کد خبر: ۱۴۰۹۳
۲۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۱۴
خاطرات تاریک محمدرضا توتونچی از شکنجه‌های ساواک

خاطرات تاریک محمدرضا توتونچی از شکنجه‌های ساواک

محمدرضا توتونچی گرچه در ظاهر، اثری از شکنجه روی بدنش ندارد، قلبش با گذشت نیم‌قرن هنوز زخمی است. هرسال که به روز‌های انقلاب اسلامی نزدیک می‌شود، دوباره تصاویر سال‌ها مبارزه جلو چشمانش نقش می‌بندد.

هنوز هم وقتی به آن روز‌ها برمی‌گردد، بیشتر از شکنجه‌هایی که شده، از یادآوری یک خاطره می‌شِکند. آخرین صبحی که می‌خواست درِ مغازه برود، چهره مادرش را دید و هنوز هم چشمان او را به یاد دارد که از شوق دامادشدن پسرش برق می‌زد؛ مادری که تنها دو روز بعد از دستگیری او توسط ساواک، از این رنج و غم سکته کرد و به رحمت خدا رفت.

محمدرضا توتونچی، ساکن محله سرشور، گرچه در ظاهر، اثری از شکنجه روی بدنش ندارد، قلبش با گذشت نیم‌قرن هنوز زخمی است. هرسال که به روز‌های انقلاب اسلامی نزدیک می‌شود، دوباره تصاویر سال‌ها مبارزه جلو چشمانش نقش می‌بندد؛ تصاویری که یادآور شب‌های بی‌خوابی، روز‌های زندان و شکنجه است. ذهن او، همچنان پر از خاطرات آن روزهاست؛ خاطرات تلخ، دردناک و غرورآمیزی که روایتگر شجاعت و مقاومت نسلی است که سرنوشت یک ملت را تغییر دادند. 

هرسال که به روز‌های انقلاب اسلامی نزدیک می‌شود، دوباره تصاویر سال‌ها مبارزه جلو چشمانش نقش می‌بندد؛ تصاویری که یادآور شب‌های بی‌خوابی، روز‌های زندان و شکنجه است. ذهن او، همچنان پر از خاطرات آن روزهاست؛ خاطرات تلخ، دردناک و غرورآمیزی که روایتگر شجاعت و مقاومت نسلی است که سرنوشت یک ملت را تغییر دادند.

 

آشنایی سرنوشت‌ساز

روی صندلی ساده‌ای نشسته، عصا را کنار دستش گذاشته است و انگار در ذهنش دارد خاطراتی را زیر‌ورو می‌کند. صدایش آرام است، اما پشت همین آرامش، سال‌ها مبارزه، آگاهی و ایستادگی خوابیده است. وقتی شروع به حرف‌زدن می‌کند، معلوم می‌شود با مردی روبه‌رو هستم که انقلاب اسلامی برایش یک شعار نیست؛ تکه‌ای از زندگی است.

هشتاد‌سال پیش، در یکی از کوچه‌های خیابان نواب صفوی، پسری متولد شد که مسجد، از همان کودکی برایش فقط یک مکان مذهبی نبود؛ بلکه مدرسه‌ای بود که به زندگی‌اش معنا داد. او دست در دست پدر از کودکی با حضور در مسجد، آرام‌آرام با واژه‌هایی آشنا شد که هم‌سن‌وسال‌هایش هنوز از معنایشان بی‌خبر بودند؛ واژه‌هایی مثل حق، مسئولیت و مردم.

هفده ساله بود که رفت‌وآمدش به مسجد فیل، او را پای منبر حجت‌الاسلام‌والمسلمین هاشمی‌نژاد نشاند؛ آشنایی‌ای که به قول خودش، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. هنوز حافظه‌اش به‌خوبی یاری می‌کند و تصویر آن روز‌ها را با جزئیات به خاطر دارد. حاج محمدرضا تعریف می‌کند: بعد از رحلت آیت‌الله بروجردی در سال‌۱۳۴۰، بحث روشنگری در جامعه پررنگ شد. آن زمان آقایان هاشمی‌نژاد، آیت‌الله خامنه‌ای و طبسی در مشهد درباره مسائل دینی صحبت می‌کردند و هم‌زمان نقد‌های جدی به وضعیت سیاسی کشور داشتند.

 

منبر بیداری

حاج‌محمدرضا ابتدا در مسجد فیل و بعدتر در کانون بحث و انتقاد دینی، شنونده ثابت سخنرانی‌های حجت‌الاسلام هاشمی‌نژاد بود؛ کانونی که آن روز‌ها مقابل باغ نادری قرار داشت و سال‌ها بعد به فلکه صاحب‌الزمان (عج) منتقل شد. او از چیزی می‌گوید که بیش از همه جذبش می‌کرد؛ «بیشترین نکته در صحبت‌های آقای هاشمی‌نژاد، مطالبه‌گری بود. اینکه به وضعیت سیاسی جامعه نقد داشت و صریح به رژیم انتقاد می‌کرد.»

در دهه‌۴۰ میان مسجدی‌ها، محمدرضا توتونچی، به یکی از چهره‌های ثابت مسجد و جلسات کانون بحث و انتقاد دینی تبدیل شد. البته او چند‌باری هم پای منبر آیت‌الله خامنه‌ای در مسجد کرامت نشست و از سخنانشان هم بهره برد. شوهرخواهر محمدرضا پارچه‌فروش بود. او در نوجوانی مدتی پیش شوهر خواهرش کار کرد تا راه و رسم کاسبی را یاد گرفت. بعد‌ها در بازار زنجیر برای خودش مغازه‌ای دست‌وپا کرد. کارش این شده بود که شب‌ها کمی زودتر مغازه را ببندد و به جلسه و پای منبر برود.

 

 

پارچه‌نوشته‌ای که ساواک را ترساند

همین حضور مستمر، از او جوانی ساخت که فقط شنونده نبود؛ می‌خواست کاری کند، حرفی بزند، اثری بگذارد؛ «آن زمان رسم بود بازاری‌ها در مناسبت‌های مختلف پرده نوشته‌ای بر سردر مغازه یا در خیابان نصب می‌کردند. من هم با متنی که برای پرده انتخاب می‌کردم، به‌نوعی فضای جامعه را نقد می‌کردم. پایین پارچه هم می‌نوشتم از طرف اصناف بازار زنجیر.»

برای اینکه متن‌ها دقیق و حساب‌شده باشد، نظر حجت‌الاسلام هاشمی‌نژاد را می‌پرسید. مدتی این کار‌ها از چشم مأموران ساواک دور ماند، تا اینکه در بهمن سال‌۵۱، ورق برگشت. او متنی را برای تسلیت عاشورای حسینی انتخاب کرده بود، با این مضمون: «در عاشورای حسینی از آن جهت محزونیم که چرا ملت‌ها مبارزه نکردند و مسیر حق را نگفتند.»

بعد از رحلت آیت‌الله بروجردی در سال‌۱۳۴۰، بحث روشنگری در جامعه پررنگ شد

حاج‌محمدرضا تعریف می‌کند: ساعت نزدیک ۱۲ شب بود و همراه یکی دیگر از کسبه، مشغول نصب پرده بودیم که ماشین شهربانی جلو ما توقف کرد. مأمور از ما خواست پرده را پایین بیاوریم و با تحکم پرسید چه کسی این پرده را نوشته است. از همان‌جا من را به شهربانی بردند.

محمدرضا در شهربانی، همه‌چیز را به گردن گرفت و همین باعث شد در سلولی زندانی شود؛ «پرده‌نویسی را به آقای خالقی که جای بیمارستان شاهین‌فر مغازه داشت سفارش می‌دادم، ولی نمی‌خواستم برای او و بقیه دردسر درست کنم. امتناع من در جواب‌دادن باعث شد صبح روز بعد مرا به مأموران ساواک تحویل دهند.»

 

نفوذ ساواک در‌میان مردم

آن زمان شنیدن نام ساواک هم ترس داشت. توتونچی می‌گوید نفوذ ساواک در جامعه آن‌قدر زیاد بود که اگر سه نفر با هم صحبت می‌کردند، همه می‌دانستند ممکن است یکی از آنها مخبر باشد؛ «مرا برای بازجویی به اداره ساواک در خیابان کوهسنگی بردند.»

اتاق بازجویی ظاهری ساده و معمولی داشت. داخل اتاق تنها دو صندلی و یک میز کوچک بود. بازجو که وارد شد، اجازه نداد محمدرضا روی صندلی بنشیند و از او خواست همان‌طور ایستاده به سؤالات پاسخ دهد؛ «پرسید بگو چند‌نفرید و به کجا وصل هستی؟ ولی من جوابی برای او نداشتم. وقتی عصبانی می‌شد، به همکارش اشاره می‌کرد تا مرا با کابل بزند. مرتب تکرار می‌کرد: هویت تو برای ما محرز است، بهتر است خودت اقرار کنی.»

توتونچی، تمام مدت بازجویی تأکید داشت تنها بوده و هیچ هم‌دستی نداشته است؛ «کاری که انجام داده بودم، کوچک و جزئی بود؛ به‌همین‌دلیل، سه‌ماه‌و‌نیم زندان برایم بریدند.»

 

خاطرات تاریک محمدرضا توتونچی از شکنجه‌های ساواک

 

گم کردن روز و شب

چشم‌هایش را بستند تا با ماشین، او را به زندان ساواک منتقل کنند. وقتی چشم‌هایش را باز کردند در یک سوله بود، سوله‌ای که چندین سلول انفرادی داشت؛ «مرا به داخل یکی از سلول‌های انفرادی هل دادند و در را بستند. قسمتی از دیوار، شبیه سکو بود که روی آن پتوی سربازی قرار داشت.»

چند‌روزی آنجا بود، به این امید که بالاخره در باز شود و او را به سلولی عمومی منتقل کنند. روز‌ها یکی پس‌از دیگری می‌گذشت و تنها سه بار در روز، صدای باز‌شدن در را می‌شنید که برای آوردن غذا بود. تعداد روز‌ها از دستش در رفته بود و دیگر نمی‌دانست چند وقت است در این اتاق کوچک حبس شده است.

او می‌گوید: گاهی روی لبه سکو می‌نشستم و خودم را تا نزدیک در کِش می‌دادم تا از روزنه کوچکی که بالای دیوار سلول بود، بیرون را نگاه کنم. از همان نور کوچک می‌فهمیدم صبح و شب شده است.

چند‌باری که زندانی جدید می‌آوردند، او را از سلول تنهایی‌اش بیرون می‌کشیدند و بازجویی می‌کردند تا بفهمند خط و ربطی به آنها دارد یا نه؛ «بین تمام این فشارها، فقط یک افسر نگهبان بود که هر وقت شیفت شب بود، به من مفاتیح می‌داد تا بتوانم کمی راز و نیاز کنم و صبح روز بعد، قبل از رفتنش، مفاتیح را می‌گرفت تا کسی متوجه نشود.»

 

آغوش گرم مادر

سرانجام مدت حبس توتونچی به پایان رسید و خردادماه سال‌۵۲ آزاد شد.

حرفش را بریده‌بریده می‌زند. اشکی که در چشمان پیرمرد حلقه زده، بی‌اختیار روی صورتش جاری می‌شود و با صدای ضعیفی می‌گوید: مادرم در را باز کرد. خودم را در آغوشش انداختم و هر دو یک دل سیر گریه کردیم. آنها فقط می‌دانستند دستگیر شده‌ام، اما در این مدت نتوانسته بودند مرا ببینند و کاری برایم انجام دهند.

دستمال کوچکی از جیبش درمی‌آورد و اشک‌هایش را پاک می‌کند؛ «مادرم ناراحت بود. مرتب می‌گفت: محمدرضا، سرت به کار و زندگی‌ات باشد، آخر خودت را به کشتن می‌دهی! ولی من نمی‌توانستم دست روی دست بگذارم تا ظلم پایدار بماند.»

نفوذ ساواک در جامعه آن‌قدر زیاد بود که اگر سه نفر با هم صحبت می‌کردند، ممکن بود یکی از آنها مخبر باشد

بعد از آزادی، دوباره در جلسات کانون شرکت کرد و از همان‌جا به اعلامیه‌های امام‌خمینی (ره) دست پیدا کرد. اعلامیه‌ها را بین بازاریان پخش می‌کرد؛ «از منزل آقای نوقانی در ایستگاه سراب، اعلامیه‌ها را می‌گرفتم و در مغازه یا خانه پنهان می‌کردم و کم‌کم بین افرادی که می‌شناختم، پخش می‌کردم. حدود شش‌ماه کارم همین بود.»

 

دستگیر ی در بحبوحه ازدواج

مادر محمدرضا که تا‌حدودی از فعالیت‌های پسرش باخبر و نگران بود، تصمیم گرفت آستین بالا بزند و او را داماد کند، شاید سر فرزندش با خانه و زندگی گرم شود و از فعالیت‌های سیاسی کناره بگیرد؛ «قرار بود روز جمعه مجلس عقد برگزار شود، اما شنبه همان هفته، جلو در مغازه توسط مأموران ساواک دستگیر شدم.»

توتونچی در اداره ساواک فهمید که یکی از بازاریانی که از او اعلامیه می‌گرفت، دستگیر شده و زیر فشار شکنجه نام توتونچی را لو داده است.

این‌بار جرمش نه‌تنها مثل قبل نبود، بلکه سابقه‌دار هم محسوب می‌شد. اتاق بازجویی برایش آشنا بود؛ بنابراین خودش گوشه‌ای از دیوار ایستاد تا به سؤالات بازجو جواب دهد؛ «این‌بار فرق می‌کرد. هنوز حرفی نزده بودم که کشیده‌ای روی صورتم نشست. چند‌بار مرا به سلول بردند و دوباره برای بازجویی آوردند. کتکم می‌زدند تا هم‌دستانم را لو بدهم.»

 

زخمی که هنوز تازه است

پیرمرد دیگر طاقت تعریف‌کردن وقایع آن روز‌ها را ندارد. از جایش بلند می‌شود و روی صندلی مقابل می‌نشیند، نه برای نفس تازه‌کردن و نه اینکه چیزی از خاطرش پاک شده باشد؛ فقط به این دلیل که هنوز هم جراحت دردِ خبری که آن روز از پشت دریچه سلول شنیده بود، تازه است؛ «با تنی زخمی و رنجور کف سلول افتاده بودم که نگهبان دریچه را باز کرد و گفت مادرت مُرد. با همین وقاحت بیان کرد. اول تصور کردم برای این است که مرا تحت فشار بگذارند، بنابراین جوابش را دادم و گفتم: همه می‌میریم.»

دستانش به لرزه افتاده‌اند و بی‌صدا گریه می‌کند؛ انگار همین الان خبر فوت مادرش را به او داده‌اند؛ «حرف نگهبان راست بود. دو روز بعد از دستگیری من، مادرم دق کرده و به رحمت خدا رفته بود.»

با‌وجود این درد بزرگ، او نمی‌توانست بگوید اعلامیه را از کجا آورده است. به خودش و مسیری که تا اینجا آمده بود، متعهد بود؛ «حتی اگر مرا می‌کشتند، نباید می‌گذاشتم بچه‌ها لو بروند. باید به هدفمان می‌رسیدیم. پس نقشه‌ای کشیدم و در جواب بازجو گفتم من و حمید با هم شوخی داشتیم و گاهی پاکتی را که داخلش کاغذ‌های ترحیم، عروسی و باطله بود، جمع می‌کردیم و زیر در مغازه یکدیگر می‌انداختیم. من هم صبح که یک پاکت را در مغازه دیدم، بدون اینکه بدانم چیست، زیر در مغازه خودش انداختم. باید ماجرا را به خودم خاتمه می‌دادم.»

بازجو حرفش را باور نکرد و او را بار‌ها تحت فشار گذاشت تا اعتراف کند، اما توتونچی بر حرفش مُصر ماند؛ «سه ماه در سلول انفرادی بودم تا اینکه یکی از دوستانم که در سپاه دانش بود و به او نیز اعلامیه می‌دادم، اسم مرا اعتراف کرده بود.»

 

خاطرات تاریک محمدرضا توتونچی از شکنجه‌های ساواک

 

انتقال به مخوف‌ترین زندان

از طرف دیگر، با دستگیری طا‌ها عبدخدایی در تهران و لو‌رفتن ارتباطش با توتونچی، جرمش سنگین‌تر شد. حالا ساواک او را حلقه اصلی پخش اعلامیه و خرابکار می‌دانست، بنابراین پرونده‌اش به تهران ارجاع داده شد؛ «عبدخدایی را از جلسات مشترکی که زیر نظر آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد برگزار می‌شد، می‌شناختم. گروه‌های ده دوازده‌نفره‌ای بودیم که با هم برای فعالیت‌های انقلابی همفکری می‌کردیم. بعد از مدتی او برای فعالیت بیشتر به تهران رفت و حین ساخت بمب صوتی در خانه‌ای دستگیر شد.»

در تهران، او را به زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری فرستادند؛ مکانی که امروز با عنوان «موزه عبرت» شناخته می‌شود و یکی از مخوف‌ترین زندان‌های سیاسی کشور بود؛ «اینجا خبری از کتک‌زدن ساده نبود، بلکه ابزار‌های شکنجه وجود داشت.»

هنوز هم وقتی از صندلی آپولو (دستگاهی برای شکنجه) حرف می‌زند، درد آن را با تمام وجود حس می‌کند؛ «دست‌و پایمان را به صندلی می‌بستند و کلاه فلزی روی سرمان می‌گذاشتند. شوک برقی می‌دادند و سپس با کابل می‌زدند؛ آن‌قدر‌که صدای فریاد خودمان را در سرمان می‌شنیدیم و از شدت درد از هوش می‌رفتیم. چند‌دقیقه امان می‌دادند و دوباره که به هوش می‌آمدیم، جایمان روی همان صندلی بود!»

همه کسانی که در کمیته مشترک زندانی شده بودند، دکتر حسینی را می‌شناسند، شکنجه‌گری که رحم نداشت؛ «آن‌قدر سنگدل بود که دکتر صدایش می‌کردند، وگرنه نام اصلی‌اش محمدعلی شعبانی بود. او گاهی ما را برهنه می‌کرد و در قفسی می‌انداخت که ابعادش کوچک بود و در حالت خمیده در آن جا می‌شدیم. میله‌های قفس داغ می‌شد و به بدنمان می‌خورد؛ آن‌قدر که بوی سوختگی پوست و گوشتمان را می‌فهمیدیم.»

برای آنها دردناک‌تر از شکنجه‌های جسمی، صدای شکنجه‌ای بود که هیچ‌گاه قطع نمی‌شد. شب و روز هم نداشت؛ همیشه صدای ناله و فریاد یک نفر به گوش می‌رسید و فشار روانی زیادی به آنها وارد می‌کرد.

می‌گفتند بعد از آزادی، دوباره خرابکاری می‌کنی؛ بنابراین مرا به زندان قصر فرستادند تا اینکه بعد از دو‌سال و سه‌ماه آزاد کردند

حکمی که برایش بریده بودند، دو سال بود؛ دو سال شکنجه مداوم که از او پوست و گوشت نگذاشته بود، اما بعد از دو سال، باز هم آزاد نشد؛ «می‌گفتند بعد از آزادی، دوباره خرابکاری می‌کنی؛ بنابراین مرا به زندان قصر فرستادند. تا اینکه بعد از دو‌سال و سه‌ماه آزادم کردند.»

 

عجیب اما واقعی

۱۳‌بهمن سال‌۵۵، بعد از آزادی، فعالیتش را دوباره از سر گرفت. انگار شکنجه تأثیری در مبارزه او نداشت؛ همچنان اعلامیه پخش می‌کرد و در جلسات شرکت می‌کرد تا اینکه نوبت به تظاهرات خیابانی رسید؛ «در دو سال بعد، راهپیمایی برای ما سرنوشت‌ساز بود. رژیم باید می‌دانست مردم آنها را نمی‌خواهند.»

روز قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، با شنیدن اخبار ساعت ۱۴ که اعلام می‌کرد حکومت نظامی از ساعت‌۱۶ برقرار می‌شود، شال و کلاه کرد و به مسجد کرامت رفت؛ «امام فرموده بودند به حکومت نظامی توجه نکنید؛ بنابراین وقتی مقابل مسجد، آقایان هاشمی‌نژاد و طبسی را دیدم، پرسیدم چه کنیم؟ جواب دادند: تکبیر بگویید و مردم را تشویق کنید بیرون بیایند.»

او ادامه می‌دهد: مردم به فرمان امام به خیابان‌ها آمدند و به حکومت نظامی توجهی نکردند. یادم است آن شب تا صبح مقابل مسجد کرامت کشیک دادم تا اینکه صبح شد.

با صدایی بغض‌آلود می‌گوید: صبح روز ۲۲‌بهمن، باورمان نمی‌شد انقلاب ما پیروز شده است. بالاخره بعد‌از چند‌سال مبارزه، توانسته بودیم رژیم پهلوی را سرنگون کنیم.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۱ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۹ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44