راسته بازار مسگران مشهد حوالی خیابان «سرخس» هنوز نفس میکشد
در رویاهایم گوشه گلدار چارقدی را گرفتهام که زیر آشفتگی ریشههایش موهای زنی تاب میخورد که با گیس بافته کنار پاشویه نشسته و دیگ مسی مهمانی شب قبل را سفید میکند و مدام نفس میزند که دود زغال نمیرود.
در ادامه رویاهایم زنی گوشه خیابان سرخس ایستاده و خیره به دستهای پیر مسگری رو به دخترش میگوید: تو را نمیدانم، اما من هنوز هم دلم غنج میرود که توی یکی از همینها دمپختک بریزم و زیرش را گوشه حیاط آتش بزنم. شاید دوباره یادم بیاید آن برنجی که حاجی میگفت طعمش زیر دندانم زنده است، چه مزهای میداد.
در ادامه رویاهایم روبهروی کارگاه مسگری ایستادهام و سمت حرفها و عطرهای قدیمی را گرفتهام تا برسم به همین صدا که محله را روی سرش گذاشته، اما دل که میدهی، پتک است که توی گوش دیگها قصه میگوید.
مسگری همین روزها
غریبه نیست. یکی از اهالی امروز است با خط پیشانی که از رنج دیروز آمده، آشنا مثل نام فامیلش، وقتی باخنده میگوید: محمدم، «آشنا» و ادامه صدایش در پتک و زنگ مس گم میشود. مثل حرف که در سکوت خیابان سرخس تنها میماند.
مثل او که اگر بنا به میل خودش باشد، میخواهد که بنویسم: پیش آمد فقط. پیش آمد که مسگر شد و لابد حرف قسمت و تقدیر را هم در ادامه میآورد که ۴۵ سال بیشتر است آشنای این صداست، اصلا رفیق قدیمی، کهنهصدای وفادار در ازدحام کوچه و بازار که یادش میآورد حوالی سال ۳۹ بود شد شاگرد مسگر و در کوچههای پررونق آن سالها از این دکان به آن دکان شاگردی کرد تا اینکه تقدیر، شال و کلاهش را سرش گذاشت و چمدان دستش داد سمت خیابانهای پایتخت که آنجا با سمت «اوستا مسگر مشهدی» شروع به کار کند؛ «ورق مس را کیلویی ۶ تومان میخریدیم و مثل حالا نبود که ۲۲ هزار تومان پول بدهیم یک ورقه را دیگ سر آتش کنیم و بگوییم تأثیری به حال ما که ندارد، ما مزد کار میگیریم و خدا کند ارزان بشود؛ ما هم ارزان بخریم و خلق خدا ننشینند به گلایه که آیحاجی یک دیگ مسی را مگر به چند میدهند و ما ساکت باشیم.»
اینها را محمد آشنای همان سالها میگوید که تهران با همه آمد و شدها و رونق بازار، پابندش نمیکند که بماند و بعد از مدتی دوباره کبوتر جَلد حرم میشود. برمیگردد به همین سیمتری طبرسی خودمان و توی گاراژ ایرانول برای خودش گوشهای اختیار میکند و مس میکوبد. خدا میخواهد، پول و پلهای جمع میشود، بعد از مدت کوتاهی به همین خیابان سرخس میآید و ماندگار میشود تا به حالا که روبهروی ورقههای مسی نشسته و از همسایگی با این خیابان نمیگذرد.
اصل این هنر از کاشان، اصفهان، کرمان، زنجان و شیراز است، اما رد پایش را در مشهد قدیم هم میتوانی پیدا کنی.
سایههایی که عرق میریزند
خیره ماندهام به کارگاه کبود مسگری که هرگوشهاش سایهای عرقریزان سر در کار دارد و جای آنها صدای پتک و مس است که نفسنفس میزند. عدهایشان کارگر افغانیاند و چندتایی هم پسران خود محمدآقا آشنا هستند که پا جای پای پدر گذاشته و مردان مسگر سال ۱۳۹۱ کوچه سرخس شدهاند. محمدآقا که دنباله چشمهای خیره به اطرافم را گرفته، حرف را سمت مسگری میبرد و ادامه میدهد: همان سالهای اول با یکی مثل خودم مسگر دوست بودم و او برایم گفت و حالا در خاطرم مانده که پیشینه مسگری به ۵ هزارسال قبل میرسد و یکی از هنرهای سنتی ایرانی به شمار میآید؛ یکی مثل همین صنایع دستی که دارد تبدیل به خاطره میشود. آهی میکشد و ادامه میدهد: گاهی فکر میکنم اگر پسرهایم نبودند، بعد از من کارگاهم هم مثل خودم تعطیل میشد.
ردپایش را در کوچههای قدیمی بگیر نفسی تازه میکند و همینطور که چکش روی دیگ میزند، سرحرف را پی میگیرد و میگوید: اصل این هنر از کاشان، اصفهان، کرمان، زنجان و شیراز است، اما رد پایش را در مشهد قدیم هم میتوانی پیدا کنی. البته ناگفته نماند که چند وقت پیش با همین سواد دستوپاشکستهام جایی به گمانم در روزنامه خواندم کشف دو کوره ذوب فلز در محوطه ۳ هزار ساله «اسپیدژ» در سیستان و بلوچستان نشان میدهد که مردم این منطقه، پیش از تاریخ به هنر مسگری و فلزکاری مسلط بودهاند.

پیرمردی که باید جاودانه شود
حاجیآشنا با ذوق عجیبی ادامه میدهد: این یعنی هنر من هم میان هنرها برای خودش پیرمردی باتجربه است! پیرمردی که اگر بخواهیم میتواند تا سالهای سال در کوچههای قدیمی زندگی کند و جاودانه بماند.
سر همین حرفهاست که مسگر محله، یک ورقه مس را با شور فراوانی در دستش میگیرد و بنای تعریف میگذارد که قدیم پیش از گسترش صنعت به صورت امروزی، صنعتگران، شمش مسی را از ذوب ضایعات مسی یا از دل کوه و چسبیده به سنگها میگرفتند. بعد مس با دستگاهی که هنوز هم کاربرد دارد و به آن نَوَرد میگویند، چکشکاری و تبدیل به ورقه میشده؛ اصلا کار عمده صنعتگران این حرفه، ورقهسازی یا مسگری بوده و هست.
یک دست توی آتش و یک دست روی پیشانی
حاجمحمد آشنا میگوید: امروزه به دلیل رشد صنعت، ما مس را ورقهای میخریم. حرفه ورقهسازی تقریبا منسوخ شده و صنعتگران مسهای آماده را که به صورت رول یا صفحات گرد، در کارخانه تولید شده، از بازار تهیه میکنند. در این کارگاهها با ضرب پتک و چکش آنها را شکل میدهیم و کنار کوره آتش یک دست به مس و دست دیگر به پیشانی، روزگارمان را نقش میزنیم و نتیجه همه اینها میشود دیگ، مجمر، ماهی تابه تا برود سفیدگری و بعد از همه این راهها بنشیند یک گوشه خانه مردم و بشود ظرف زینتی این روزها.
کنار گرمی بازار تفلون و پیرکس با دستمالی عرق پیشانیاش را برمیدارد و ادامه میدهد: به قول معروف آهن را خاک میکنیم و نان بازو میخوریم تا دستمان را پیش خودمان دراز کنیم و چشممان دنبال رحم دیگری نباشد. حالا میخواهد مثل قدیم، حرف اول بازار باشیم یا شبیه امروز با آمدن رنگبهرنگ تفلون و پیرکس و هزار جور ظرف دیگر فقط برای دلمان ضرب بزنیم و سری بالا بدهیم که خدایا شکرت تن سالم دارم و تو هم که روزی رسانی، همین مرا کفایت است و دیگر چه حاجت به خلق توست.
من بیمه خدا هستم
اینجا کارگاه مردان کار است و کار و کار. مردان پیشانیهای داغخورده و دستان تاولزده، مردان پیراهنهای دودگرفته و نفسهای سوخته. مردانی که دست در دست خدا گذاشتهاند و به قول آقای آشنا نه بیمه شرکتی دارند و نه برای فردایشان زیر برگه بازنشستگیشان امضا خورده. همین است که آهی بلند میکشد و حسرت یک عمر کار سخت را به حضرت دوست حواله میدهد و به عنوان حرف آخر فقط یک جمله میگوید: من بیمه خدا هستم.

۴۲ سال است که سفیدگرم
کمی آنطرفتر از آقای آشنا همسایه ۴۰ سالهاش غلامعلیمحمدنیا که گوشهای از کارگاه را گرفته، دست توی آب سیاهی میبرد و با لحنی که به خستگی میزند، آهسته میگوید: ۴۲ سال است کارم سفیدگری است. اوایل سال ۴۷ بود که دو سالی در راسته مسگرهای اطراف حرم شاگردی کردم و ازآنجاکه بچه زرنگی بودم، خیلی زود راه و چاه دستم آمد و شدم سفیدگر گوشه همین کارگاه.
دیگ را سفید میکنم
نگاه تلخش را که حالا از سرما به کرختی میزند، سمت آقای آشنا میبرد و با خندهای ریز ادامه میدهد: سفیدگری مس را با مادهای به نام قلع انجام میدهند، به اینصورت که قلع را با مقداری آب حل کرده و بعد از آن به پشت و روی ظرف مسی میکشیم تا سفید شود.
این شغل یعنی ضرر
سفیدگر محله، سری سمت کیسهای که کنار دستش افتاده و روی آن نوشته «قلع» میچرخاند و خیلی آرام میگوید: کیلویی ۸۲ هزار تومان میخریمش و این برای شغلی که درآمدی ندارد، یعنی ضرر. اما چه کنم که از سر ناچاری ماندهام و دلم نمیآید حالا پس از این همه سال که سیاهموی جوانیام را پای همین دیگها سفید کردهام، بروم گوشهای دیگرسرم را بند کنم.
باز هم تورم
غلامعلیآقا میان همین گفتنها، حرف را سمت قدیم میبرد و اینطور تعریف میکند: تا چند سال پیش با روزی ۵۰۰ تومان سفیدگری میکردم و این روزها بیشتر میگیرم، اما تورم، کمر اسکناسها را هم شکسته و گاهی فکر میکنم که این روزها با آن ۵۰۰ تومانی سالهای قدیم حتی نمیتوانم یک بسته پفک برای نوهام بگیرم تا قند ذوق کردنش در دلم آب شود و حالی بگیرم.
نانی را که او میدهد
اصلا بگذریم؛ به قول آقای آشنا روزی دست خداست؛ نانی را که او میدهد، هیچکس نمیتواند بِبُرد. این کلام آخر غلامعلیآقا محمدنیاست که بلندبلند میگوید و دست به قلع میبرد و دیگ میچرخاند که: تا شب باید چند تای دیگر را سفید بزنم.
احوال زمستانی کوچه سرخس
چشم به در و دیوار کبود میدوزم و رنجی که از دستها به چشمها و از چشمها به پیشانی رسیده که خطبهخط عرقگرفتهاش، حرف سالها بیادعا عاشقی کردن کنج تاریک کوچهای است که این روزها منتظر است یکی بیاید و دیگی بخرد، ببرد کنج مطبخخانه و زیرش آتش بگیرد، تا کمی احوال زمستانی حرفه مسگری را گرم کند.
* این گزارش در شماره ۳۴ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۴ دی ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

