نمدهای خوش رنگ و نقش «موسی دستوری»
بعضی از روزها و لحظهها آدم دوست دارد گم شود و پیدا نشود. کنار بعضی از آدمها که خاطرات شبهای پاییزیشان آدم را گرم میکند در تیرگی و خنکی اولین شبهای پاییز ایستادهام کنار حجرهای که بوی چراغ تازه روشنشده میدهد.
برایم دلچسب است، آدمها در این خنکی خوشایند میایستند کنار این حجره و خورجینها را زیرورو میکنند و پرنقشترین آنها را به تحفه میبرند. آنها که نوع پوشش و حرفزدنشان نشان میدهد روستاییاند و روستاییزاده. موسی دستوری بساط چایآویشنش به راه است. هوا که نرمنرمک سرد میشود، بوی مطبوع چای تمام حجره را برمیدارد.
مردان دشت و کوهستان در حجره حاجموسی
موسی که میگویم نه به خیالتان پسربچه بازیگوشی است که حجرهداری را تازه یاد گرفته. موسی مردی است که سالهای میانسالیاش هم کمکم به پایان میرسد و سپیدی روزگار دست گذاشته روی موهای سیاهش و آنها را به تاراج برده است، اما تا بخواهی دلزنده است و این را به دمخوری با روستاییان نسبت میدهد، به مردانی که مشتریهای اویند و مال دشت و کوهستان.
موسی پشت میز کوچکی که انتهای حجره زیر خورجینها فقط کمی از آن پیداست و به چشم میآید، نشسته است. نباتها را تکهتکه کوچک میکند تا صدای ترکخوردنشان در گرمای آب جوش، هوای پاییزی را دلچسبتر کند.
روستایی بودن از سادگی مرد پیداست
مرد در چارچوب در تمام قد میایستد. گیوههایش را بالا کشیده است. از مشتریهای ثابت موسی است. موسی میگوید: صبحها که به حجره میآیم تا شب به نفس همین روستاییها زندهام، چه آنها که برایم گلیم و نمدبافتهشده میآورند و چه آنها که خریدارند و حالا از مشتریهای دائم و ثابتم هستند.
موسی در ابتدا برای گفتوگو پا نمیدهد و حسابی هم ترسیده، اما بعد که حرف میزنم خیالش راحت میشود و همراهی میکند. برایش توضیح میدهم ایستادن کنار خورجینها، عکس را قشنگتر میکند و با رغبت میپذیرد. نقش لبخندش تا صدای شاترزدن و عکسها میآید و میماند.
موسی دستوری میگوید:خورجینها را سمت کلات درست میکنند. خریدار آنها هم روستاییهایند
سحرخیزی از کودکی تا ...
موسی دستوری از سنوسالش چیزی نمیداند و اهل شناسنامه و این بندوبساطها هم نیست و نیازی نمیبیند، اما خوب میداند که صبح آفتابنزده باید از خواب بیدار شود. با این ویژگی از کودکی بزرگ شده و فایدهاش را در زندگی دیده است؛ اینکه به ظهر نرسیده خیلی از کارها را ردیف کرده و آماده است.
میگوید: خیلی وقتها پیش آمده که مردم هنوز خوابآلودند و با چشمهای بادکرده بیرون میآیند ولی من بیشتر کارها را انجام دادهام.
اینجا خریدار ندارد
موسی با اینکه نمدبافی را استاد است حالا خیلی حسوحال کارکردن ندارد و نمدها را از روستاهای اطراف خریداری میکند و اینجا میفروشد. میگوید نمدها را زنها و دخترهای روستا میبافند و خیلی هم گرم و بادواماند، اما بین شهریها خریدار ندارد. اصلا تا وقتیکه اجناس رنگارنگ مغازهها باشد، چه کسی به حجره او نگاه میکند.
نام روستا که میآید صدای گرگر آتش میآید و بوی تنور، نان تازه، ماست و دوغ محلی روزهای شیرین روستا را به یاد موسی میاندازد. موسی مثل ما عاشق روستاست.
باد پشت در حجره است و پاییز خود را به در و پنجره میکوبد و این دلچسبی استفاده از نمدها را بیشتر میکند. موسی نمدهایی را نشان میدهد که کشاورزان هم برای گرم کردن خود استفاده میکنند و هم بهعنوان جایی برای خوابیدن و بعد شروع به تعریف میکند. بعضی حرفها را به تکرار میآورد؛ خورجینها را سمت کلات درست میکنند. خریدار آنها هم روستاییهایند که آنها را برای بارکشی اسبها میبرند.
به این حجره عادت دارم
موسی اهل همین محله هست، اما ظهرها را هم در حجــــره میماند. به این حجره کوچک و تنگ عــــادت کرده است. مـــیگوید این دلبستگی و عادتکردن هم مال دوران گذشته است و گرنه آدمها و جوانهای حالا خیلی خودشان را مقید به این بندو بســـاطهــــا نمـیکننـــد.
این باب را که باز میکند، دوست داریم بیشتر از تفاوت زندگیهای امروز و دیروز بگوید. موسی هم مثل خیلیهای دیگر اعتقاد دارد لطف زندگیهای گذشته چیز دیگری بود که حالا جایش خیلی خالی است. حیاطهای بزرگ و سرسبز با سفرههایی که همیشه میهمان داشت. همسایههایی که محرم راز همدیگر بودند و ریشسفیدهایی که با وجودشان نیاز به دادگاه و مشاوره و... نبود. ع زندگی پایدار به همین جزئیات است که ما گاه فراموشش میکنیم.
حرفهای ما هنوز تمام نشده، باد به در حجره میزند. بوی چایآویشن و حرفهای آدمهای روستا مرا بین این خاطرهها جامیگذارد حتی اگر کیف و یادداشتهایم را برداشته باشم و تنها به خیابان زده باشم.
*این گزارش در شماره ۷۲ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۲۲ مهرماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.
