برات‌الله اسما‌عیل‌پور

ماجرای توقیف دوچرخه برات‌الله اسما‌عیل‌پور

آقا برات‌الله از زمانی که نوجوان بود، کار شاگردی را در پیراهن‌دوزی شروع کرد و خاطره‌های تلخ و شیرین بسیاری از آن روز‌ها دارد. اما تعقیب و گریزش از دست مأموران دوچرخه‌بگیر و رفتار جنجالی استادکارش را از خاطر نمی‌برد.

برات‌الله اسماعیل‌پور، خیاط پیراهن‌دوز محله هفده‌شهریور، هرزمان که نگاهش به دوچرخه سبز‌رنگ کنار مغازه‌اش می‌افتد، لبخندی روی لبش می‌نشیند. لبخندی که پشت آن، نوجوانی هفده‌ساله با دنیایی از ترس و امید ایستاده است.

آقا برات‌الله شصت‌و‌هفت‌ساله، از زمانی که نوجوان بود، کار شاگردی را در پیراهن‌دوزی شروع کرد و خاطره‌های تلخ و شیرین بسیاری از آن روز‌ها دارد. اما تعقیب و گریزش از دست مأموران دوچرخه‌بگیر و رفتار جنجالی استادکارش را هیچ‌وقت از خاطر نمی‌برد.

 

شاگردی هر روزش یک تجربه بود

از نوجوانی پادوی مغازه خیاطی بود. کار‌های خرده‌ریزه انجام می‌داد تا برسد به روزی که او هم پشت چرخ خیاطی بنشیند. آن روز‌ها برای برات نوجوان هر‌روز یک تجربه بود.

آقا برات‌الله کار پیراهن‌دوزی را از شاگردی و آب و جارو‌کردن مغازه شروع کرد. آن دوران رسم بود بچه‌ها که برای شاگردی می‌رفتند، خانواده‌ها می‌گفتند «گوشتش از شما، استخوانش از ما.» استادکار‌ها سخت‌گیر بودند و از هیچ خطا و اشتباه شاگرد به‌راحتی نمی‌گذشتند. هر اشتباه برابر بود با تنبیهی بزرگ.

تو آدم زرنگی نیستی که نتوانسته‌ای دوچرخه را از دستشان دربیاوری. یاالله برویم؛ نشانم بده کجا هستند

اتو را که بر‌می‌دارد، چشم‌هایش دودو می‌زند. پشت‌بندش می‌خندد. یاد اولین‌باری می‌افتد که پیراهن مشتری را سوزاند و استادکارش بعد از کلی دعوا و داد و بیداد، مبلغی از حقوقش کسر کرد و پولی به او داد که همان پارچه را برای مشتری از بازار بخرد تا دوباره بدوزند.

 

مثل من زرنگ باش

آقا‌برات‌الله می‌گوید: این روز‌ها واژه «موتور‌بگیری» زیاد به گوشمان می‌خورد؛ موتورسورانی که به‌خاطر نداشتن گواهی‌نامه، بیمه و... موتورشان راهی پارکینگ می‌شود. آن روز‌ها در دهه‌۵۰ افرادی که دوچرخه سوار می‌شدند، باید گواهی‌نامه می‌داشتند، وگرنه دوچرخه‌اش را می‌گرفتند.

‌آن موقع برات‌الله هفده‌ساله بود. او سوار بر دوچرخه، از مغازه‌شان در خیابان امام‌رضا (ع) برای خرید‌هایی که استادکار سفارش داده بود، راهی بازار شد. نزدیک هتل مدائن فعلی، مأمور‌ها دوچرخه را گرفتند.

برایمان تعریف می‌کند: صاحب‌کارم در طول روز، گاهی مرا برای خرید دکمه، لایه‌چسب یا نان برای ناهار ظهر می‌فرستاد و اجازه می‌داد که با دوچرخه‌اش خرید‌ها را انجام بدهم. آن روز هم می‌خواستم برای خرید وسایل خیاطی به چند خیابان آن طرف‌تر بروم که دوچرخه‌بگیران مقابلم سبز شدند. قدرت هیچ حرکتی نداشتم. دوچرخه را گرفتند و کنار خیابان گذاشتند تا وانت بیاید و آنها را ببرد.

با چشم گریان پیاده به مغازه برمی‌گردد و با خجالت و نگرانی از اتفاقی که افتاده است، موضوع را برای استادکار تعریف می‌کند. آقا برات‌الله می‌گوید: استادم اولش حرف‌های درشتی گفت. بعد هم گفت «تو آدم زرنگی نیستی که نتوانسته‌ای دوچرخه را از دستشان دربیاوری. یاالله برویم؛ نشانم بده کجا هستند.»

به نزدیکی محل دوچرخه‌بگیران که می‌رسند، صاحب‌کار از شاگردش جدا می‌شود. با سلام و احوالپرسی باب دوستی را با نیرو‌های شهربانی باز می‌کند.

کاسب قدیمی محله هفده شهریور ادامه می‌دهد: از دور دیدم که استاد در‌حال کمک به آنهاست تا دو‌چرخه‌ها را جابه‌جا و سوار وانت کنند. در یک لحظه دیدم صاحب‌کارم سوار بر دوچرخه‌اش است. هم خنده‌ام گرفته بود و هم از حرکت او متحیر مانده بودم. آنها هم پشت سرش داد می‌زدند بایست. اما او با‌سرعت در‌حال دور‌شدن بود. نیرو‌های دوچرخه‌بگیر هم که دیدند به او نمی‌رسند، بی‌خیال تعقیب‌کردنش شدند. آن موقع دوربین نبود تا پیدایش کنند. به مغازه که رسیدم، گفت «به این می‌گویند زرنگی! یاد بگیر که کوتاه نیایی، هر‌طور شده مالت را پس بگیری.»

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۸ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۰ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44