کد خبر: ۱۱۷۲۵
۲۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
مقایسه زمان شاه با امروز از دید نوجوان دیروز

مقایسه زمان شاه با امروز از دید نوجوان دیروز

حسن میرزایی که در آن زمان یک نوجوان انقلابی بوده‌ می‌گوید: گاهی اوقات عده‏‌ای می‏‌گویند زمان شاه خیلی خوب بود! همه چی روبه‌راه بود. من زندگی در آن دوران را لمس کردم. با این‌که آن موقع کم سن و سال بودم ولی مسائلی دیدم که فطرتم می‌گفت کار زشتی است. 

کمیل حسنی| بهمن «ماه مبارک انقلاب» است و هفته‌ای که در آن قرار داریم آخرین هفته از این ماه به یادماندنی است. ماهی که ناخودآگاه تمام ایرانی‌ها را می‌برد به بهمن ۵۷. در واقع از انقلاب به این‌طرف همه بهمن‌ها، از ۵۷ رنگ و بو و هویت گرفته‌است. 

شهرآرا محله در این ماه با انتشار خاطرات مردم از انقلاب، سعی کرد ابعاد مختلف انقلاب عظیم اسلامی را روایت کند. حسن میرزایی که در آن زمان یک نوجوان انقلابی ساکن محله طلاب مشهد بوده‌است و امروز یک فعال مخلص در جبهه فرهنگی انقلاب خاطراتی از آن روزها دارد.

وفات مشکوک کافی؛ جرقه انقلاب !

تحرکات انقلاب در مشهد از روز تشییع جنازه مرحوم کافی به صورت عمومی شروع شد. قبل از ترور مرحوم کافی شاید مجالس پراکنده علیه رژیم این طرف، آن طرف برگزار می‌‏شد ولی به صورت عمومی که توده مردم به انقلاب بپیوندند و شعار مرگ بر شاه عمومی بشود؛ از روزی بود که کافی را در یک تصادف مشکوک به قتل رساندند. فقط به خاطر اینکه اسم امام خمینی را روی منبرش برده بود.

 

آقا که نبود؟!

جریان انقلاب در مشهد برهه‏‌های مختلفی داشت.دریک‌دوره خیلی سخت گرفتند؛فرماندار خشنی به‌نام تیمسار باقری آمده بود که همان اول می‏‌خواست ضربه شصتی نشان بدهد. این مصادف بود با ایامی که آقای قمی را از تبعید آزاد کرده بودند. مردم به خانه آقای قمی رفت و آمد داشتند و افراد مختلفی آن‌جا سخنرانی می‏کردند. یادم هست یک روز رفته بودم خانه آقای قمی.

شیخی بنام فصیحی که زیاد آدم روبه‌راهی نبود خواست منبر برود.همین‌که بالای منبر رفت؛ مردم چون پیشینه‌اش را می‌شناختند(با بعضی سران فاسق شهری همکار بود!)همه با هم با شعار او را از منبر به پایین کشاندند. غرض این‌که افراد مختلفی منبر می‌رفتند.

گزینشی هم در کار نبود.یک روز مردم تا از خانه آقای قمی بیرون آمدند و رفتند خیابان شیرازی که به سمت حرم متفرق بشوند؛ ماموران شهربانی بدون اخطار قبلی تیراندازی کردند و چندین نفر را کشتند.شهید حنایی از جمله کسانی بود که آن‌جا به شهادت رسید؛ فکر می‏کنم ده نفری شهید شدند.

مردم جنازه شهدا را سر دست گرفتند و برگشتند طرف خانه آقای قمی. در زدند. خادم در را باز کرد و گفت: آقا نیست! (البته دروغ گفت. آقای قمی از همان اولی که مشهد آمده‌بود، مشکوک می‌‏زد.افراد مجهول‌‏الهویه‌ای در بیت او سخنرانی می‌کردند. بعدها هم در برابر انقلاب ایستاد.)مردم شهدا را بردند به سمت خانه آیت‌‏ا... مرعشی.

ایشان کسی بود که همیشه جلودار انقلاب در مشهد بود. آیت ا... مرعشی ابتدا نشست و گریه کرد. بعد داخل منزل رفت و به فرماندار تازه وارد زنگ زد. شروع کرد به تهدید کردن که بدبخت‌! اگر ما نباشیم؛ مردم از شما چیزی نمی‌گذارند. من چطور این مردم را کنترل کنم و ...نزدیک پنجره طبقه بالا ایستاده بود؛ گوشی تلفن را هم به سمت حیاط گرفته بود.

همین‌طور که داشت صحبت می‏‌کرد به مردم اشاره می‌‏کرد که صدای شعارهایتان را بلند کنید. مردم هم فریاد می‌زدند: می‏کشیم، می‏کشیم، آنکه برادرم کشت. مثل این‌که طرف مقداری ترسیده‌بود. بعد آقای مرعشی پایین آمد و پا برهنه جلوی مردم راه افتاد به سمت خانه آقای قمی.

دوباره همان خادم آمد و تا دید آیت‌‏ا... مرعشی است، در را باز کرد. شهدا را بردند داخل خانه آقای قمی. بعد از چند دقیقه دیدیم آقای قمی از در کوچکی در آمد! آقا که نبود! بعد از محکومیت و سخنرانی، مردم متفرق شدند.

 

شایعه پیوستن ارتش به مردم

ارتش از ۱۷ شهریور ۵۷ که حکومت نظامی در تهران و چندشهر بزرگ کشور اعلام شد؛ وارد خیابان‌ها شد. یادم هست همان روز تعجب کردم از وجود آن همه تانک. هر کجا نگاه می‏کردم تانک بود. سر چهارراه‌های اصلی، میادین شهر، میدان شهدا، چهارراه شهدا و ... همه جا را تانک‌ها قُرُق کرده‌بودند.

عموم مردم در تظاهرات میلیونی که داشتند به مراکز دولتی کاری نداشتند، اما از زمانی که یک ظلم بزرگی از طرف ارتشی‌ها در حق مردم شد؛ بعضی‌ها مراکز دولتی و بانک و امثال این را هم آتش زدند. ۹ دی ۵۷ بود. جمعیت عظیمی از میدان شهدا راه افتاد. مسیر راهپیمایی از میدان شهدا به سمت فلکه تقی‏‌آباد و نهایتا به حرم ختم می‌شد.

وقتی این راهپیمایی‌ها برگزار می‏شد ما از فرصت استفاده می‌کردیم و روی دیوارهای داخل کوچه‏‌ها شعارنویسی می‌کردیم. دلمان به همان جمعیت قرص بود. از چهارراه لشکر رد شده‌بودیم. توی یک کوچه‌‏ای رفتیم برای شعارنویسی. وقتی برگشتیم دیدیم آن جمعیت انبوه غیب شد!فقط دیدم از چهارراه لشکر تا دم چهارراه استانداری شاید به اندازه دوسه کامیون،کیف و کفش و چادرروی زمین ریخته شده‌بود.

با حیرت خودم را به خانه برادرم که در نزدیکی هما‌ن‌جا بود؛ رساندم. از برادرم پرسیدم که مردم چی شدند؟ گفت: موقعی که جمعیت رسید جلوی استانداری، چندتا تانک و نفربر و این‌ها آمدند داخل جمعیت. یک شایعه‏‌ای هم درست کردند که ارتش به مردم پیوست.

مردم هم استقبال کردند و به سمت آن‌ها رفتند.ناگهان به آن‌ها فرمان حمله دادند و با تانک‌ و ماشین‌ به جان مردم افتادند.عده‌ای را کشتند. بقیه مردم هم فرار کرده بودند.از این به بعد دیگر مردم خشمگین شده بودند و جاهای مختلف را درب و داغان می‌کردند. از جمله فروشگاه ارتش اول خیابان شهید بهشتی.

 

درس اخلاق بچه!

آن اواخر دیگر نیروهای انتظامی پایگاه‌های داخل شهر را تخلیه کرده‌بودند و کنترل شهر دست ارتش بود. من برای کاری داخل شهر رفته‌بودم. عده‌ای را دیدم که جیپ‌های کلانتری هشت فلکه الندشت را هل دادند آوردند وسط خیابان، کاپوت‌‏ها را بالا دادند و بنزین ریختند و سه جیپ را آتش ‏زدند.

من که نوجوانی بودم رفتم گفتم چرا این کار را می‏‌کنید؟ فردا انقلاب پیروز می‏‌شود؛ این‌ها مال خودمان است. یک نفری که آدم خشنی به نظر می‌رسید، دست من را گرفت و گفت: بیا برو دنبال کارت! یک جغله بچه می‌خواهد به ما درس اخلاق بدهد!

 

جدال منافقین و مستبدین

صبح ده دی با صدای رگبار از خواب پریدم. تیرباری یکسره کار می‌کرد. من هم که سرم برای این چیزها درد می‏کرد صبحانه نخورده و دست و صورت نشسته، زدم بیرون؛ ببینیم چه خبر است. صدا را ردیابی کردم تا سر از چهارراه شهدا در‌آوردم. مردم تجمع کرده‌بودند و می‌خواستند وارد درگیری با افراد مسلح شوند که فردی از جلوی خانه آیت‌‏ا... شیرازی با بلندگوی دستی می‏‌گفت کسی طرف چهارراه شهدا نرود و دخالت نکند.

همین هتل الغدیر که الان سر چهارراه شهدا است آن زمان مرکز نیروی پایداری بود

ماجرا از این قرار بود که عده‏‌ای از سازمان مجاهدین خلق حمله کردند به نیروی پایداری (نیروی پایداری نیروی ذخیره نظامی در شهر بود. این نیرو را پیش‏‌بینی کرده بودند که اگر یک زمانی مثلا دشمن از حومه شهر حمله کرد؛ داخل شهر جایی باشد که بتوانند از آن‌جا مقاومت کنند.)

مقر نیروی پایداری در اصل مرکز اسلحه بود. سازمان مجاهدین خلق می‏‌خواستند آن اسلحه‏‌ها را قبضه کنند! همین هتل الغدیر که الان سر چهارراه شهدا است آن زمان مرکز نیروی پایداری بود.از خانه آیت‏‌ا... شیرازی راه‌افتادم به طرف چهارراه خسروی. بعد از مدتی چنان صداهایی از سطح شهر بلند شد که انگار وسط یک میدان جنگ تمام عیار بودم.

این‌قدر تیراندازی می‌شد که وحشت‌آور بود. صدای شلیک گلوله‌ها همین‌طور داشت به من نزدیک می‏‌شد. خیلی ترسیده بودم. به سمت نامعلومی فرار کردم. خدا شاهد است آن روز انگار گرگ دنبالم کرده باشد! اصلاً نفهمیدم کی از سه‌راهی دارایی و از خیاب ان جهانبانی و چهارراه میدان بار خودم را رساندم به دریادل.

در این مسیر از تمام ماشین‌های اطرافم تیراندازی می‏شد. به خوبی حس می‌کردم که تیرها از بیخ گوشم رد می‏شود. به هر طریقی بود جان سالم به در بردم. در خیابان دریادل، در خانه‌ای باز بود؛ مراسم تعزیه داشتند. خودم را انداختم توی خانه.سرو صداها کم‏‌کم خوابید. برگشتم منزل و به خانواده‌ام اعلام زنده‌بودن کردم! دومرتبه زدم بیرون.

این‌بار دوچرخه‌ام را برداشتم.آن‌قدر کف خیابان‌ها خون ریخته بود که نهایت نداشت. همه  جا خون بود و خون. دلیل آن همه تیراندازی از سوی ارتشی‌ها، ایجاد رعب و وحشت و متفرق کردن مردم از چهارراه شهدا بود. ضمن اینکه به ا‌فرادی که می‏‌خواستند نیروی پایداری را خلع سلاح بکنند هم حمله کرده‌بودند.

 

اوج فساد

چیزی که به نظرم باید به نسل حاضرمنتقل بشود روشنگری در خصوص وضعیت مردم در دوران رژیم شاهنشاهی پهلوی است. گاهی اوقات عده‏‌ای می‏‌گویند زمان شاه خیلی خوب بود! همه چی روبه‌راه بود. مردم مثلاً نسبت به مسائل جنسی حریص نبودند. یک خانمی با مینی ژوپ بود یک خانم هم با چادر، نه به آن مینی ژوپی کسی نگاه می‏‌کرد نه به آن که چادری بود! اینها همه غلط است.

من زندگی در آن دوران را لمس کردم. با این‌که آن موقع کم سن و سال بودم و نمی‏‌توانستم تشخیص بدهم که مسائل جنسی یعنی چی. ولی مسائلی دیدم که فطرتم می‌گفت کار زشتی است. 

مدتی درمبل فروشی برادرم کار می‌‏کردم. یادم هست یک شب کمدی را برای تحویل سوار وانت کردیم ورفتم احمدآباد (آن زمان کمد‌ها سه در بود و خیلی سنگین). شاید ساعت نه شب بود. وقتی رسیدم دیدم خانه‏ مشتری آپارتمانی است و کمد باید برود طبقه چهارم. شاید تا ساعت یازده - دوازده شب طول کشید که من قطعات کمد را از هم باز کردم و بردم داخل منز‌ل‌شان.

بعد از اتمام کار ۱۰ تومان انعام دادند. آن زمان ۱۰ تومان پول کمی نبود. خیلی دیر شده‌بود. باید با تاکسی برمی‌گشتم. کرایه تاکسی پنج قران بود. تاکسی‌ها موظف بودند به محض دیدن مسافر برایش توقف کنند. اما من به هر ماشینی که اشاره می‌کردم اصلا توجهی نمی‌کردند. از فلکه احمدآباد تا نزدیک فلکه سراب پیاده آمدم.

حاضر بودم همان ده تومانی که گرفته بودم را به یک تاکسی بدهم تا من را بیاورد خانه‏. نزدیک فلکه سراب که رسیدم دیدم یک زن خرابی که وضعش ناجور بود در پیاده‌‏رو ایستاده. با چشم خودم دیدم که ۱۵ ماشین دور این زن حلقه زده‌بودند!

 

امنیت متجاوز

یک شب از مراسم عروسی اقوام برمی‌گشتیم. همه خانواده‌ام سوار وانت بودند. ساعت شاید دوازده و نیم، یک شب بود. الان دوازده، یک شب طبیعی شده، آن موقع خیلی شب بود! همین‌که رسیدیم سر کوچه یک نفر مست آمد خودش را چسباند به وانت و گفت من را ببرید پارک! من و خواهر برادرهایم خیلی ترسیده‌بودیم.برادر بزرگم به او گفت: بگذار این‌ها پیاده بشوند. بعد تو را می‏‌بریم پارک. گفت نه مگر من خر هستم! خلاصه با هر مکافاتی که بود و با کمک همسایه‌ها از شرش خلاص شدیم.

هنوز عربده‌کشی‌ او را وقتی با همسایه‌ها گلاویز شد یادم هست. در همین لحظات من و شوهرخواهرم رفتیم خیابان طبرسی، سر کوچه جوادیه، که دو مامور گشت را دیدیم.به‌آن‌ها گفتیم یک نفر تمام محله را این موقع شب گذاشته روی سرش. بیایید او را بگیرید.

مأمورها گفتند می‌آییم ولی شما باید تعهد بدهید که وقتی هوشیار شد اگر صدمه‏‌ای دیده بود، از دست هر کس شاکی بود بیاید جوابگو باشد!می‌خواهم بگویم رژیم شاه از مشروب‌خوار، از هرگونه فسادی حمایت می‏‌کرد؛ دستشان را باز گذاشته بود که جامعه را به فساد بکشانند. من با همان بچه سالی‏‌ام می‌‏توانستم تشخیص بدهم چقدر فساد وجود دارد. البته شاید به بعضی‌ها خیلی خوش گذشته‌باشد!

 

*این گزارش یکشنبه، ۲۶ بهمن ۹۳ در شماره ۱۴۰ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44