روایتهای انقلابی سید مهدی حسینی از راهپیماییهای سال ۵۷
برف پیری بر سر و رویش نشسته و یکی از دلخوشیهایش، مرور خاطرات دوران جوانی است. بهترین خاطرات آن روزها با پیروزی انقلاب اسلامی در سال۱۳۵۷ گره خورده؛ روزهایی که با پای پیاده از محله و روستای زادگاهش به شهر میرفت و میان سیل جمعیت با مشتهای گرهکرده شعار میداد و خواستار سرنگونی رژیم ستمگر پهلوی بود.
سیدمهدی حسینپور، از ساکنان قدیمی محله ایثارگران، به قول خودش، یکی از همان مستضعفانی است که پیروزی بر طاغوت زمان را با چشمان خود دیده است.
دوران ظلم اربابی
دوران جوانی سیدمهدی حسینپور در روستا و سالهای قبل از انقلاب، بهدلیل تسلط نظام ارباب و رعیتی با سختی و بدبختی زیادی همراه بوده است. سیدمهدی که این دوران سیاه را بهخوبی در خاطر دارد، میگوید: آن زمان، ارباب روستا همهکاره آنجا بود. هیچکس جرئت حرفزدن روی حرف ارباب و داروغه را نداشت. رعایا نوکران بیجیرهومواجبی بودند که ارباب، هر ظلمیمیخواست در حقشان میکرد.
آقامهدی با بیان خاطرهای درباره همین ظلم و بیعدالتی میگوید: یادم است یک زمستان که برف خیلی زیادی آمده بود، چون گندم خانه ما تمام شده بود، پیش مسئول سیلوی گندم رفتیم. با هزار منت و زاری و التماس توانستیم چندکیلویی گندم بگیریم و به خانه برگردیم. این صحنه ناراحتکننده همیشه پیش چشمانم است. اگر گندم در سیلو میماند و خراب میشد، باز هم رعیت بدون اجازه ارباب، حق استفاده از آن را نداشت. بچههای روستا از گرسنگی باید چغندر و شلغم میخوردند و خودشان را سیر میکردند؛ چون اگر آرد تمام میشد، ارباب کمکشان نمیکرد.
انقلاب، جرقه در انبار باروت
نسل جوان و نوجوان روستا بهدلیل این ظلمها و سرخوردگیهایی که از ارباب و دارودستهاش داشتند، فقط منتظر یک جرقه بودند تا مثل انبار باروت آتش بگیرند و منفجر شوند. انقلاب جرقهای بود که فرصت فریادکشیدن را به نسل ستمدیده روستایی داد.
آقای حسینپور تعریف میکند: سال۱۳۵۶ روحانیای که خود را نماینده آیتالله شیرازی معرفی کرده بود، به روستای ما آمد. او در سخنانش از ظلم شاه، انقلاب و سخنان امامخمینی (ره) صحبت کرد. من نوجوانی هفدهساله بودم. اولین مرتبه بود که یکنفر چنین حرفهایی میزد. حضور او در روستا چندروز بیشتر طول نکشید و ما دیگر این روحانی را ندیدیم. بزرگترهای روستا میگفتند بهخاطر حرفهایی که زده، مورد تعقیب ساواک قرار گرفته است.
سال۱۳۵۷ نشانههای انقلاب و فعالیت انقلابیها بیشتر و آشکار شد. تعدادی از انقلابیون که ساکن شهر بودند، همراه با چند نفر از جوانان روستا، شعارنویسی و پخش اعلامیه را انجام میدادند.
سیدمهدی و چندنفر از دوستانش جزو اولین کسانی بودند که از روستا به شهر میرفتند و در راهپیماییها شرکت میکردند. آقامهدی حتی درجریان یکی از این راهپیماییها توسط مأموران ساواک تحت تعقیب قرار گرفت و به سمت او و دوستانش تیراندازی هم شد.
برخی از خانوادههای وابسته به ارباب که ساکن روستا بودند، مانع از حمایت اهالی از انقلاب و پیوستن به انقلابیون میشدند، اما با رسیدن پاییز که فصل بیکاری و به قول معروف استراحت روستاییان بود، همه اهالی با پای پیاده، خود را به شهر میرساندند و در راهپیماییها شرکت میکردند.
آقاسیدمهدی میگوید: ما ابتدا در بیت آیتالله شیرازی تجمع کردیم و بعداز گوشدادن به سخنان آیتالله خامنهای، مرحوم آیتالله طبسی، شهیدهاشمینژاد که از رهبران انقلاب مشهد بودند، در مسیرهای تعیینشده حرکت میکردیم و شعار میدادیم.

پای ثابت راهپیماییها
بهدنبال سختگیریها وکشتار تظاهرکنندگان توسط مأموران پلیس و ساواک در هفتههای آخر منتهی به پیروزی انقلاب، تعدادی از انقلابیون که عمدتا از روستاییان بودند، به فکر مقابله افتادند، اما با درایت آیتالله خامنهای از اقدام به عمل متقابل منصرف شدند.
آقا سیدمهدی میگوید: ساواکیها چندنفر از تظاهرکنندگان را به گلوله بسته یا زیر تانک گرفته بودند. من شاهد تیرخوردن و شهادت یکی از تظاهرکنندگان در مسیر راهپیمایی بهسمت استانداری بودم. این جوان همان لحظه با اصابت تیر به قلبش به شهادت رسید؛ بههمراه چندنفر از تظاهرکنندگان او را روی دست بلند کردیم و به حرکت خود ادامه دادیم. بعداز این ماجراهای خونبار اعلام شد که هرکس فردا برای راهپیمایی آمد، باید مسلح باشد تا بتواند در زمان درگیری از خودش دفاع کند.
یادم است آن روز صبح که از خانه بیرون آمدم، چوبدستی را با خودم آورده بودم؛ بقیه هم سلاحهای مشابهی مثل چاقو، زنجیر و حتی کاردهای بزرگی را آورده و در پیراهن خود مخفی کرده بودند. در بین راه و قبل از رسیدن به میدان شهدا روحانیای وارد جمع ما شد و از قول آیتالله خامنهای اعلام کرد «سلاحهای خود را کنار بگذارید؛ چون این توطئه رژیم شاه و دشمن است که شما با سلاح بیابید تا شما را بهعنوان اغتشاشگر و آشوبطلب معرفی کنند.»
بعداز این ماجراهای خونبار اعلام شد که هرکس فردا برای راهپیمایی آمد، باید مسلح باشد تا بتواند در زمان درگیری از خودش دفاع کند
با شنیدن این حرف، همه سلاحها را کنار گذاشتند و با دست خالی به تظاهرات رفتند. آقاسیدمهدی میگوید با این اقدام هوشمندانه مقام معظم رهبری، جان بسیاری از انقلابیون نجات پیدا کرد و دست رژیم رو شد.
شعاردادن از منارههای حرم رضوی
سیدمهدی حسینپور که به قول خودش هرروز در راهپیماییها حضور داشت، خاطره جالبی از روز عاشورای سال۱۳۵۷ برایمان تعریف میکند و میگوید: در این روز، همراه با هیئت عزاداری روستا بهسمت حرم مطهر حرکت کردیم. نزدیک حرم با پیوستن به دستهجات و دیگر هیئتهای عزاداری، شعار «مرگ بر شاه» بلند شد.
نیروهای گاردی تلاش میکردند مانعاز حضور ما به حرم شوند. همراه با چند نفر دیگر وارد شدم. بهدنبال راهی بودم که به پشت بام بروم و شعار بدهم. در همان گیرودار ازطریق راهپلههایی بالا رفتم. بین راه متوجه شدم این راهپله به گلدسته راه دارد. با سرعت بالا رفتم. از داخل گلدسته شروع کردم به شعاردادن که چندتیر به طرف من شلیک شد. بعد پایین آمدم و به جمعیت عزاداران پیوستم.
یکی دیگر از خاطرات این انقلابی محله ایثارگران مربوط به شب ۲۲ بهمن است. آقامهدی که این اتفاق را معجزه میداند، تعریف میکند: آن شب با شوروحال زیادی درحال شعاردادن بودم. ناگهان زیر پایم خالی شد و از پشت بام چندمتری به پایین و توی حیاط خانه افتادم. برادرم که شاهد این اتفاق بود، با سرعت، خودش را به من رساند. خیلی ترسیده بود.
با ناراحتی میگفت: مهدی! حالت خوب است؟ پایت نشکست؟ دوسهدقیقه گیج و منگ نشسته بودم و هیچ دردی احساس نمیکردم. بدنم درد نمیکرد. یک یاعلی (ع) گفتم و روی پاهایم ایستادم و دوباره بالای بام رفتم و شعار دادم. هیچ صدمهای ندیده بودم. باورنکردنی و بیشتر شبیه معجزه بود.
* این گزارش شنبه ۱۸ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۵ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.
