حاج علی ۳۱ بار چشمش را عمل کرده است
با خانوادهای به گفتوگو مینشینم از اهالی قائم شهر. با صفا و با نشاط که حالا هممحلهای ما شدهاند؛ اهالی محله فاطمیه مشهد. آنها در هنگام گفتن از سختیها با هم میخندند. بلند هم میخندند. انگار حوصلهای برای غصه خوردن ندارند. انگار با خوب و بد زندگی عجین شدهاند. از خانواده مزدستان میگویم. خانوادهای که در کنار علی مزدستان، پدر خانواده، همان جانباز ۴۵ درصدی که ۲۷ بار چشمش و چهار بار هم بدنش را عمل کرده است، به نوعی جهاد کردهاند.
علی مزدستان متولد سال ۱۳۲۸ در قائمشهر و حدود ۱۰ سال است که ساکن مشهد و محله فاطمیه است. او به عشق امام رضا (ع) و با ازدواج دخترش در مشهد به شهر ما آمده. الان هم در پایگاه بسیج سیدالشهدای مسجد الزهرا فعالیت میکند.
در قائمشهر معروف به شیخ علی بودم
او در سال ۶۰ به جبهه میرود. البته قبل از رفتن به جبهه نیز سر پر شوری داشته است. میگوید: در قائمشهر معروف به شیخ علی بودم. این اسم را طاقوتیها به مسخره روی من گذاشته بودند تا بگویند که آدم امّلی هستم! آخر عکس علما را در زمان راهپیماییها به دورتادور ماشینم میچسباندم و رژه میرفتم؛ قبل از پیروزی انقلاب بارها با ماشینم از دست پاسبانها فرار کرده بودم.
این جانباز دفاع مقدس درباره نحوه مجروحشدنش این طور توضیح میدهد: در جبهه پیک موتوری بودم و خبرها را به فرماندهان میرساندم. در سال ۶۲، درعملیات والفجر مقدماتی و در منطقه پنجوین با استقرار در خاک عراق، پاتک زدیم و دشمن ما را به توپ و تانک بست. همه مجروح شدیم. شدت جراحت یکی از برادران به قدری بود که به من گفت: میخواهم به خودم تیر خلاصی بزنم. گفتم: برادر! با این کار، تمام ثوابت را از بین خواهی برد. در همین حین، ترکشی مثل صدای فرفره نزدیک شد و به چشم راستم خورد. ۱۲ ترکش هم دستم را خراشید.
برای درمان به آلمان رفتم
زندگی مزدستان پر از لحظات معنوی و بیان نشدنی است، اما همینقدر میگوید: در آن حالتی که مجروح شده بودم یک آن دیدم که فرشتهها و ملائک دارند مرا بالا میبرند. او ادامه میدهد: به هوش که آمدم خود را دربیمارستان سنندج دیدم. آنجا فقط صدای ناله مجروحان و استمدادشان از ائمه اطهار میآمد. میگفتند که تو در حالت بیهوشی، ناله میکردی که یا امام زمان! برس به داد ما. کمی که حالم جا آمد، مرا به بیمارستان امام رضای مشهد فرستادند.
درباره ۲۷ عملی که روی چشم راستش انجام شده میپرسم، میگوید: مرا برای درمان چشمم به آلمان اعزام کردند و در شهرهای بن، کلن، هامبورگ و هانوفر، طی یک سال، ۲۷ بار، چشمم عمل شد. بعد از درآوردن چشمم، از پوستهای نازک بدنم مثل داخل دهان، پشت گوش، پشت بازو و پشت دست، برای پوشاندن گودی چشمم استفاده کردند.
مرا برای درمان چشمم به آلمان اعزام کردند و در شهرهای بن، کلن، هامبورگ و هانوفر، طی یک سال، ۲۷ بار، چشمم عمل شد
او ادامه میدهد: روی پیشانی و شقیقه راستم که چیزی از آن باقی نمانده بود، استخوان پیشانی گاو گذاشتند. دکتر آنجا که نگرانی مرا برای گذاشتن این استخوان دیده بود، میگفت: نترس برادر. استخوان مسیحی نیست، استخوان گاو است!
او همچنین اضافه میکند: بعد از آمدنم از آلمان، دکترها و پرستاران آنجا، نامهای برایم فرستادندکه در آن از رفتار من تشکر کرده بودند.
خانواده سرشناس مزدستان در شمال
مزدستان از لطف امام رضا (ع) که سه سال پیش شامل حالش شد، این طور میگوید: در بیمارستان امام رضا بعد از عمل پروستات، دو کلیهام از کار افتاد. میگفتند مشکلات پروستات من تحت تاثیر آن همه عمل جراحی که کرده بودم ایجاد شده. اقوام و آشنایان با دیدن حال و روزم، گریه و زاری میکردند و میگفتند که دیگر تمام شد؛ او مرده است! همه دست به دعا برداشتند. شبی که در حال راز و نیاز با خدا و ائمه بودم، نوری از پنجره اتاق داخل شد. بعد از رفتن نور، احساس سبکی میکردم و بعد از چند روز کلیههایم دوباره راه افتاد. به دکترم که ماتش برده بود گفتم: دکتر اصلی امام رضا بود که به بالینم آمد.
درمییابم که خانواده مزدستان، خانوادهای سرشناش در شمال هستند. صادق مزدستان، فرمانده تیپ دوی پیاده لشکر ۲۵ کربلای مازندران در عملیات فاو که یکی از شاهکارهایش فرار از دست عراقیها از لوله دوکیلومتری بود، برادر بزرگ ترش است که در سال ۶۱ شهید شده. منوچهر مزدستان نیز برادر دیگرش است که در سال ۶۳ شهید و مفقودالاثر شده. علی مزدستان از شب نامزدی صادق این طور میگوید: او درست دو هفته بعد از ازدواج، شهید شد. شب نامزدیاش، همه جا را با نور فانوس روشن کردیم و دعای توسل خواندیم. صدای خیلیها درآمد که این چه جور جشنی است. ما هم گفتیم: جشن ازدواج یک رزمنده باید با بقیه فرق داشته باشد.
ما برای خدا جنگیدیم
در جواب به این سؤال که واکنش مادرتان به رفتن پسرهایش به جبهه چه بود، میگوید: مادرم گفته بود که سر بریده پسرهایم را به جبهه جنگ پرتاب کنید. به اینجا که میرسیم، عنوان میکند: در جبهه احساس آرامش میکردم. گرچه خیلیها از شنیدن صدای توپ و تانک، همان اول در رفتند. با لبخند ادامه میدهد: مردان خانواده امامحسین (ع) هم پشت سر هم رفتند و شهید شدند. ما برادران هم رفتیم. صادق شهید شد و من مجروح و منوچهر مفقودالاثر.
از او درباره رفتار اهالی محل و دوستان با او میپرسم، میگوید: مردم منطقه ما مذهبی هستند و بسیار به من احترام میگذارند. بیشتر دوستانم هم جوانها هستند که همیشه از من میخواهند خاطرات جبهه را برایشان تعریف کنم. او با اشاره به برخی کملطفیها بیان میکند: جواب من همیشه به کسانی که میگویند میخواستید جبهه نروید، این است که اهواز را گرفته بودند؛ دین و ناموس و خاکمان در خطر بود. بعضی جاها هم میخندم و تحمل میکنم؛ چون ما برای خدا جنگیدیم.
مزدستان میگوید که تا کنون پنج بار به زیارت کربلا رفته و تا چند ماه دیگر به زیارت خانه خدا میرود. او میگوید: مشهدیها قدر امام رضا را بدانند. من اگر حالم خوب باشد، هر روز به حرم میروم.
برای شیمیاییها و موجیها خیلی دعا کنید
با اضافه شدن همسر آقای مزدستان به جمع ما، با آن ته لهجه شیرین شمالیاش، جمع صمیمانهتر و با نشاطتر میشود. از او میپرسم: در آن مدتی که همسرتان برای مداوا به آلمان رفته بود، چگونه دوری از علی آقا را تحمل میکردید؟ جواب میدهد: آن زمان دخترم دوسال و پسرم ششسال داشت. ماهی یک بار از مغازه پدر شوهرم به آلمان زنگ میزدیم؛ چون پول تلفن زیاد میشد. علی آقا در جواب ما که میگفتیم دلمان برای شما تنگ شده، میگفت: من، اما اینجا دلم برای خدا تنگ میشود. او ادامه میدهد: چه در زمان جبهه و چه زمانی که آلمان بودند، برای سلامتی شان، روزه میگرفتم و دعا میخواندم.
از او میپرسم که مواظبت از علی آقا برایتان سخت نبود؟ بچهها چگونه برخورد میکردند؟ میگوید: وقتی علی آقا از آلمان برگشت، دخترم جیغ میزد و از او دوری میکرد. تا سه سال از چشمان علی آقا چرک میآمد و من با آب مقطر چرکهارا میشستم. دستش هم که تا مدتها مثل جگر مرغ بود و چرک میداد. سه سال پیش هم بعد از عمل پروستات، در ماه رمضان با دهان روزه هر ۱۰ دقیقه، یک سرم عوض میکردم. خلاصه مصلحت خدا این بود که زنده بماند و همین برای ما کافیست. خانم مزدستان میگوید که برای شیمیاییها، موجیها و جانبازان خیلی دعا میکند و معتقد است که کسی که جانباز ندارد، درد جانباز را نمیداند.
*این گزارش یکشنبه، ۴ تیر سال ۹۱ در شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.


