محمدعلی فضلینژاد، استاد سفال خراسان است
«وقتی بچهها دو تکه گِل را میخواهند به هم وصل کنند، میگویم گِل را آهسته به هم وصل نکنید! مرد و مردانه وصل کنید و ابزاری را که دارید روی آن بکشید! گِل مثل فرزندی است که اگر خیلی بهداشتی بارش بیاوریم و آهسته با او کار کنیم، با یک تلنگر میشکند و در گرم و سرد کوره (روزگار) تاب نمیآورد!»
این صحبتهای استاد محمدعلی فضلینژاد، بنیانگذار سفال خراسان و ساکن محله امامیه مشهد است که اعتقاد دارد وقتی با دستهای خیس به گِل فشار میآورد و با آن کار میکند، خودش را تخلیه کرده است و حالش خوب میشود. استاد فضلی نژاد که گِل و سفال را خوب میشناسد، این هنر را به صورت تجربی آموخته و شاگردان بسیاری را نیز آموزش داده است.
او دیپلم افتخارش را از نخستین جشنواره فولکلور کویر ایران دریافت کرد و لیسانس افتخاریاش در رشته هنر را از دبیرخانه هنرمندان کشور از آن خود کرده است. کسب مقام در هشت دوره جشنواره هنرهای تجسمی منطقهای جوانان کشور و بسیاری از نمایشگاههای دوسالانه سفالگری معاصر داخل و خارج از کشور بخشی از افتخارات سالهای دست به گِل بودن اوست.
اولین روزهای آشنایی با خاک و هنر
متولد ۱۳۲۰ است و در یکی از روستاهای شهرستان نیشابور به دنیا آمد. به گفته خودش همیشه به هنر علاقه داشته و به همین خاطر بعد از پایان دوران راهنمایی به دنبال علاقهاش به استانهای دیگر سفر میکند: برای کمک به پدرم که به دلیل خشکسالی قادر به تأمین مخارج زندگی نبود به استان مازندران رفتم. در آنجا مشغول کارهای ساختمانی و دکوراسیون شدم و بعد از چند سالی به مشهد برگشتم. در مشهد ازدواج کردم و بعد از اینکه در امتحان ادواری استانداری شرکت کردم به استخدام اداره فرهنگ و هنر در آمدم.
مجسـمهسازی؛ بدرود
فضلینژاد که هنر سفالگری را از سال ۵۹ به صورت حرفهای و در محضر استادانی مثل منصور دوانلو و استاد مهران صدرالسادات آموزش دیده است، میگوید: مجسمهسازی و حجم را از استادان برجسته فراگرفتم و در همین زمینه نیز مشغول شدم. او میگوید: آن زمان و حتی مدتها بعد از انقلاب کار سفالگری نه رواج داشت نه به آن توجه میشد! از او در مورد ساختن مجسمههایش میپرسم، میگوید: تا قبل از انقلاب به مجسمهسازی و کارهای حجم مشغول بودم، اما بعد از انقلاب دیگر مجسمهسازی را کنار گذاشتم.
فضلینژاد هنر سفالگری را از سال ۵۹ به صورت حرفهای و در محضر استادانی مثل دوانلو و صدرالسادات آموزش دیده است
او ادامه میدهد: آن زمان ساخت مجسمه از طرف علما منع شده و حرام بود و، چون خودم هم به این موضوع اعتقاد داشتم دنبالش نرفتم. استاد که همچنان هنر مجسمه را خوب میداند، میگوید: کسانی که مجسمهساز هستند باید آناتومیها را بشناسند و خوب هم نشان بدهند. او میگوید: به عقیده من هر چیزی که محرک باشد چه نقاشی باشد، چه مجسمه منع دارد!
چرخ سفال؛ سوغات من به مشهد
او میگوید: با توجه به اینکه آمادگی کار را داشتم، از طرف مدیر وقت اداره فرهنگ و ارشاد پیشنهاد شد که سفالگری را شروع کنم. به همین خاطر دو سال در لالجین همدان ومند گناباد دوره چرخکاری دیدم و چرخ سفال را وارد مشهد کردم. او به کارگاهی ۱۲ متری که آن زمان در اختیارش گذاشتند، اشاره و بیان میکند: سال ۶۱ کار حرفهای را همراه با تدریس در مدارس شاهد شروع کردم. گاهی واژه «سفالی» را به کار میبرد و میگوید: با آموزش سفال در مدرسههای شاهد ۱، ۹ و ۲۰ خیلی از بچهها که پس از سالهای جنگ حالت انزوا و پرخاشگری داشتند شادابتر شدند و سفالی هم معروف شد!
تدریس با سیکل
این استاد توانمند، رشته سفال را دوش به دوش استادان تحصیلکرده، در مراکز معتبری مانند تربیت معلم شهید هاشمینژاد تدریس کرده است. او از زمان تدریسش اینطور میگوید: زمانی که میزان حقوق استادانی با مدرک لیسانس ۶۴ تومان بود، با وجودی که من با سیکل تدریس میکردم، به دلیل اینکه کارم تخصصی بود، مدیرکل وقت دستور داد باید ساعتی ۲۰۰ تومان با استاد حساب کنید؛ وگرنه به فکر استاد دیگری باشید! او میگوید: با همت اداره ارشاد و مسئولان، کارم رونق گرفت و توانستم با تدریس در مراکز مختلف شاگردان زیادی را آموزش دهم.
فضلینژاد میگوید: قانونی در اداره فرهنگ و ارشاد وضع شد که براساس آن مدرک معادل برای هنرمندان برجسته و تجربی که تحصیلات دانشگاهی نداشتند، اما نمایشگاههای متعدد برگزار کرده و در مراکز معتبری تدریس کرده بودند، در نظر بگیرند. او ادامه میدهد: بسیاری از هنرمندان در رشتههای تئاتر و هنرهای تجسمی و دیگر رشتهها به دلایلی تحصیلات دانشگاهی و عالی ندارند، اما آثاری ارائه کردهاند که بسیار فاخر و ارزشمند است و باید قدر آنها را بدانیم. حالا استاد با خوشحالی میگوید: کسانی که روزی در تربیت معلم شاگرد من بودند، در حال حاضر در شهرستانهایشان آنچه را که روزی به آنها آموختهام به دیگران آموزش میدهند.
کارگاه حجم و سفال استاد فضلی
او در رابطه با فعالیت در کارگاه فعلی اش در مجتمع امامرضا (ع) واقع در پارک ملت میگوید: چند سال قبل از سال ۷۹، از طرف اداره فرهنگ و ارشاد استان اقدام به ساخت این مجتمع کردند که به دلایلی ساخت آن زمان برد. سال ۷۹ اینجا به بهرهبرداری رسید که از همان زمان این کارگاه نیزبر پا شد و خوشبختانه استقبال خوبی هم از این هنر در اینجا شده است.
او در خصوص حقوقش در این کارگاه میگوید: همه هنرمندان قانع هستند و چشمی به مال دنیا ندارند؛ من هم به همان حقوق بازنشستگی که دارم اکتفا کردم و با حقوق ناچیز اینجا توانستم دست چند نفر دیگر را هم که نیاز فراوان مالی دارند، بگیرم و در حق آنها خدمت معنوی کنم. او این کارش را به همراه آرامشی که به چند نفر دیگر برگردانده است، باقیاتالصالحاتی برای خود میداند.
جای خالی سفالگری در زنگ هنر
استاد گریزی به کتابهای هنر مدارس در سالهای قبل میزند و میگوید: وقتی معاون فرهنگی آموزش و پرورش متوجه شد چنین فعالیتهای هنری رواج دارد، دستورالعملی تهیه کرد که براساس آن مباحثی مثل هنر، خوشنویسی و سفالگری را در کتابهای هنر مدارس راهنمایی گنجانده شود. اما متاسفانه نه مسئولان استقبال کردند نه دستورالعمل آن اجرایی شد. او با ناراحتی میگوید: برای خوشنویسی این کار انجامشد، اما برای سفالگری نه! آن هم فقط به دلیل اینکه کارگاه یا هزینهای برای گِل لازم بود.
کسی هم نپرسید که چرا این هنر را دنبال نمیکنید؟! از غمی که به چهرهاش نشسته درمییابم که این گِلایهها، دغدغه همیشگی اوست؛ میگوید: سفال به هنری منزوی و فراموششده تبدیل شده است؛ هنری که اصلا در مشهد نبوده و من زندگیام را وقف آن کردم و همیشه به دنبال این بودم که معلمهایی تربیت کنم که باعث شوند این هنر بماند.
گِل؛ بهترین رواندرمان
استاد که از مطالعاتی که در خصوص سفال انجام شده باخبر است، از مقالهای سخن به میان میآورد که گِل را به عنوان بهترین رواندرمان معرفی میکند و میگوید: برای من هم ثابت شده که گِل بهترین رواندرمان است. به طوری که در همین کارگاه دو سه نفر تحت درمان دارم. او به کسی اشاره میکند که چند سال پیش بسیار ناآرام و عصبی بود، به طوری که مدارس استثنائی او را نمیپذیرفتند بعد با خوشحالی فراوان میگوید: آنقدر با علی اصغری مدارا کردم و حرف زدم که سال گذشته در رشته حجم مقام چهارم کشوری را کسب کرد و امسال هم با داوری ناعادلانه جشنواره به عنوان مقام سوم معرفی شد!
استاد همچنین گریههای شوق مادر یکی دیگر از شاگردانش را فراموش نمیکند و میگوید: دختری بود که مادرش مراجعه کرد و از من خواست او را در کارگاه سفال بپذیرم. این دختر، به قدری ناآرام بود که وقتی وارد کارگاه میشد، داد میزد. کنار او ایستاده بودم و هنگام کار، آموزشش میدادم.
به خاطر مشکل ذهنی و عصبی که داشت کارش را صحیح انجام نمیداد بنابراین گاهی به او تشر میزدم که فکر میکنم لازم بود. یکبار متوجه مادرش شدم که در گوشهای از کارگاه ایستاده و با گریه، من و دخترش را تماشا میکرد. دست از کار کشیدم و به سمت او رفتم و پرسیدم از اینکه من با او اینطور رفتار کردم ناراحت شدید؟ به من پاسخ داد: «از خوشحالی گریه میکنم؛ زیرا اگر دخترم را به هرکجای دنیا هم که میبردم، با بهترین درمانها مداوا نمیشد؛ اما شما او را آرام کردید و من هم آرامش دارم».
چه کسی گفته آلمان و انگلیس معتبرتر است؟!
این استاد بزرگ منطقه ما ناملایمتیهای زیادی دیده و در اینباره از بعضی از شاگردانش نیزگلایه دارد. وی میگوید: شاگردانی دارم که کارهای خوب و گرانقیمتی دارند، اما دیگر استادی به نام فضلینژاد را قبول ندارند و در نمایشگاههایی که برپا میکنند، میگویند در آلمان و انگلیس و کشورهای دیگر دوره دیدند! او که نمایشگاههای زیادی در قزاقستان، بلاروس، دبی و قطر داشته و پیشنهادهایی را هم برای همکاری با آنها رد کرده، میگوید: هنر من متعلق به کشورم است و هر بار که از کشورهای خارجی به ایران برمیگردم، خاک ایران را سجده میکنم!
هنر من متعلق به کشورم است و هر بار که از کشورهای خارجی به ایران برمیگردم، خاک ایران را سجده میکنم
میخواهند کار نکنم!
«افتخار یک معلم، همین است که شاگردانش به جایی برسند.» این جمله معلم سفالگری است که میگوید: از سوی بعضی نااهلها سخت در فشارم که بیشتر همان شاگردان قدرنشناس هستند! او میگوید: در شهر مراکز هنری برای حمایت از هنرمندان است، اما وقتی که چنین دردهایی داریم همین مراکز مشکلساز و خودشان متولی ایجاد مشکل میشوند! وی ادامه میدهد: به عنوان یک استاد در رشته سفال اعتراضی ندارم، اما بعضیها میخواهند بعد از سی و چند سال که خودم را فدای کارم کردهام، این هنر به انزوا کشیده شود و اسمی از «فضلی» نباشد!
با نگاه به چهره باتجربه و عینکی که به چشم دارد، معلوم است که فراز و نشیبهای زیادی در زندگی داشته است؛ میگوید: من به آنچه که باید رسیدهام. از یک اتاق کوچک شروع کردم و حتی کوره نداشتم، اما از کوره آجرپزی استفاده میکردم و گِل رایگان در اختیار شاگردانم قرار میدادم تا به عنوان بنیانگذار هنر سفال شناخته شدم؛ از این بهتر چه میخواهم!
گِل خوب گِلی است که با ما کنار بیاید
هرچه از گِل و سفال بگوید، باز هم دوستداشتنی است. انگار زندگیاش با همین گِل رس پیوند خورده است. میگوید: گِل خوب گِلی است که با ما کنار بیاید، دیر خشک شود،
نرم میشودو حس داشته باشد! او معتقد است ناخالصی فقط در انسانها دیده نمیشود و گاهی خاک هم ناخالص باشد. در همین رابطه است که خاکهای نمکدار را مثل همان انسانهای تند و خشن میداند. او میگوید: انسان خوب با تندی نمیتواند کنار بیاید و دوست ندارد با آن باشد. به جز جنس خاک، رنگ آن نیز با او حرف میزند.
جمله پایانی محمدعلی فضلینژاد در هنگام عکسگرفتن نیز درس بزرگی است که باید همواره به یاد داشت: «پشتمیزنشین نیستم که پشت میز از من عکس بگیرید؛ در این پانزده سال که اینجا هستم شاید ۱۵ ساعت هم پشت میز ننشسته باشم!»
*این گزارش چهارشنبه، ۲۹ شهریور ۹۱ در شماره ۲۲ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.


