کد خبر: ۱۴۰۸۵
۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
یک پلاک تنها یادگاری مادر غلامرضا ایزدی از فرزند شهیدش است

یک پلاک تنها یادگاری مادر غلامرضا ایزدی از فرزند شهیدش است

مادر غلامرضا خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعت‌ها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا می‌توانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.

زیرزمینی نمور، ۵۰۰ هزار تومان مستمری، یک تخت فلزی و چند گلدان شمعدانی همه دارایی این خانه است. تصویری از تمثال مردی جوان در گوشه‌ای از اتاق به چشم می‌خورد. انگار خاطرش خیلی عزیز است که تصویرش میان گلدان‌های شمعدانی پشت تنها پنجره خانه جا خوش کرده.

پیرزن حالا دیگر همه دختر‌ها و پسر‌هایش را عروس و داماد کرده و می‌تواند بنشیند و یک دل سیر تصویر غلامرضایش را ببیند و ساعت‌ها با او حرف داشته باشد و با او راز دل بگوید. این را زمانی می‌فهمم که وقتی پا در حیاط مشترک او با صاحبخانه اش می‌گذارم در حالی می‌بینمش که تصویر فرزندش را در آغوش گرفته و اشک‌هایش را نثار روح پاکی می‌کند که یک پلاک، تنها یادگار اوست.

غلامرضا ایزدی هم مثل همان زمانی که هنوز تا آسمان بالا نرفته بود باز می‌نشیند پای حرف‌های مادرش. دست مادرش را در خیال او می‌گیرد. به خوابش می‌آید و می‌گوید جایش آن دنیا خوب است و باز دل مادر پیرش را برای مدتی آرام می‌کند. همیشه مادر برای غلامرضا لالایی می‌خواند و حالا شاید غلامرضا می‌خواهد ارتباطش را در خواب و خیال مادر پیرش نگه دارد تا این‌بار او لالایی‌خوانِ مادر باشد.

مهران؛ منطقه‌ای در امتداد بهشت

حاج خانم کرمانی، مادر شهید غلامرضا ایزدی وقتی حرف هایش را شروع می‌کند، داستان شهادت غلامرضا نخستین حکایتی است که بر زبانش می‌نشیند و اشک‌هایش را جاری می‌کند. «مهران»، نامی‌است که برای خیلی‌ها زیاد معنا ندارد؛ اما برای مادر غلامرضا پر از حرف و حدیث‌هایی است که در قلب غلامرضا ماند و به آسمان رفت. مهران نام همان منطقه عملیاتی در غرب بود که بار آخر دوستان غلامرضا در آن صدای خداحافظی او را شنیده بودند و چند گلوله شده بود آخر دنیای غلامرضا و کلید رفتنش به بهشت.

مهران همان منطقه عملیاتی بود که بار آخر دوستان غلامرضا در آن صدای خداحافظی او را شنیده بودند

 

داستان پلاکی که تنها ماند

با اینکه گرد پیری بر ذهن مادر غلامرضا نشسته و این روز‌ها او خیلی چیز‌ها را فراموش می‌کند، خاطره خبر شهادت فرزندش را در دهه ۶۰ هیچ‌گاه از یاد نمی‌برد. حاج خانم کرمانی یادش می‌آید مادر یکی از دوستان فرزندش، همان دوستی که در سنگر شاهد شهادت او بوده، ماجرای شهادت غلامرضا را به نقل از آن همسنگر برایش تعریف کرده است.

مادر غلامرضا خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعت‌ها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا می‌توانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.

 

مجوز عجیب ورود غلامرضا به جبهه

غلامرضا خیلی کوچک بود که به جبهه رفت. دستش اندازه دستان کودکی یازده ساله بود و تازه کلاس پنجم دبستان را تمام کرده بود. رابطه اش با پایگاه بسیج محله خیلی خوب بود. پوستر‌های پیام‌های امام (ره) را بر در و دیوار محله می‌چسباند.

شب‌های جمعه با پیش نماز مسجد، مجروحان را می‌بردند حرم و خیلی کار‌های خیر دیگری که یادش را در اذهان هم محله‌ای‌ها و آشنایانش زنده نگه می‌دارد. به دلیل همین فعالیت‌ها بود که بالاخره با رفتن او به جبهه موافقت شد. غلامرضا خیلی خوشحال بود، آخر، او هم می‌توانست پس از شنیدن خبر شهادت پسر عمه اش یک قدم به جایگاه او نزدیک‌تر شود و به جبهه برود.

این مادر شهید می‌گوید: غلامرضا از زمان شنیدن خبر شهادت پسر عمه اش دائم به او غبطه می‌خورد و هر هفته سر مزارش در بهشت رضا می‌رفت و از روح پسر عمه‌اش می‌خواست حالا که به خدا نزدیک‌تر شده از خدا شهادت او را هم بخواهد.

 

یک پلاک تنها یادگاری مادر غلامرضا ایزدی از فرزند شهیدش است

 

ادامه تحصیل و بازگشت غلامرضا به جبهه

خیلی‌ها به رفتن غلامرضا به جبهه با این سن و سال خرده می‌گرفتند؛ حتی پدرش خیلی وقت‌ها می‌گفت تو را با این سن و سال چه به جبهه؟! اما گوش غلامرضا این حرف‌ها را نمی‌شنید و پس از اینکه برای رضای دل پدرش بازگشت و یکی دو سالی درسش را ادامه داد از او اجازه خواست و باز به جبهه رفت.

 

نامه‌های بی جواب!

در زمان جبهه غلامرضا نامه‌های زیادی برای مادرش نوشت که هیچ گاه پاسخ آن‌ها را دریافت نکرد. آخر زمانی جواب نامه‌ها آمد که او مفقودالاثر بود. غلامرضا در عملیات کربلای دو به فرماندهی شهید کاوه به شهادت رسید.

 

غلامرضا که بود؟!

سؤال آخرم می‌شود «غلامرضا که بود» و می‌خواهم مادر شهید او را در یک جمله تعریف کند؛ اما وصف خوبی‌های غلامرضا در یک جمله، تنها سکوتی است که در پشت چشمان نمناک خانم کرمانی مخفی می‌شود و قطره‌ای زلال که بر روی تمثال پاک و بی ریای غلامرضا می‌نشیند.

 

*این گزارش یکشنبه، ۴ تیر ۹۱ در شماره ۱۰ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44