کد خبر: ۷۴۴۶
۲۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
زندگی عاشقانه‌مان در میان مبارزات انقلابی آغاز شد

زندگی عاشقانه‌مان در میان مبارزات انقلابی آغاز شد

نیره آل‌سیدان دختر دانش آموز جوان و انقلابی است. او همسر شهیدش سیدعلی‌اکبر رضوی، دانش‌آموز و طلبه جوانی است که با سن کم، وارد فعالیت‌های انقلابی می‌شود و درجریان سال‌ها مبارزه، حرکت‌های انقلابی بسیاری را هدایت و رهبری می‌کند.

حرف که می‌زند، انگار یکی پلان‌به‌پلان تو را به تماشای یک فیلم درام نشانده است؛ درامی که از عاشقانه‌های ساده دو هم‌محله‌ای شکل می‌گیرد و در حماسه انقلاب طهارت و پاکیزگی می‌پذیرد. گزارش پیش‌رو، روایتی ساده و صمیمی است از زندگی نیره آل‌سیدان و همسر شهیدش سیدعلی‌اکبر رضوی، دانش‌آموز و طلبه جوانی است که با سن کم، وارد فعالیت‌های انقلابی می‌شود و درجریان سال‌ها مبارزه، حرکت‌های انقلابی بسیاری را هدایت و رهبری می‌کند.

بعد‌ها پس‌از پیروزی انقلاب اسلامی نامش در فهرست ترور قرار می‌گیرد، اما «او» که حقیقت هر مبارزه است، دستش را می‌گیرد و تا خاکریز جبهه‌های دفاع مقدس پیش می‌برد تا شهید این سطر‌ها مبارز انقلاب و مدافع وطن نام بگیرد.

سمت دیگر این ماجرا «نیره» ایستاده است؛ دختر جوانی که قرارگرفتنش در مسیر انقلاب باعث می‌شود بعد‌ها دست سرنوشت، او و سیدعلی‌اکبر را پای سفره عقد بنشاند تا باقی مسیر این تعالی را شریک هم باشند، اما شروع جنگ و شهادت همسرش برای او سال‌ها دلتنگی به ارمغان می‌آورد؛ دلتنگی‌هایی که مرور هرباره خاطراتش، حکایت بزرگ‌مردان و بزرگ‌زنانی است که به‌ثمرنشستن انقلاب اسلامی، تنها گوشه‌ای از ایثار، فداکاری، رشادت و ایمانشان است. در اوایل بهمن، نیم‌روزی را مهمان منزل او در بولوار پیروزی شدیم تا از ناگفته‌هایش بگوید.        

 

خصیصه عجیب این نوجوان؛ شجاعتش بود

شهیدرضوی در نوجوانی با حضور در حوزه‌علمیه، فعالیت‌های مبارزاتی خود را تحت‌تاثیر نیرو‌های انقلابی حوزه و بعضی استادانش شروع کرد. خاطرم است آن‌زمان یک دوچرخه خیلی قدیمی از پدر داشت و تمام اعلامیه‌های امام (ره) را زیر لباسش پنهان می‌کرد و شبانه با همان وسیله، درِ خانه‌ها و مغازه‌ها می‌برد و پخش می‌کرد.  

آن سال‌ها، شب‌های رمضان در مسجد محل، مراسم احیا برگزار می‌شد، اما ماموران مراقب بودند که مسائل سیاسی بیان نشود؛ سیدعلی‌اکبر هنگام خاموشی چراغ‌ها اعلامیه پخش‌می‌کرد و آنچه در وجود او آدم را متعجب می‌کرد، همان شجاعتش بود و سر نترسی که داشت؛ آن هم با سن کم، فضای خفقان‌بار جامعه و خانواده کاملا سنتی‌اش.

آن زمان کمتر دیده می‌شد که یک نوجوان یا جوان با خانواده‌اش همراه و هم‌عقیده باشد، از‌این‌رو مجبور بود برخی مسائل را پنهان کند تا ناامنی ایجاد نشود. مدتی بعد که توسط یکی از دوستانش در مدرسه‌نواب با آیت‌ا... خامنه‌ای آشنا شد، نوار و اعلامیه‌ها را از آنجا تحویل می‌گرفت و کم‌کم درکنار توزیع اعلامیه به فعالیت‌های بیشتری مانند تایپ و تکثیر اعلامیه، نوار و تهیه کتاب‌های انقلابی و پخش آن بین جوانان روی آورد.         

 

فراخوان مردم از پایگاه مسجد

اواخر سال ۵۶، فعالیت‌هایش شکل جدی‌تری به خود گرفته بود و مردم هم پشتیبانی‌های بیشتری از این‌گونه تحرکات می‌کردند. منزل ما طرف راست و خانه شهیدرضوی سمت چپ بولوار فرودگاه بود؛ یادم است مردم به‌محض اینکه صدای ایشان را از پشت بلندگو می‌شنیدند، خودجوش دورش جمع می‌شدند.

شهیدرضوی هرشب در مسجد صحبت می‌کرد، سپس مردم را با سردادن شعار به راه می‌انداخت و پس‌از طی مسافتی، همه برای اجرای برنامه ا... اکبر روی بام‌ها، متفرق می‌شدند. در آن دوران، هیچ‌گاه پیش نیامد که بعداز نماز جماعت مغرب و عشاء، مردم دنبال شهیدرضوی در خیابان راه نیفتند؛ این برنامۀ ثابت محله شده بود.

راهپیمایی‌های روز هم به همین شیوه بود؛ شهیدرضوی برای همه راهپیمایی‌های قبل و بعداز انقلاب، مردم را از پایگاه مسجد، به حضور دعوت می‌کرد؛ چراکه می‌خواست با سنت‌گرایی اولیای مساجد که بسیاری از آن‌ها واقعا خیلی متعصب بودند و مسجد را فقط مکان عبادت و نماز می‌دانستند، مبارزه کند.

سیدعلی‌اکبر جزو مبارزانی بود که با این تحجرها، سخت می‌جنگید و واقعا می‌خواست به این قشر بفهماند که مسجد، جای تکامل و رشد است و همه‌چیز باید در این مکان انجام بگیرد؛ حتی ازدواج ساده انقلابی و اسلامی. 

       

زندگی عاشقانه نیره آل سیدان و شهید علی اکبر رضوی در میان مبارزات انقلابی آغاز می‌شود

 

هر گروه شعارش را سر داد فرار کند 

قبل‌از انقلاب، بیشتر راهپیمایی‌ها در حرم انجام می‌شد و شهیدرضوی، سردمدار و به‌نوعی از بانیان این حرکت بود. بعداز مدتی مسیر راهپیمایی‌ها به‌سمت میدان شهدا تغییر کرد، چون کوچه‌ها تنگ بود و راهِ دررو زیاد داشت.

یکی از دوستانشان تعریف می‌کرد: «یک‌روز که خانه آیت‌ا... شیرازی بودیم، سیدعلی‌اکبر، حاضران را به چهارگروه تقسیم کرد و گفت: «برویم در کوچه شعار «مرگ بر شاه» بدهیم و هرگروه شعارش را سر داد، فرار کند». به این شکل نیرو‌های ساواک سرگردان شده بودند و به طرف هر صدایی که می‌رفتند، کسی را نمی‌یافتند و از سمتی دیگر دوباره همان صدا بلند می‌شد.»

با فعالیت‌های جدی انقلابی، تحت تعقیب‌وگریز ساواک بود، ولی هیچ‌وقت خود را لو نمی‌داد؛ یکی از اقوام تعریف می‌کرد: «سیدعلی‌اکبر را دیدم که اعلامیه پخش می‌کرد. ماموران گشت او را شناسایی‌کردند و توی ماشین انداختند. چند روز بعد دیدمش و گفتم: مگر دستگیر نشده بودی! خندید و گفت: وقتی داشتند ما را به کلانتری می‌بردند، یکی دیگر از بچه‌های انقلابی را دیدند و تا پایین پریدند که او را دستگیر کنند، من خودم را از ماشین پایین انداختم و با دویدن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها از چشم آن‌ها دور شدم».       

 

آیت‌ا... شیرازی گفت: آقای سیدعلی‌اکبر سرباز امام‌زمان (عج) هستند

یک‌بار شخصی به پدرشان درباره فعالیت‌های انقلابی شهیدرضوی مطالبی می‌گوید و پدر با پسر بر سر این مسئله برخورد مختصری می‌کند. پسر، سرش را دربرابر پدر بلند نمی‌کند، ولی بعداز چندروز به خانواده اطلاع می‌دهد که آیت‌ا... شیرازی قرار است به منزلشان بیاید.

ایشان می‌آیند و از پدر شهید می‌پرسند: گویا شما راضی به حضور سیدعلی‌اکبر در حوزه نیستید؟ پدر پاسخ می‌دهد: من خودم ایشان را راهی این راه کرده‌ام، اما واقعا نمی‌دانم این جوان چه می‌کند! آیت‌ا... شیرازی می‌گویند: «آقای سیدعلی‌اکبر رضوی سرباز امام‌زمان (عج) هستند و به کار ایشان کاری نداشته باشید؛ فقط بدانید فرزندتان در خط امام‌زمان (عج) فعالیت می‌کند.» این سخن، آبی بر آتش دل پدر نشاند و از آن پس، دیگر از هیچ رفتار پسرش ایراد نگرفت.        

 

برای جذب جوانان به انقلاب با مدل روز می‌گشت

تا یادم نرفته این نکته را از قلم نیندازم که شهیدرضوی در آن‌زمان، با اینکه طلبه بود، اما با مدل روز پیش می‌رفت؛ برای مثال مانند هیپی‌ها با مو‌های بلند و شلوار‌های پاچه‌گشاد می‌گشت؛ مثل اغلب جوانان جامعه. یعنی لباس طلبگی نمی‌پوشید، مگر برای امر تبلیغ فرهنگی‌مذهبی در ایام ماه‌رمضان یا محرم و صفر که به روستا‌ها می‌رفت؛ آن‌هم لباس خودش نبود و از یکی از بچه‌های طلبه، قرض می‌گرفت. هرگز لباس معمّمی ندوخت، چون می‌گفت بچه‌ها من را این‌طوری بیشتر می‌خواهند و بیشتر می‌توانم جوانان را به‌سمت فعالیت‌های انقلابی جذب کنم.        

 

زندگی عاشقانه نیره آل سیدان و شهید علی اکبر رضوی در میان مبارزات انقلابی آغاز می‌شود

 

این‌گونه هم می‌توان تفریح‌کرد

یکی‌از فعالیت‌های خوب شهیدرضوی قبل‌از انقلاب، برپایی جلسات هفتگی قرآن با بچه‌های محله و نوجوان‌ها بود. صبح‌های جمعه هم دعای ندبه قرائت می‌کردند؛ در این برنامه، روز‌هایی که هوا خوب بود، بچه‌ها را به کوه و دشت می‌بردند و دعای ندبه و جلسات قرآنشان را در اخلمد، شاندیز، گلمکان و ییلاقات خوش‌آب‌وهوا و کنار رودخانه برگزار می‌کردند؛ به این شیوه بچه‌ها علاوه‌بر تفریح، آموزه‌های دینی را هم فرامی‌گرفتند. همیشه دوست داشت در بطن برنامه‌های فرهنگی‌اش، هنر و تفریح سالم را نیز بگنجاند و به جوان‌ها بفهماند به‌جای سرگردانی در خیابان‌ها و مزاحمت برای نوامیس مردم، این‌گونه هم می‌توان تفریح کرد.       

 

با کمک خانم «طاها» کتابخانه تاسیس کرد

شهیدرضوی، کم‌سن‌وسال بود، ولی خدا می‌داند مدیری مدبر، مبتکر و هنرمند بود. نمی‌دانم چگونه توصیفش کنم؛ هنرمند، معلم، طلبه، مبارز... فقط می‌دانم همه خوبی‌ها در سرشتش جمع بود.

او با کمک مکتب‌نرجس و مرحوم خانم «طاها» از استادان این مکتب، کتابخانه‌ای در «مسجد ابوالفضلی» بولوار فرودگاه تاسیس کرد و سبد یا جعبه‌ای، تَرک همان دوچرخه قدیمی می‌گذاشت و کتاب‌هایی را که با شهریه حوزه تهیه می‌کرد به درِ خانه‌ها می‌برد، به بچه‌ها امانت می‌داد و هفته‌بعد که کتاب دیگری برایشان می‌برد، دریافت بچه‌ها را از کتاب قبلی سوال می‌کرد، به آن‌ها جایزه می‌داد و به این شکل، بچه‌ها را به مطالعه جذب می‌کرد.

بسیاری از این دست فعالیت‌ها که تا آن‌زمان به‌صورت پنهانی انجام می‌شد، با اوج‌گیری مبارزات مردمی، شکل بیرونی‌تری به خود گرفت. آن روز‌ها ما صبح‌ها از خانه بیرون می‌رفتیم و ظهر فقط براثر گرسنگی به خانه برمی‌گشتیم و دوباره از بعدازظهر تا شب، فعالیت‌های انقلابی ادامه داشت.      

 

هدف و شور انقلابی

ما عده‌ای جوان کم‌سن‌وسال بودیم که به‌دور از تعصب و در فضایی سالم و دور از تفکرات شیطانی، با هدف و شور انقلابی فعالیت می‌کردیم. این فعالیت‌های انقلابی، خودمان را هم رشد می‌داد، چون باید ایثار و ازخودگذشتگی می‌کردیم تا به این اهداف برسیم. در مقطعی، فعالیت‌هایمان بیشتر قالب فرهنگی و نمایشگاهی داشت؛ مثلا نمایشگاهی از عکس‌های همه علما، مبارزان و بزرگان دینی و شخصیت‌های مهم تاریخی کشور مثل سیدجمال‌الدین اسدآبادی و نواب‌صفوی و... در طول بولوار فرودگاه برپا می‌کردیم، زندگی‌نامه‌هایشان را هم می‌نوشتیم و کنار عکس‌هایشان روی شومیز‌های بزرگ می‌چسباندیم تا جوانان با کسانی که زمینه انقلاب را به‌وجود آورده و از جانشان گذشته و به‌شهادت رسیده بودند، آشنا شوند.

مردم به کار فرهنگی نیاز داشتند تا اسلام و انقلاب را بشناسند و حرفش را بشنوند که چرا ما مبارزه می‌کنیم و با طاغوت می‌جنگیم. بعد‌از پیروزی انقلاب هم از مراکز فرهنگی مثل سازمان تبلیغات اسلامی و سپاه، کمک می‌گرفتیم و نمایشگاه‌هایمان پربارتر و با‌کیفیت‌تر برگزار می‌شد.

 

زندگی عاشقانه نیره آل سیدان و شهید علی اکبر رضوی در میان مبارزات انقلابی آغاز می‌شود

 

پدر من خیلی انقلابی بود   

خدا رحمت کند پدرم را؛ انقلابی بود و بعد‌از فوت آیت‌ا... بروجردی، مقلد امام (ره) شد. ما را هم در همان جهت رشد می‌داد و تشویق می‌کرد. پدرم در زمان طاغوت، جلسات قرآن برگزار می‌کرد. جوانان را جمع و برایشان اخبار و مسائل دینی را بازگو می‌کرد.

به‌همین دلیل با فعالیت‌های ما آشنا بود و هیچ‌وقت برایمان محدودیتی ایجاد نمی‌کرد. ما با همه اعضای خانواده به راهپیمایی می‌رفتیم و فعالیت‌های فرهنگی داشتیم. از‌طرفی، چون پدرم شهیدرضوی را می‌شناخت، به ایشان ارادت خاصی داشت و می‌دانست که در راه درستی پیش می‌رویم.

این شهید بزرگوار، جوان بسیار پاک‌سیرتی بود؛ خدا می‌داند ما مدت‌ها با هم فعالیت داشتیم، اما یک‌بار هم به صورت من نگاه نکرد. من همیشه راحت بودم، چون می‌دانستم او سرش پایین است. وقتی هم می‌خواست صحبتی بکند، صورتش از خجالت سرخ می‌شد.

 

اولین کسی بودم که عکس شاه را در کتاب‌های درسی‌ام پاره کردم

فعالیت‌های کتابخانه مسجد و کار‌های تبلیغاتی مدرسه را با دیدی انقلابی پیش می‌بردم؛ مثلا در مدرسه قرآن را خودم می‌خواندم، ولی چه آیاتی را انتخاب می‌کردم! «ولاتحسبن‌الذین قتلوا فی‌سبیل‌ا...» که حاضران می‌گفتند چه خبر است و چرا چنین آیاتی را می‌خواند!

مدیر و معاون مدرسه که به‌شدت طاغوتی بودند، خیلی سعی‌کردند مرا تسلیم کنند، ولی نتوانستند؛ چون در شناساندن انقلاب، راسخ بودم و دیگر اینکه جنبه‌های دینی و مذهبی، بین من و طاغوت فاصله انداخته بود.

اولین کسی بودم که عکس شاه را در کتاب‌های درسی‌ام پاره کردم. حتی وقتی قاب عکس شاه را در کلاسمان پایین انداختیم و شکستیم، مدیر مدرسه و خواهرش که ناظم‌مان بود، من و خواهرم را خیلی کتک زدند، اما مقاومت‌های ما آن‌ها را به عقب‌نشینی وادار کرد، تا‌آنجا‌که زنگ‌های تفریح با پنج‌شش نفر از بچه‌ها، دست‌هایمان را به‌هم می‌گرفتیم و پاهایمان را روی آسفالت می‌کوبیدیم و یک‌باره تمام فضای حیاط مدرسه پر از آهنگ «بگو مرگ بر شاه» می‌شد.  

 

ساواک هم گاهی دنبالمان می‌کرد   

در راهپیمایی محله‌مان، من از مدرسه، بچه‌ها را حرکت می‌دادم و شهیدرضوی از مسجد با یک گروه حرکت می‌کرد و به بولوار که می‌رسیدیم، ادغام می‌شدیم و ایشان با بلندگو شعار‌ها را مدیریت می‌کرد. اغلب هم از بولوار فرودگاه تا حرم‌مطهر همراه مردم، راهپیمایی می‌کردیم. ساواک هم گاهی دنبالمان می‌کرد، ولی در روز‌های نزدیک انقلاب، بیشتر، کسانی را می‌گرفت که شناخته‌شده و سرگروه بودند و به ما که محلی بودیم، کمتر آسیب می‌زدند. 

 

هوا ابری است؛ برگردیم    

هریک از مقامات که به مشهد می‌آمد، طبیعتا اول از بولوار فرودگاه عبور می‌کرد. یادم است وقتی نخست‌وزیر «علَم» به مشهد آمد، من که کنار خیابان ایستاده بودم درباره او حرفی زدم. تا سرم را برگرداندم، دیدم یک ساواکی پشت‌سرم ایستاده است.

منزل ما در خیابان «رام» و اولین کوچه قرار داشت. به دوستم اشاره کردم که «هوا ابری است؛ برگردیم.» آن ساواکی پشت سرمان تا درِ خانه آمد و من تا چندروز مخفیانه رفت‌وآمد می‌کردم که کسی سر راهم کشیک ندهد. آن روز‌ها پانزده‌ساله بودم و این فعالیت‌ها را خیلی دوست داشتم. به همان اندازه‌ای که آگاهی پیدا کرده بودم و در توانم بود، با کمک شهیدرضوی فعالیت‌های انقلابی زیاد و خوبی در محل برگزار می‌کردیم.  

 

با حرکات پاهایمان، نوای «مرگ برشاه» سر می‌دادیم  

کلاس اول دبیرستان بودم که انقلاب پیروز شد. سوم راهنمایی، من و خواهرم در مدرسه تنها کسانی بودیم که حجابمان را برنمی‌داشتیم و روسری می‌پوشیدیم و هرچه مدیر مدرسه سعی کرد روسری‌مان را بردارد، نتوانست. این‌ها زمینه‌هایی بود که ما را قوی‌تر می‌کرد.

وقتی سرِ صف، سرود «جاویدشاه» را می‌خواندند، ما با حرکات پاهایمان نوای «مرگ برشاه» سر می‌دادیم. مدیر می‌فهمید و می‌آمد پایین و می‌گفت: «سیدان داری چی میگی؟» می‌گفتم: «هیچ! شما دارید شعر می‌خوانید، من هم شعر می‌خوانم.» بعد به‌شدت ما را کتک می‌زد و به نظر خودش زهرچشم حسابی می‌گرفت.

یک‌بار مرا گوشه سالن نگه‌داشت و به‌زور روسری‌ام را گرفت که گره آن را باز کند. بابای مدرسه را صدا می‌زد «آقای مولایی! بیا مو‌های سیدان را ببین!»، اما موفق نشد. به‌هرحال ما را خیلی اذیت می‌کردند. این مصایب ادامه داشت تا اینکه تلاش‌های انقلابی ما به نتیجه رسید و بر درخت بهمن، شکوفه پیروزی جوانه زد. 

 

عظمت انقلاب را با همه وجود احساس کردم   

وقتی انقلاب پیروز شد و ما دوره‌های آموزشی و عقیدتی را گذراندیم، من و شهیدرضوی به‌عنوان معلم پرورشی انتخاب شدیم. قرار شد من در همان مدرسه‌ای که آن‌قدر اذیتم کردند و هنوز مدیر آن طاغوتی بود، معلم پرورشی شوم.
آن زمان عظمت انقلاب را با همه‌وجود احساس کردم؛ وقتی به‌عنوان دختری کم‌سن‌وسال، اما محجبه، با چادر و مقنعه وارد دفتر شدم، همه فرهنگیان و اولیای مدرسه، حتی همان مدیر و معاونی که مرا آن‌قدر آزار داده بودند، در‌برابرم ازجا برخاستند و استقبال گرمی از من شد.

ازآن‌پس، به‌عنوان واسط بین مسجد و مدرسه فعالیت می‌کردم و می‌خواستم بین این دو پیوندی برقرار کنم. دیگر مسجد از بن‌بست تک بعدی درآمده و یک مسجد فعال انقلابی و پرشور شده بود. کم‌کم امام‌جماعت هم به‌ما پیوست. شهیدرضوی که با فیلم و هنر، آشنا و چند تئاتر نیز در سالن هلال‌احمر بازی کرده بود، برای مردم فیلم‌های خوب انقلابی می‌آورد که در روحیه آن‌ها خیلی تاثیر گذاشت.  

 

یک ازدواج ساده و انقلابی   

پس‌از پیروزی انقلاب، شهیدرضوی نماینده و رابط سازمان‌تبلیغات‌اسلامی و مسجد ابوالفضلی با دبیرستان ما بود و به‌عنوان مسئول انجمن اسلامی مسجد، برای ما فیلم و بروشور‌های تبلیغاتی فرهنگی می‌آورد و من‌هم به‌عنوان مسئول انجمن‌اسلامی دبیرستان، همه کار‌های فرهنگی مدرسه را با کمک ایشان انجام می‌دادم و به‌این‌ترتیب، فعالیت‌هایمان منسجم‌تر شده بود.

در همان مقطع، ازمن اجازه خواستند «اگر کسی منتظر و موردعلاقه شما نیست، با خانواده برای خواستگاری بیایم». من خیلی کم‌سن بودم و شاید اصلا به این مسئله فکر نمی‌کردم، ولی دوستش داشتم، عمیقا دوستش داشتم؛ وقتی‌که زنگ می‌زد مثل پروانه در هوا بی‌تاب بودم؛ نمی‌دانستم چادر را چطور سرم کنم و دَم در بروم!

علاوه‌بر اینکه همسایه بودیم، ازآنجا‌که همه برنامه‌های انقلابی ما در منزل شهیدرضوی انجام می‌شد، خانواده ایشان مرا دیده بودند و کاملا می‌شناختند. یک روز وقتی اکبرآقا به منزل می‌رود به مادرش یک شکلات می‌دهد و می‌گوید: «همین دختر حاج‌آقا سیدان را برای من خواستگاری کنید!» رضایت هر دو طرف، منجر به برگزاری یک خواستگاری ساده و درنهایت یک ازدواج فوق‌العاده ساده و انقلابی شد.    

 

می‌خواهم مرا سرفراز کنی و با همین مبلغ ازدواج کنیم 

شهیدرضوی در عمل نشان داد که چطور می‌توان انقلابی بود و من هم که انتخابی انقلابی کرده بودم، نشان‌دادم که یک دختر شانزده‌ساله هم می‌تواند پا روی نفس و خواسته‌هایش بگذارد. حالا به عشق بالاتری از خواسته‌های مادی دست پیدا کرده بودم؛ دیگر شهیدرضوی برای من یک الگو و اسوه، معلم و یار شده بود.

به ایشان ارادتی خاص پیدا کرده بودم و واقعا با همه وجودم دوستش داشتم. به‌همین دلیل وقتی گفت: «من یک طلبه‌ام، شهریه‌ام ۷۰۰ تومان است، می‌خواهم مرا سرفراز کنی و با همین مبلغ ازدواج کنیم»، من همه سعی‌ام را کردم و اضافه هم آوردم. این کار برایم شجاعت و افتخار بود.

تمام خرید من یک چادر نماز، یک‌قواره پارچه‌لباسی و یک‌جفت کفش بود که مادرم برای من، همان پارچه را به‌عنوان لباس شیرینی‌خوری دوخت. مجلس عصرانه‌ای گرفتیم و همه عروسی و ازدواج ما همین بود و در عمل به جوان‌های دور‌و‌برمان نشان دادیم که می‌توان زندگی سالمی را این‌گونه بی‌آلایش و بدون‌تجمل شروع کرد.

حالا هم مردم ما باید از خودشان شروع و فکر کنند که جوان‌های زمان انقلاب چه اراده‌ای داشتند و چه‌چیزی برایشان مهم بود که توانستند چنین رشادت‌هایی از خود نشان دهند و این‌قدر جسورانه فعالیت کنند.  

 

تازه جهادمان شروع شده است  

بعداز اینکه عقد کردیم، یک سفر به قم رفتیم و ایشان حجره‌شان را در حوزه‌علمیه باهدف گسترش فعالیت‌های فرهنگی خود در مشهد، تحویل دادند و برگشتیم. اینجا در منزل مادرشان، اتاقی ساده برای زندگی‌مان آماده کرده بودند. من هم راضی بودم، ولی استقلال‌طلبی شهیدرضوی مرا تربیت کرد؛ گفتند «ما ازدواج نکردیم که بنشینیم گوشه منزل پدرم و زندگی معمولی‌ای داشته باشیم. ما تازه جهادمان شروع شده است!» و این‌گونه بود که عازم شهر محروم تایباد شدیم.  

 

زندگی عاشقانه نیره آل سیدان و شهید علی اکبر رضوی در میان مبارزات انقلابی آغاز می‌شود

 

رضوی؛ در صدر لیست ترور  

همه اسباب‌هایمان در جعبه کنار اتوبوس جا شد! در آنجا هر دو معلم پرورشی و قرآن بودیم. آن‌قدر بچه‌های آنجا محروم بودند که وقتی صدای امام (ره) را پخش می‌کردیم، چون خیلی‌ها تلویزیون و رادیو نداشتند، برایشان تازگی داشت.
ما خیلی از سخنان حضرت‌امام (ره) را سر کلاس برایشان بیان می‌کردیم. شهیدرضوی یک ملودیکا خرید و شعر‌های انقلابی را یاد گرفت و برای بچه‌ها می‌نواخت.

فعالیت‌های فرهنگی ما نظم گرفته بود. گروه سرود و قرآن تشکیل داد. جلسات قرآنی را به خانه خود بچه‌ها می‌بردیم و به این شکل با خانواده‌ها ارتباط برقرار و ازاین‌طریق، بچه‌های محروم و بی‌بضاعت را شناسایی می‌کردیم. شهیدرضوی با همان دوچرخه قدیمی برایشان آذوقه می‌برد.

به‌این‌ترتیب با خانواده‌های سنی و شیعه رابطه حسنه‌ای داشتیم، تا اینکه فعالیت‌های منافقین گسترش پیدا کرد. یک‌روز در منزل، مشغول نماز بودم که صدای تیر آمد؛ همین‌طور‌که نشسته بودم و تسبیح می‌گفتم، در زدند و بچه‌ها که مرا «خاله» خطاب می‌کردند، با هیجان خبر آوردند که دو نفر از پاسدار‌ها را به نام‌های «ملکی» و «رجایی» سر کوچه روی موتورشان شهید کرده‌اند. در کوچه ما تهدیدات آن‌ها خیلی جدی شده بود و همسرم که خودش اسلحه داشت، از سپاه برای من هم اسلحه آورد.

نیرو‌های سپاه به اتفاق شهیدرضوی و با پشتیبانی مردم، یک خانه تیمی را گرفته و ضمن درگیری، چند نفر از منافقین را دستگیر کرده بودند. از اسناد و مدارکی که در آن خانه به‌دست آوردند، متوجه شدند که اسم رضوی هم در صدر لیست ترور منافقین بوده است. 

 

در روابط‌عمومی سپاه مشغول به خدمت شد  

آن‌زمان دیگر من باردار بودم و جنگ هم شروع شده بود. اکبرآقا دانش‌آموزانش را سروسامان داد، کار‌های سپاه را مرتب کرد، برنامه‌های انتقالی‌اش را درست‌کرد و به‌من گفت «آقارضا فراهانی» یکی از دوستان صمیمی مشهدی‌اش که معلم آموزش‌وپرورش بود و با هم به تایباد آمده‌بودند به جبهه رفته است.

انگار دل شهیدرضوی را هم با خودش برده بود و این مسئله با شهادت ایشان قوت بیشتری یافت. بالاخره مرا راضی کرد به‌خاطر نگهداری از دخترمان «بی‌بی زهرا» دیگر مدرسه نروم و به مشهد برگشتیم. اینجا برای من یک خانه دربست گرفت و در روابط‌عمومی سپاه مشغول به خدمت شد و همان‌جا هم به‌عنوان نیروی داوطلب برای حضور در جبهه اعلام آمادگی کرد.  

 

در بزرگ‌ترین اعزام طول جنگ، به جبهه اعزام شد

دخترم ۲۶ دی در چله زمستانی سخت به‌دنیا آمد. در همان شرایط، برایم زمینه‌سازی و مرا راضی کرد که «حالا وقت جهاد و عمل است» و ماموریت سختِ گرفتنِ رضایت از مادرش برای رفتن و شهیدشدن را هم به‌من سپرد. بالاخره پس‌از سه‌روز آمدورفت به پادگان، در بزرگ‌ترین اعزام طول جنگ که ۴ هزار نفر نیرو هم‌زمان از خراسان به جبهه اعزام شدند، نهم اسفند ۱۳۶۰ راهی جبهه شد.

 

مدت‌ها ضربه این گُل را در آغوشم احساس می‌کردم

مشهد، ولوله‌ای بود و جمعیتی عجیب برای بدرقه عزیزانشان آمده بودند. تمام رژه را از حرم تا راه‌آهن با نوزادی در آغوش می‌دویدم. هنوز بی‌بی زهرا ۴۰ روزش نشده بود. وقتی مادرم دیدند من این‌قدر ضعیف و خسته هستم و می‌لرزم، بچه را از من گرفتند و گفتند: «من با بچه در ماشین می‌نشینم و تو می‌خواهی دنبالش بروی، برو.»

همان‌طورکه از نرده‌ها بالا و پایین می‌پریدم و شعار می‌دادم، صورت سیدعلی‌اکبر را که در بین جمعیت می‌دیدم، قوّت دلم می‌شد و باز دنبالشان می‌دویدم. یک‌لحظه که گُمش می‌کردم مثل کسانی که بال‌بال می‌زنند، دنبال صورتش بودم که در این جمعیت، چطوری صورت عزیزم را ببینم.

تا بالاخره به راه‌آهن رسیدم. دیدم اکبرآقا نیست! خدایا حالا چکار کنم؟ یک‌باره دیدم از پشت شیشه قطار درحال بالا و پایین پریدن و دست تکان‌دادن است. کلنجار می‌رفت که دریچه کوچک بالای شیشه قطار را باز کند و دستش را بیرون بیاورد. من‌هم از این‌طرف تکبیرگویان همین‌طور اشک می‌ریختم.

هیچ‌کس و هیچ‌چیز را جز او نمی‌دیدم و نمی‌فهمیدم. نه ازدحام را می‌دیدم و نه سرما را حس می‌کردم. فقط پاره‌جگرم را می‌دیدم که از من جدا می‌شود و می‌رود. صحنه عجیبی بود.

سعی می‌کرد دسته‌گلی را که در مسیر به او داده بودند، از لای آن شیشه کوچک به من برساند. یک‌لحظه مامور قطار در را باز کرد و دسته‌گل توی سینه‌ام خورد. مدت‌ها ضربه این گُل را در آغوشم احساس می‌کردم و دلم نمی‌خواست این حس را از دست بدهم.

 

آخرین باری بود که دیدمش  

خیلی سوختم... خیلی... بچه بودم و نمی‌فهمیدم! حالا گاهی به خدایم می‌گویم اگر می‌فهمیدم همان‌جا باید با او می‌رفتم. نباید رهایش می‌کردم؛ ما تا آنجا همه کارهایمان را با هم انجام داده بودیم. او دیگر رفت و آخرین‌باری بود که دیدمش...

شهید سیدعلی‌اکبر رضوی، چهارم خرداد ۱۳۶۱ در عملیات بیت‌المقدس، عملیات ایذایی آزادسازی خرمشهر، هم‌زمان با برادرم، شهیداحمد آل‌سیدان، در سرزمین «کوشک» براثر اصابت کالیبر ضدهوایی به‌شهادت رسیدند. برادرم، پیکری نداشت و پیکر پاک این شهید بزرگوار نیز مفقودالاثر بود تا اینکه در عملیات رمضان و در روز عیدفطر توسط برادرش سیدکاظم و دیگر هم‌رزمانش شناسایی و به‌همراه ۶۸ شهید دیگر به مشهد
 فرستاده شد.

* این گزارش چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۹۵ در شماره ۲۳۰ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44